
این کشف، همهچیز را هم روشنتر کرد، هم مبهمتر.
روشنتر، چون حالا معلوم بود هر سه مظنون در وضعیت انفجاری قرار داشتهاند.
مبهمتر، چون هر سه دقیقاً میتوانستند قاتل باشند.
آرتور خم شد، ساعت جیبی امیلیا را برداشت، در دست چرخاند و گفت:
«این ساعت فقط وقتی میایستد که ضربه بخورد یا فنرش آزاد شود. اما شیشهاش نشکسته. عجیب است.»
مارتین گفت:
«ممکن است هنگام افتادن به لبهی میز خورده باشد، قربان.»
«ممکن است.»
آرتور ساعت را باز کرد، به درونش نگاه کرد، و برای اولینبار حالت چهرهاش تغییر کرد. نه زیاد. فقط آنقدر که بشود فهمید چیزی دیده.
او بیدرنگ درِ ساعت را بست.
جولین پرسید:
«چه شد؟»
آرتور گفت:
«هیچ. فعلاً.»
ویکتور با بیحوصلگی گفت:
«از آن نمایشهای کارآگاهی خوشم میآید. “فعلاً”.»
آرتور گفت:
«اگر نمایش بود، شما تا حالا تشویق میکردید. این فقط صبر است.»
بعد رو به مارتین کرد:
«آیا امیلیا عادت داشت ساعتش را خودش کوک کند؟»
«نه قربان. بیشتر وقتها من صبحها این کار را میکردم.»
«امروز هم شما کوک کرده بودید؟»
«بله قربان.»
«و مطمئنید سالم بود؟»
«کاملاً.»
آرتور گفت:
«خیلی خوب.»
بعد دوباره نشست.
«حالا میخواهم هرکس، دقیقاً همان جملهای را که امیلیا به او گفت، تکرار کند. کلمه به کلمه.»
جولین گفت:
«گفت: “فردا صبح دربارهی ما تصمیم میگیرم.”»
ویکتور گفت:
«گفت: “خیلی دیر شده، ویکتور.”»
الینا گفت:
«گفت: “اگر امشب اشتباه نکنم، فردا همهچیز عوض میشود.”»
آرتور زیرلب تکرار کرد:
«فردا. خیلی دیر شده. اگر اشتباه نکنم.»
بعد سر بلند کرد.
«نه. نه…»
الینا گفت:
«چی را فهمیدید؟»
آرتور به آرامی گفت:
«اینکه امیلیا تا لحظهی آخر مطمئن نبوده با کدام دشمن طرف است.»
در همین لحظه، اتفاق کوچکی رخ داد که بعداً همه فهمیدند از خود قتل مهمتر بوده.
مارتین جلو آمد تا برای همه چای بریزد. وقتی به ویکتور رسید، دستش بهظاهر خیلی جزئی لرزید و چند قطره روی نعلبکی ریخت.
ویکتور با انزجار گفت:
«مراقب باشید.»
مارتین بیدرنگ گفت:
«ببخشید، آقای هیل.»
اما آرتور بهجای نگاهکردن به چای، به چشمهای مارتین نگاه میکرد.
نگاهی بسیار کوتاه بین آن دو رد شد.
بهقدری کوتاه که اگر کسی خسته نبود، شاید میفهمید آنجا چیزی گذشت.
آرتور ناگهان گفت:
«مارتین، لطفاً برای من هم از همان بطری ویسکی که به آقای کرافت داده بودید بیاورید.»
«بله قربان.»
وقتی مارتین بیرون رفت، جولین گفت:
«حالا دیگر خدمتکار را هم میخواهید مست کنید؟»
آرتور گفت:
«نه. فقط میخواهم ببینم بطری کجاست.»
الینا آهسته گفت:
«شما به او مشکوکید.»
آرتور پاسخ نداد.
چند دقیقه بعد مارتین برگشت و بطری را آورد. بطری تقریباً خالی بود. آرتور آن را گرفت، برچسبش را نگاه کرد، درش را باز کرد، بو کشید، بعد اندکی از آن را در گیلاس ریخت.
«جولین، گفتید نه و بیست و پنج این را نوشیدید؟»
«بله.»
«طعمش را بهیاد دارید؟»
«…طعم ویسکی میداد.»
«طعم بادام تلخ نمیداد؟»
جولین اخم کرد.
«چی؟ نه.»
ویکتور ناگهان گفت:
«من هم از آن بطری خوردم.»
آرتور نگاهش کرد.
«کی؟»
«بعد از نه و چهل.»
«و شما؟»
«نه. چیزی غیرعادی نداشت.»
آرتور گیلاس را زمین گذاشت.
«خوب است.»
الینا کلافه گفت:
«میشود بگویید دنبال چه هستید؟»
«بله. دنبال اینکه آیا قتل فقط یک قتل بوده، یا بخشی از نقشهای بزرگتر.»