در هجران تو،
احساس هایم را ته این کمدِ نم گرفته ی ذهن،
به هم میریزم به دنبال خوشه های سبز عشق تو،
به یاد لبهای لعاب گرفتهم در کوره ی داغ نفس هایت.
تو راز جدایی را بر من فاش نکن!
بگذر از من که نشسته پای این درخت خشک،
جرعه جرعه اشک مینوشد و آه میپوشد.
منِ تنها،
منِ رنجور و دلتنگ در سرما.
احساسهایم بدجور بهم ریخته اند...
