
آرتور بلند شد.
«حالا برویم سراغ چیزی که از جسد میدانیم.»
او شروع کرد در کتابخانه قدم زدن؛ آرام، با همان فاصلههای سنجیده.
«امیلیا روی پهلوی راست افتاده بود. زخم در سمت چپ گردن بود؛ زاویهی ضربه از پایین به بالا، کمی مایل. سلاح پیدا نشده. اما زخم باریک است، شبیه چاقوی نامهبازکن یا تیغهای ظریف.»
مارتین گفت:
«میز تحریر اتاق یک نامهبازکن نقرهای داشت، قربان. پیدا نشد.»
آرتور سر تکان داد.
«درست. حالا نکتهی دوم: درگیری شدیدی رخ نداده. اتاق بههم نریخته نبود. یعنی یا امیلیا قاتل را میشناخت و اجازه داده بود نزدیک شود، یا ضربه ناگهانی بوده.»
جولین گفت:
«این که هر سهمان را شامل میشود.»
«فعلاً بله.»
آرتور ادامه داد:
«نکتهی سوم: ساعت جیبی روی ۹:۲۷ ایستاده. خیلی وسوسهانگیز است که بگوییم زمان قتل همین بوده. اما من به اشیایی که بیش از حد مشتاقاند حرف بزنند، اعتماد نمیکنم.»
ویکتور گفت:
«یعنی ساعت عمدی متوقف شده؟»
آرتور شانه بالا انداخت.
«ممکن است. یا هنگام افتادن شکسته باشد. یا اصلاً ربطی نداشته باشد. بنابراین فعلاً نه میپذیرمش، نه رد میکنم.»
الینا گفت:
«پس با این حساب، هر سهمان هنوز مظنونیم.»
آرتور ایستاد.
«نه. با این حساب، چهار احتمال داریم.»
جولین اخم کرد.
«چهار؟»
آرتور نگاه کوتاهی به مارتین انداخت.
«همیشه در یک خانهی قدیمی، بهتر است خدمتکاران را نامرئی فرض نکنید.»
مارتین کوچکترین واکنشی نشان نداد.
فقط گفت:
«اگر لازم است، من هم پاسخ میدهم، قربان.»
آرتور گفت:
«میدهم. اما نه هنوز.»