آدمها...
آدمها شیره جانت را میمکند؟ یا عصارهای ناب در گلویت میریزند؟
آدمها می آیند، پوست تنت میشود صفحه ای چوبین برای منبتکاری آنها. هر کسی نقشی میزند، یک نفر گل میکشد، یک نفر خار یا یکی قلب میکشد دیگری تیغ.
یلدای من! میدانم روزهای طولانی را زیر تیغِ تیزِ آفتاب گذراندی و عطش یک زیست آرام برایت آرزویی شد محال، دور، شیرین...
بی آنکه حتی معنای زندگی را بفهمی، در پی نجاتِ دیگری بودی. پس خودت چه؟ چه کسی تو را نجات میداد؟ یک مفهوم یا یک آدم از همانها که روی پوستت نقش کشید؟
هیچگاه نخواهی فهمید و همیشه پیچیدن تنت به دور تن دیگری، پرسشی بینهایت عمیق میشود که پاسخی نخواهد داشت.
عشق برایت دوای دردهایت بود. زخمهای عمیق تنت را بست، کمرنگ کرد و باز زنده شدی. شاید دلیل پافشاریهای تو بر عاشق ماندنت هم، این بوده.
این احساس، به تو جرعت میداد، بوسه میشد و بر گونههایت میچکید. تو با عشق آزاد میشدی، در کوچهها میرقصیدی، کنار آدمها میایستادی، قصه میگفتی، شعر میخواندی برای غریبه ای که در کوچهی قهر و آشتی پیدایش کرده بودی.
گاه مینشستی، گاه میدویدی، یک زندگی و یک زن میشدی که سحرگاه از شوقِ معشوق میجوشید و شبانگاه با یاد او، میخوابید.
حال چه؟ حال که از عاشقی میترسی و ترس، مار سیاهی شده که روی تنت میخزد، افکارت را نیش میزند،
زبانش را بیرون می آورد و هیس هیس میکند.
هنوز هم میخواهی جانت را برای آن مفهوم و آدمها بدهی؟

