
آرتور سرانجام گفت:
«بیایید فرض کنیم قاتل یکی از شما سه نفر نیست.»
جولین گفت:
«بالاخره.»
ویکتور گفت:
«زود خوشحال نشوید.»
آرتور ادامه داد:
«اگر قاتل شخص چهارمی باشد، باید سه شرط را برآورده کند:
اول، به امیلیا نزدیک بوده باشد.
دوم، از تنش بین شما سه نفر خبر داشته باشد.
سوم، بتواند صحنه را طوری بچیند که شک طبیعی روی یکی از شما بیفتد.»
الینا آرام گفت:
«مارتین هر سه شرط را دارد.»
وقتی این را گفت، انگار خودش هم از شنیدن نام او جا خورد.
مارتین هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط ایستاده بود، مثل همیشه.
آرتور گفت:
«بله. دارد. اما مشکل این است که هنوز انگیزه ندارد.»
مارتین گفت:
«اگر اجازه بدهید، قربان، من میتوانم به اتاق مهمانها بروم تا—»
«نه، مارتین. شما همینجا میمانید.»
برای نخستین بار، سکوت پیرمرد کاملاً بیروح نبود.
چیزی شبیه انقباض از صورتش رد شد.
آرتور با صدایی ملایم گفت:
«از ابتدا اشتباه کوچکی کردید. اشتباهی که هیچکدام از این سه نفر نمیتوانستند بکنند.»
مارتین گفت:
«نمیفهمم، قربان.»
«میفهمید. شما گفتید امیلیا همیشه ساعتش را در جیب لباس خانهاش میگذاشت. درست؟»
«بله قربان.»
«اما امشب او لباس خانه نپوشیده بود. لباس تیرهی مهمانی به تن داشت. لباسی که جیب نداشت.»
کتابخانه یخ زد.
الینا بیصدا گفت:
«درست است…»
جولین بهتندی گفت:
«پس ساعت را چه کسی…»
آرتور حرفش را برید:
«کسی که بعد از مرگ، ساعت را در کنار جسد گذاشت تا زمان قتل را بسازد.»
همه به مارتین خیره شدند.
مارتین هنوز تکان نخورده بود.
اما حالا، در سفیدی چشمهایش، چیزی شکسته بود.
ویکتور آهسته گفت:
«تو…؟»
مارتین گفت:
«این فقط ثابت میکند من اشتباه گفتهام، قربان. نه اینکه قتل کار من بوده.»
آرتور سر تکان داد.
«درست است. برای همین یک چیز دیگر هم داریم. داخل ساعت، زیر درپوش فلزی، ذرهای موم شمع پیدا کردم. از همان موم سبزِ مخصوص شمعهای خدماتی عمارت. شما ساعت را باز کردهاید، عقربه را روی ۹:۲۷ گذاشتهاید، و بعد برای بستن عجولانهاش از انگشت آغشته به موم استفاده کردهاید.»
مارتین ساکت ماند.
جولین با بهت گفت:
«اما چرا؟»
آرتور جواب نداد. نگاهش هنوز روی مارتین بود.
وقتی مارتین حرف زد، صدایش همان صدای همیشگی بود.
و همین، ترسناکترش میکرد.
«اگر هم این کار را کرده باشم، هنوز قتل را ثابت نمیکند.»
آرتور گفت:
«نه. قتل را چیز دیگری ثابت میکند.»
«چه چیزی؟»
«اینکه شما تنها کسی بودید که میدانستید دستمال جولین کجاست.»
جولین با ناباوری گفت:
«چی؟»
آرتور گفت:
«شما پیش از شام، وقتی باران شروع شد، دستمالتان را در سرسرا جا گذاشتید. مارتین آن را برداشت. خودتان از او خواستید بعداً به اتاقتان بفرستد. درست است؟»
جولین چند لحظه فکر کرد، بعد صورتش رنگ باخت.
«بله… بله، درست است.»
آرتور ادامه داد:
«اما دستمال هرگز به اتاق نرفت. چون مارتین آن را نگه داشت تا بعداً در اتاق امیلیا بگذارد.»
ویکتور زمزمه کرد:
«برای اینکه اتهام روی جولین بیفتد.»
مارتین حالا دیگر به زمین نگاه نمیکرد. مستقیم به آرتور مینگریست.
آرتور گفت:
«و صندوقچهی آبی را هم شما برداشتید.»
«از کجا چنین مطمئنید؟»
«چون کسی از آن خبر نداشت جز امیلیا و الینا. اگر الینا دزدیده بود، هرگز در همان بازجویی اول جزئیاتش را مطرح نمیکرد. قاتل باید یا پشت در شنیده باشد، یا پیشتر از وجودش باخبر بوده باشد. شما سالها خدمتکار این خانه بودید. جای صندوقچه و عادتهای امیلیا را میدانستید.»
الینا با صدایی لرزان گفت:
«ولی انگیزه؟ چرا؟»
آرتور چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
«بله. حالا میرسیم به تنها چیزی که هنوز نگفتهام.»