ویرگول
ورودثبت نام
عسل اسداللهی
عسل اسداللهیعسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

ملافه خیس

نمی‌دانم کجا باران آمده که بویش از بینی‌ام بیرون نمی‌رود. من به باران فکر نکردم. فکر‌های مرا باران، فکر کرده است. ثانیه‌های خیس در زندگی‌ام را خیلی دوست دارم. هر چیزی هم که از ذهنم پاک شود روزی،دلم نمی‌خواهد یاد ردِ خیس باران فراموشم شود.

هر وقت باران بخواهم به سراغ آن قطره‌یادها می‌روم. اما امروز همه‌شان از خاطرم رفته. وقتی که باد می‌آمد چتر بر سرم نگرفتم و حالا فهمیدم باد، باران‌ها را دزدیده.

حالِ مارال امروز باران است. خودش چیزی نگفته اما من می‌دانم. حتی می‌دانم که در این موقعیت‌ها نباید بخواهم در مورد احوالش حرف بزند. پس سکوت می‌کنم و او هم با صدای مرطوب‌اش موسیقی زمزمه می‌کند.

سارا هم طوفانی است. ملول شده و هر لحظه دلش یک کار هیجان انگیز می‌خواهد. سارا معمولا اینگونه به ملال‌اش پاسخ می‌دهد.

دارکوب حیاط سوراخ می‌کند چوبْ حلقه‌های درخت را. بلبل هم تشویق‌اش می‌کند و جیرجیرک هم برای غم برگ درخت، جیر می‌زند.

چشم من همه چیز را تار می‌بیند. انگار ملافه‌ای توری به دورم پیچیده‌اند و من در زیر آن می‌لولم. از خوابیدن رنج می‌برم. از سر خستگی می‌خوابم اما خسته تر می‌شوم. عنکبوت به دور تنم تار می‌زند و من کرخت بیدار می‌شوم. رنجورِ این وضعیتم.

دلم برکهٔ اشک شده. بوی شور می‌دهم.

در زیر ملافه زندگی می‌کنم و این مدل زندگی را نمی‌خواهم.

پس شعر می‌خوانم. و به باران و مارال و سارا و شب‌افروزی اشک فکر می‌کنم.

هیجان انگیزبارانملال
۱۱
۰
عسل اسداللهی
عسل اسداللهی
عسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید