
باران از غروب شروع شده بود و حالا، نزدیک نیمهشب، شیشههای بلند عمارت «بلکوود هال» را چنان میکوبید که انگار کسی بیرون، بیصدا و سمج، میخواست وارد شود.
عمارت روی تپهای سنگی، دور از جادهی اصلی، میان درختان خیس و خمشدهی کاج ایستاده بود. خانهای قدیمی با راهروهای باریک، دیوارهای چوب گردویی، ساعتهای ایستاده، و بوی مداوم شمع و پارافین.
در طبقهی سوم، پشت یکی از درهای قفلشده، امیلیا وِرِن مرده بود.
و در طبقهی دوم، در کتابخانه، چهار نفر کنار آتش منتظر بودند تا کارآگاه آرتور وِیل حرف زدن را شروع کند.
آرتور وِیل مردی بود حدوداً چهلوچند ساله، با صورتی استخوانی، صدایی آرام و نگاهی که همیشه انگار کمی دیرتر از دیگران پلک میزد. کت خاکستری تیرهاش هنوز از باران نمدار بود. او نه فریاد میزد، نه حرکات نمایشی داشت. فقط گوش میداد، مکث میکرد، و وقتی حرف میزد، طوری بود که آدم حس میکرد بهتر است چیزی را از او پنهان نکند.
مقابلش سه مظنون نشسته بودند:
جولین کرافت، نامزد مقتول؛
ویکتور هِیل، شریک تجاری خانواده؛
الینا مَرسِر، دوست صمیمی و همخانهی قدیمی امیلیا.
و کمی دورتر، کنار پنجره، سرپیشخدمت پیر عمارت، مارتین ایستاده بود؛ مردی که صورتش چنان بیحالت بود که هیچکس نمیتوانست بفهمد نگران است یا فقط خسته.
آرتور دستهایش را پشت صندلی گذاشت و گفت:
«یکبار دیگر، از اول. هیچکس این اتاق را ترک نمیکند تا وقتی ترتیب امشب را کامل بفهمم.»
ساعت بزرگ کتابخانه سه بار کند و سنگین نواخت.
جولین بیقرار گفت:
«چند بار دیگر باید همین را تکرار کنیم؟ امیلیا مرده. ما هم همینجا ماندهایم. جاده بسته است، تلفنها از کار افتادهاند، و شما از ما میخواهید باز هم زمان چای و شام را مرور کنیم؟»
آرتور به او نگاه کرد.
«نه، آقای کرافت. من از شما نمیخواهم زمان چای و شام را مرور کنید. از شما میخواهم اشتباهتان را تکرار کنید.»
ویکتور با پوزخند کوتاهی گفت:
«پس از قبل تصمیم گرفتهاید یکی از ما دروغ گفته.»
آرتور آرام پاسخ داد:
«نه. تصمیم گرفتهام هر سهتان بخشی از حقیقت را نگفتهاید.»
الینا که تا آن لحظه با انگشت شست حلقهی نقرهای دستش را میچرخاند، سر بلند کرد. چشمانش سرخ بود، اما صدایش کنترلشده:
«میتوانید زودتر تمامش کنید؟ جسد بهترین دوستم هنوز آن بالاست.»
«وقتی بفهمم کدامیک از شما سه نفر آخرین نفر بوده که او را زنده دیده.»
جولین تند گفت:
«من بودم. حدود ساعت نه و ربع.»
ویکتور بلافاصله گفت:
«اشتباه است. من ساعت نه و بیست با او صحبت کردم.»
الینا آهسته گفت:
«هیچکدام. من ساعت نه و نیم در اتاقش بودم.»
سکوتی سرد در کتابخانه نشست.
آرتور کمی خم شد.
«عالی است. حالا ما سه نفر داریم که ادعا میکنند آخرین دیدار را داشتهاند. از اینجا به بعد، یا قاتل خیلی ناشی است، یا خیلی باهوش.»