ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

«مرگ در بلک‌وود هال»

نوبت ویکتور هیل رسید.

ویکتور مردی بلند، لاغر و بسیار مرتب بود؛ آن‌قدر مرتب که حتی اندوه هم در صورتش خطی مستقیم پیدا می‌کرد. سبیل باریکی داشت و هر جمله‌اش چنان اندازه‌گیری‌شده بود که انگار از پیش نوشته شده‌اند.

«من ساعت نه و بیست نزد امیلیا رفتم. دلیلش روشن است: بحث کاری.»

آرتور گفت:

«لطفاً روشنش کنید.»

ویکتور دستش را روی زانویش گذاشت.

«خانواده‌ی ورن و من در یک سرمایه‌گذاری بزرگ سهیم بودیم. از زمان مرگ پدر امیلیا، من عملاً شرکت را نگه داشتم. اما چند روز پیش امیلیا شروع به زیر سؤال بردن بعضی انتقال‌های مالی کرد.»

الینا گفت:

«بعضی؟ اسمش را بگذارید اختلاس.»

ویکتور چشم از آرتور برنداشت.

«خانم مرسر استعداد عجیبی در استفاده از واژه‌های تند دارد.»

آرتور گفت:

«آیا امیلیا مدرکی علیه شما داشت؟»

«نه. سوءتفاهم داشت.»

«و شما برای رفع سوءتفاهم ساعت نه و بیست به اتاقش رفتید؟»

«بله.»

«چه دیدید؟»

«او پشت میز تحریرش بود. چراغ رومیزی روشن بود. یک پاکت باز روی میز بود. عصبی به‌نظر می‌رسید. وقتی گفتم باید فوراً با هم صحبت کنیم، گفت دیگر خیلی دیر شده. دقیقاً همین عبارت را به‌کار برد: “خیلی دیر شده، ویکتور.”»

آرتور ابرو بالا برد.

«این جمله را با چه لحنی گفت؟»

ویکتور برای نخستین بار کمی مکث کرد.

«با اطمینان.»

«بعد چه شد؟»

«من گفتم اگر منظورش آن گزارش حسابرسی است، اشتباه می‌کند. او گفت صبح وکیلش را خبر می‌کند. من از عصبانیت اتاق را ترک کردم.»

«چند دقیقه طول کشید؟»

«سه یا چهار دقیقه.»

«و شما هم شاهدی ندارید.»

«خیر.»

آرتور سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.

«جالب است. هر سه دیدار در خلوت، بی‌شاهد، و هر سه درباره‌ی مسئله‌ای که برای امیلیا خطر یا بحران ایجاد می‌کرد.»

الینا گفت:

«یا برای خودشان.»

مرگمعماییرازآلودداستان کوتاه
۸
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید