
آن روز یک روز تاریخی برای من بود.از شدت هیجان دوست داشتم بر هزاران صفحه خط بکشم و بالا و پایین شوم.می توانستم بگویم؛«اکنون به آرزویم رسیده ام»
همان مرحله آخر را می گویم!چسباندن برچسب فروش!«سفید HB کد۳۴۶»
پس از آن برچسب رویایی وارد جعبه ای دوازده رنگ شدیم.خانواده ای دوازده نفره که تک تکشان را دوست داشتم.قرمز،سبز،زرد،مشکی،کرمی و چندی دیگر از دوستانم خانواده من بودند.امید وار بودم محبوب ترین مداد رنگی میان این خانواده،تنها مداد سفید باشد.خودم را می گویم.من آرزو دارم زیبا ترین نقش و نگار ها را رنگ آمیزی کنم!
این آرزو مسیری طولانی را در جعبه ها طی کرد.مارا بسته بندی کردند و در کنار دیگر جعبه ها سوار ماشین حمل بار کردند.از آن ماشین های قدیمی بود که صدای وحشتناکی از خود تولید می کرد صرف نظر از بوی دود خفه کننده اش!اما هر چه که بود بالاخره تمام شد.
در برابر فروشگاه لوازم التحریر ایستاده بودیم.همان جایی که یقین داشتم رویا هایم را زندگی کنم!رویا هایی ساده ولی بزرگ!
در قفسه مداد رنگی ها جا گرفته بودیم.قفسه بالایی مداد رنگی های پنجاه رنگی بودند که با تکبر به ما نگاه می کردند.غافل از اینکه محبوب ترین ها ما های دوازده رنگ بودیم!برای پیر،برای کودک و برای هر کسی مداد رنگی دوازده رنگ مناسب ترین بود.
یک هفته ای بود که در انتظار تحقق رویا هایم در آن قفسه تنگ تاریک زندگی می کردیم.روز ها می گذشت و آرزو های برخی بزرگ تر می شد و آرزو های برخی کوچک تر!ولی من همان آرزو را داشتم!می خواستم مداد رنگی باشم که با من هنر را معنی کنند.
دست روزگار زنی بلند قد که لباسی فیروزه ای رنگ پوشیده بود را به قفسه ای کشاند که در آن حضور داشتیم.چه زیباست دست روزگار!از میان آن همه مداد رنگی ها خانواده دوازده رنگ زیبای ما برای خرید انتخاب شد!بهترین احساس را داشتم چرا که اولین قدم برای تحقق رویا هایم را برداشته بودم و روانه یکی از خانه های شهر شده بودم.
در نهایت معلوم شد که من و دوستانم هدیه از طرف مادری به فرزند ۵ ساله اش بودیم.لحظات مضطرب کننده فرا رسیده بود.آیا آن کودک چه چیزی می خواست نقاشی کند؟هر چیزی که در آن رنگ سفید نقش داشت را دوست می داشتم!زود باش پسرک!من را بردار و نقاشی بکش!دفتر در انتظار توست!
اما زندگی هواره آن طور که انتظار می رود،پیش نمی رود.شاید زندگی برنامه خودش را دارد.کسی چه می داند؟
اولین نقاشی او یک درختی بلند قامت بود.رنگ سبز از فرط خوشحالی در پوستش نمی گنجید.
اما نا امیدی را در دلم رخنه ندادم.یقین داشتم نقاشی بعدی یا حداقل نقاشی های بعدی رنگ سفید را برمی گزیدند!
بله!من مطمئن بودم!ولی سرنوشت مطمئن نبود!او برنامه خودش را داشت.من هم چاره ای نداشتم جز اینکه به ساز سرنوشت برقصم و لبخندی ساختگی بر لبانم بنشانم!
روز ها و ماه و سال ها از آن رقص زورکی گذشت.دوستانم روز به روز به تیغ تراش می رفتند و من همان طور،بلند قامت نگاهشان می کردم.آن ها به قدری کوچک شدند که زمان خداحافظی فرا رسید.همه آن ها رفتند و من هنوز با تیزی که از کارخانه با آن همراه هستم مانده ام.
دیگر از آن خانواده خبری نیست!در یک قفسه تنگ و تاریک زیر هزاران کتاب گم شده ام.گویی هرگز وجود نداشتم.دیگر هیچ امیدی نداشتم.
تا اینکه در یکی از روز ها همان کودک پنج ساله که اکنون مردی بزرگ برای خودش شده بود مرا پیدا کرد.فکر می کردم که میخواست مرا از شدت اینکه به درد بخور نیستم دور بی اندازد.حق هم داشت!مداد رنگی سفید،روی دفتر سفید به دردی نمی خورد!چشمانم را بسته بودم و به این زندگی بدون اثر خود می اندیشیدم.
ناگهان چشمانم را باز کردم!برگه ای سیاه دیدم که رویش تبدیل به هزاران دانه برف شده بودم!
شاید دیر شده بود ولی داستان زندگی ام را زیبا دیدم!
وجود دنیای خودم را احساس می کردم!