تو در من روییدهای و جوانههای حرفها و لمسهایت دور رگهایم پیچیدهاند.
من در رؤیا و کابوس، نقش تو را میبینم. در رؤیاهایم چشمانت روشن و خیسِ اشکاند؛ لبهایت میلرزند و آرام میگویی دوستم داری. و در کابوسها... محو میشوی. دستانت آرامآرام سرد میشوند و اجزای چهرهات، چون گردابی غریب، در هم میریزند.
با دانههای آفتابی که روی پوستم راه میروند بیدار میشوم. تو را در انعکاس نور بر آینه و سپس در چشمانم میبینم. بوی تو لابهلای موج موهایم میرقصد و از بینی تا عمق مغزم پیش میرود. تو نیستی، اما من حضورت را حس میکنم.
به تو فکر میکنم؛ اطلسیها دور میشوند، بوی گلها خاموش میشود و تنها عطر تو در مشامم میماند.
روبهروی مسجد وکیل ایستادهای و منتظر منی. دستانت از شرم نم کشیدهاند و من اضطرابی توصیفناپذیر در سینه دارم. دستهایت را میگیرم و عرق از گرهی میان انگشتانمان میچکد.
تو میگویی آن روز را به یاد نمیآوری. رزهای صورتی را چه؟ آن دختربچهی گلفروش را چه؟ یادت هست با چه شوقی نگاهت میکردم وقتی با او حرف میزدی و برایم رزهای صورتی میخریدی؟
در مترو، سر کار، دانشگاه، خانه و حتی در کوچهها و خیابانها، بوی عطرت را حس میکنم. میدانم دوست داشتنت تمام جانم را تسخیر کرده است؛ گاه از دلتنگی اشک میشوم و در زمین فرو میروم، و گاه از مسرتِ داشتنت لبخند میزنم و شکوفه میدهم.
هر بار که به تو خیره میشوم، از این دریچهها چه میبینی که چشمانم را میبوسی؟

