نسیم تنیده شده در عطر نارنج های باغچه،
آه، این صدای بی رمق گنجشکهاست در یک عصرِ خسته ی بهاری؛ مرا به خلوص و پاکی آسمان می رسانند، روی ابرها موج میگیرم، دستهایم پارو میشوند، انگشتانم بر رمهی آزاد ابرها کشیده میشوند و رنگ سپیدی روی پوستم می افتد.
این خورشید است یا یک پیه سوزِ خاک گرفته ته انباری؟
به سمتش میروم، پرتوی کوتاهش، خامی تنم را میگیرد و گرم میشوم.
شاپرکها، ارغوان و پریوشهای باغی دور در شیراز، به امیدِ فروغِ محالِ من میگِریَند.
به مرمر زرین چشمانش میاندیشم و به دستها و رگهای از خون متورمِ او.
رگهای سبزش جویباری بودند که خون، افسارگسیخته و طغیانگر، خود را به دیوارهها میکوبید و تنش را میسوزاند.
قلب او اقیانوس سرخی بود که جویبارها به آن منتهی میشدند.
میخواستم تنها، قایقِ من در این اقیانوس رها شده باشد.
رها، تنها، زیر آسمان پرستاره در انتظار طلوع و غروب ماه.

