
سفر به اعماق تفکر
داستان سفر را در جای های زیادی شنیده ایم.اما ایده سفر به تفکر را کمتر کسی می تواند تصور کند.ما میخواهیم آن را انجام دهیم.به اعماق تفکر سفر کنیم.
در برابر قلعه تفکر ایستاده بودیم.دروازه آن به آرامی باز شد.شور و نشاط خاصی در قلعه به پا بود.از همه سازه های آنجا می شد انرژی مثبت را دریافت کرد.در آن جا ساختمان های زیادی وجود داشت که هر کدام مربوط به بخشی از تفکر بودند.وزارت عشق!وزارت قانون!وزارت احساسات!وزارت خلاقیت!هر کدام نماد مخصوص خودشان را داشتند.برای مثال ساختمان وزارت عشق به شکل قلبی قرمز و زیبا در آمده بود.و یا وزارت قانون به شکل یک ترازوی عدالت به پا شده بود.
همه رنگ ها زنده و شاد بودند و برق می زدند.چمن سبز رنگی سراسر قلعه را فرا گرفته بود و پروانه ها در جای جای قلعه پرسه می زدند.
در میان آن ها وزارت خلاقیت توجه من را به خودش جلب کرد.وزارت خلاقیت به شکل یک رنگین کمان ساخته شده بود و برق هفت رنگ آن چشم را وادار به بسته شدن می کرد.رنگین کمان و هفت رنگ آن نماد خلاقیتی بود که می تواند از آن رنگ ها هر چیزی را بسازد.
-هر چیزی را؟
البته!هر چیزی!
-حتی در آن وزارت می توانند گناه را بسازند؟به راستی رنگ گناه چیست؟
-بله!گناه و حتی هر چیزی کثیف تر از آن!
-پس بهتر نیست که خلاقیت را از بین ببریم تا گناهی ساخته نشود؟
-در آن صورت زیبایی و نیکی نیز ساخته نمی شود!
-شاید اصلا هیچ کدام دست ساخته وزارت خلاقیت نباشد...
وارد وزارت خلاقیت شدیم.داخل آنجا نشاط و شور بیرونش را نداشت.نور کمی در فضا جریان داشت و رنگ ها کمی پریده تر بود.به موزه وزارت خلاقیت نزدیک شدیم.جایی که آثار وزارت را در آنجا به نمایش می گذارند.
موزه یک راهروی بلند و درازی بود که انتهای آن مشخص نبود.
اولین اثری که به نمایش در آمده بود یک ساختمان مدرنی بود که به نظر می رسید برای یک ساختمان تجاری ساخته شده بود.
کمی جلو تر رفتیم.دیگر خبری از آن ساختمان رنگین کمانی نبود و رنگ های دیوار ها پوسیده شده بودند.فضا تاریک تر از قبل بود و کمی احساس نا امنی می کردیم.
اثر بعدی دیواری بزرگ بود که روی آن خط های نامنظم و سیاهی کشیده شده بود.گویی کسی با رنگ آن را خط خطی کرده بود.روی توضیحات آن سازه نوشته بود اثر هنری!ولی کدام خط های نامنظم به رنگ های مختلف جامه هنر به خود می پوشد؟تنها چیزی که روی آن از خلاقیت اثری نبود همان دیوار بود!
باز هم جلو تر رفتیم و چشمان به سختی می توانستند جایی را ببینند.اثر بعدی مجسمه ای از انسانی پر از زخم و جراحت بود که زیر فشار و رنج کمر خم کرده بود.استخوام های او شکسته بود و از گوشت بیرون زده بود!اما زیر آن فشار و رنج لبخندی شیطانی زده بود.شایددیگر خبری از خلاقیت اولیه نبود
باز هم جلو تر رفتیم تا جایی که تاریکی مطلق بر چشمانمان چیره شد.تاریکی به قدری بود که حتی نمی شد آن هفت رنگ و حتی آثار موزه را دید.دیگر چیزی دیده نمی شد و کسی کسی را هم نمی شناخت.صدا ها نیز به هم دیگر نمی رسیدند.
گویی در وزارت خلاقیت دیگر خلاقیتی وجود نداشت...
گویی در وزارت خلاقیت،دیگر خلاقیتی وجود نداشت...