ویرگول
ورودثبت نام
.یلدا.
.یلدا.یک عاشق!
.یلدا.
.یلدا.
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

پاستا!

"من سلول به سلول های تنت را با انگشتانم لمس کردم و رایحه ی موهایت را در ریه ام به دام انداختم...

حال چگونه از این درهم پیچیدگی تن و روح هایمان رهایی یابم؟

گویی تمام سالهای عمرم برای زیستن با تو ورق خورده بودند.

گویی تو آمدی، گردوغبار این صفحات را پاک کردی،

از نو مرا راه رفتن آموختی و بعد در دشتی از خارهای گزنده رهایم کردی!"

کتاب" آنها به اسبها شلیک میکنند"

معروفی شیفته‌اش شده بود و آن را به من پیشنهاد داد.

میگویم به من، چرا که میخواهم مخاطب خاص این مرد باشم. مخاطب هر نوشته یا صوت انسانهای بزرگ.

گاهی به‌گونه‌ای به حرف‌هایشان گوش میدهم انگار تنها برای تفهیم من نوشته‌اند و سخن گفته‌اند. تصمیم گرفتم کتاب را در اسرع وقت بخوانم؛ هرچند هزاران کتاب در لیست "یک روزی خواهم خواند" دارم.

معروفی هم مثل من عاشق سخن گفتن از عشق است و فکر میکند عشق است که تار و پود داستان را به هم می‌تابد. این روزها کمتر مینویسم، کمتر هم میخوانم اما زیاد کارهای متفرقه میکنم. از پروژه‌های دانشگاه بگیر تا کارهای خانه و ورزش و آشپزی و زبان.

حقیقتا ورزش، ذهن و بدنم را آرام میکند. دردی و فشاری که روی ماهیچه‌هایم احساس میکنم، به من یادآوری میکند که زنده‌ام.

و یک حقیقت دیگر، دلم میخواهد در زندگی‌ام دچار تکرار نشوم. مدام تنوع بدهم حتی در برنامه‌های روزانه‌ام.

تکرار مرا فرسوده میکند...

حتی در رابطه‌ی عاشقانه‌ هم انسان خلاقی هستم. دلم نمیخواهد یک نوشته شبیه دیگری شود یا یک قرار و حرف عاشقانه، تکراری شود. گاهی برایش کاردستی درست میکنم، گاهی شعر مینویسم، گاهی کتاب میخوانم، گاهی آشپزی میکنم.

امروز لمسِ دستانش با فردا متفاوت است؛ امروز آتشینم و فردا آرام...

(جهت آپدیت و نوشتنِ دوباره)

۱۱ خرداد، برکه
۱۱ خرداد، برکه
برای اولین بار پاستای آلفردو درست کردم.
برای اولین بار پاستای آلفردو درست کردم.
کتابآشپزیعشقنوشتن
۳
۰
.یلدا.
.یلدا.
یک عاشق!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید