ویرگول
ورودثبت نام
عسل اسداللهی
عسل اسداللهیعسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

بالاخره توانستم!

آسمان آن روز
آسمان آن روز

خوانندگان عزیز این یکی از نوشته هایم در زمان جنگ هست.

بالاخره توانستم. بالاخره توانستم خودم را سبک کنم. بالاخره خلاص شد. بالاخره حرکت کرد. بالاخره رها شد. مژه هایم خیس است و تند تر از همیشه بال می‌زند. گریه کردم!

بالاخره گریه کردم.

توانستم به دور از دستان مزاحم دیگران نفس بکشم.

گریه برایم حکم هوای تازه را دارد. داشتم خفه می شدم.

اما هنوز تمام نشد. نه این کرختی چسبناک تمام نمی شود. رشته رشته می شود و کش می آید و محکم تر از قبل بر روی پوستم می چسبد.

دلم می خواهد بالا بیاورم. کاش می شد انگشت در حلقم کنم.

هر چه احساس در آنجا چپیده است را بالا بیاورم. حالم از همه شان به هم می خورد. بوی شان حالم را از خودم به هم می زند.

نا میزانم. کج و کوله ام.

وجودم از هم جدا افتاده. وجودم تکه تکه شده. تمام خاک را شخم زدم اما پیدایشان نمی کنم.

نارنج هایم بر روی شاخه پوسیده و هیچ کس آنها را نمی چیند. اصلا نمی بیند که بچیند.

نیستم. هر چه هستم خودم نیستم.

خودم خوابیده است. هر چه صدایش می زنم بیدار نمی شود. التماسم هم پاسخی ندارد.

دلش نمی خواهد ببیند برای همین بیدار نمی شود.

من هم دلم نمیخواهد.

اما اگر من هم دلم نخواهد پس چه کسی به داد این خفتهٔ خمیده می رسد؟

در گورستان حنجره ام به دنبال سنگ قبر صدایم می روم. با مشت بر سنگش می کوبم تا شاید نتی، پژواکی، صدایی از این گره بیرون بریزد.

در خرابه های ذهنم به دنبال خانه ام می گردم. همان خانه ای که از فکر و خیال سر ریز بود. که کلمه ها را در باغچه اش کاشته بودم. که عمرم را برای پر شاخ و برگ شدن شان داده بودم. که منتظر بهار بودم تا غرق شکوفه شوند. که حالا خشکیده شان جلو چشمانم هست.

خشک و خالی و شکننده.

که وقتی باد می آید شاخه های بی آب و چروکیده اش آسمان ذهنم را می خراشد. این همان مواقعی است که کلافه می شوم.

این روزها زیاد باد می آید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. با تبر این خشکیدهٔ باقی را خاک میکنم.

دو جوانهٔ سبز چشمانم باید برایشان تر می شد. باید گریه می کردم.

آسمانخاک
۱۱
۳
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
عسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید