ویرگول
ورودثبت نام
عسل اسداللهی
عسل اسداللهیعسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

حدود کشدار زندگی


احمد رضا احمدی در شعر «این زمان» میگه:

پنجره را باز کردم

که باد بیاید

و صدای رفت و آمد مردمان را

از کوچه بشنوم

که حدود زندگی را دوباره بشناسم

صدای باد می آید

و زنی که کودک و همسرش را توام

صدا می کند.

این شعر را قبلا هم خوانده بودم. جمله ی «که حدود زندگی را دوباره بشناسم» برایم بسیار ملموس هست.

من هم گاهی نیاز دارم حدود زندگی را دوباره بشناسم. دوباره تعریف کنم. اکثر اوقات به بیرون از هر چه درون خودم هست می پردازم. چون معتقدم نور در من کم سو شده و با نگاه کردن بیشتر، با نفس های خودم زودتر خاموشی می پذیرد. نیاز به هوا دارد.

پنجره را باز می کنم و هر چه می شنوم را می نویسم و بعد یا تداعی می کنم یا قصه می سازم.

از خانه بیرون می زنم.‌‌ در خیابان هندزفری نمی گذارم. می خواهم صدای تک تک ماشین ها را بشنوم. در مکالمات دقت کنم. نت های صدای دیگران را در ذهنم بنوازم. اگر پرنده ای هست صدایش را از دست ندهم.

به سبزی درختان خیره می شوم. به چهره مردم نگاه می کنم. به بچه ها مدت زمان بیشتری نگاه می کنم و لبخند می زنم و اگر امکانش باشد یک بوس هم سوار باد می کنم تا به لپشان بچسباند.

به چشم ها نگاه می کنم.

به دست ها.

به پا ها.

به حرکات ظریف اعضا بدن.

به رقص احساسات در صورت ها.

به این فکر می کنم که هر کدام چه ساعتی از صبح بیدار شدن و اولین کاری که کردن چه بوده؟ چرا امروز این استایل رو انتخاب کردن؟

به نحوه نشستن پشت میز کافه می نگرم.

لمس می کنم.

سعی می کنم با احساس یکی از حواسم، بقیه حس ها را هم از خواب بپرانم.

با حس هایم عمو زنجیر باف بازی می کنم.

حدود زندگی را می نویسم.

زندگیاحمدرضا احمدیپنجرهشعر
۱۳
۰
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
عسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید