
طوفان شدیدتر شد. پنجرهها لرزیدند. شعلهی شمعها کوتاه و بلند شد.
آرتور روی میز وسط کتابخانه چند چیز چید:
یادداشت امیلیا برای الینا،
فهرست زمانبندی که مارتین نوشته بود،
ساعت جیبی،
و دستمالی ابریشمی که کنار جسد پیدا شده بود.
دستمال مردانه بود، سفید، با حاشیهی سرمهای و حروف دوختهشدهی J.C.
جولین با عصبانیت گفته بود دستمال مال خودش است، اما نمیداند چطور به اتاق امیلیا رسیده.
آرتور همانوقت چیزی نگفته بود. حالا گفت:
«دستمال، بیش از حد واضح است. تقریباً با صدای بلند میگوید “جولین قاتل است”. برای همین، ارزشش کمتر میشود.»
جولین گفت:
«بالاخره یکی این را فهمید.»
آرتور به او نگاه نکرد.
«اما بیارزش هم نیست. چون اگر کسی خواسته شما را گرفتار کند، باید به اتاق شما یا وسایلتان دسترسی داشته باشد. چه کسی میتوانست؟»
الینا گفت:
«هرکسی در این خانه. در مهمانی دستکش، شال، دستمال… چیزها روی مبلها و میزها میمانند.»
ویکتور گفت:
«یا خود جولین عمداً آن را جا گذاشته تا بعداً همین حرف را بزند.»
جولین خندید.
«این از مردی میآید که حسابهای شرکت را مثل بازی ورق پنهان میکرد.»
«اثبات نشده.»
«برای امیلیا چرا. و برای همین کشتیش.»
آرتور گفت:
«بس است.»
بعد رو به الینا کرد:
«شما گفتید امیلیا به کسی در داخل خانه مظنون شده بود. آیا ممکن بود منظورتان خود شما بوده باشد؟»
الینا سرش را بالا آورد.
«چه؟»
«شما نزدیکترین فرد به او بودید. از عادتها، کلیدها، نامهها و ترسهایش خبر داشتید. اگر کسی میخواست بدون زور وارد اتاقش شود، شما در موقعیت خوبی بودید.»
الینا با صدایی آهسته اما تیز گفت:
«و اگر کسی میخواست همه را وادار کند به نزدیکترین دوست قربانی شک کنند، شما هم در موقعیت خوبی هستید که این را مطرح کنید.»
برای نخستین بار، سایهای شبیه لبخند از گوشهی دهان آرتور رد شد.
«درست است. و این یعنی هنوز خوب فکر میکنید.»