ستاره ها می جوشند و فوران میکنند؛
انگار در گوشه ای از این جهان برآشفته،
دخترکی میان جلبکهای خشکِ رها شده بر ساحل،
فرو رفته در موج موهایش.
در این شیون سرا، های های اشک میریزد و غمزده، انگشتانش را روی ماسه های ساحل میکشد.
چهره ی ماه آبگون میشود، قصه ی جدایی و دوری را مرور میکند و از خورشید دل میکند.
دور خود میچرخد و از مدارش خارج میشود.
انگار در همان گوشه ی تاریک و بی روح، دخترک همچنان زانوی غم بغل کرده،
آه میکشد از رسوایی خویش و از خورشید و ماه و ستاره، گله میکند.
ماه که سقوط کرد جلوی پای دخترک می افتد،
هر دو اشک میریزند
هر دو ناله میکنند،
مگر نه این جهان جای عاشقان نیست؟
مگر نه لیلی و مجنون پایانی جز وصال دارند؟
مگر نه من و تو با عشقی نامتناهی، به یک جدایی متناهی میرسیم؟
من و ماه دست در دست از سیاهی بی انتهای شب گذر کردیم،
به ستاره های برافروخته رسیدیم؛
ماه قصه گفت،
ما گریستیم.
میگفت تاریک تاریکم، مثل سنگی سفید و فرورفته،
نور ندارم،
میگفت خاموش خاموشم،
مثل قلب تو،
جان ندارم...
میگفت مثل اشک بی صدای شب در حضور دشت،
در غیاب نور او، در پناهنبودنِ او،
فرورفتگی هایم را در آغوش میکشم.