ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

«مرگ در بلک‌وود هال»

وقتی نوبت الینا شد، آتش شومینه پایین‌تر رفته بود. مارتین بی‌صدا جلو آمد، دو تکه چوب انداخت و عقب رفت.

الینا مرسر از هر سه نفر آرام‌تر به‌نظر می‌رسید، اما نه به معنای بی‌گناهی؛ بیشتر به معنای کسی که مدت‌ها با ترس زندگی کرده و یاد گرفته لرزشش را نشان ندهد. موهای تیره‌اش را با سنجاق بالا بسته بود و یک تار از کنار شقیقه‌اش آزاد شده بود.

«من ساعت نه و نیم رفتم.»

آرتور پرسید:

«برای چه؟»

«برای این‌که امیلیا برایم یادداشت فرستاده بود.»

جولین سرش را برگرداند.

«یادداشت؟»

الینا از جیب لباسش کاغذ کوچکی بیرون آورد.

«روی میز کنار پیانو بود. با خط خود امیلیا. نوشته بود: “نه و نیم بیا بالا. تنها.”»

آرتور کاغذ را گرفت، نگاهی به آن انداخت و گفت:

«چرا قبلاً این را نشان ندادید؟»

«چون از همان اول معلوم بود هرکس آخرین بار او را دیده، مظنون اصلی می‌شود.»

آرتور گفت:

«و شما ترجیح دادید این بخش را پنهان کنید.»

«بله.»

ویکتور با سردی گفت:

«دست‌کم صادق است در مورد دروغ گفتنش.»

آرتور یادداشت را روی زانو گذاشت.

«وقتی وارد شدید، امیلیا چه می‌کرد؟»

الینا نگاهش را به شعله‌ها دوخت.

«کنار پنجره ایستاده بود. پشتش به در بود. گفت در را ببند. من بستم. بعد برگشت و… خیلی آشفته بود. گفت امشب ممکن است همه‌چیز تمام شود.»

آرتور آرام گفت:

«یعنی چه؟»

«گفت بالاخره فهمیده چه کسی دارد از داخل خانه به او خیانت می‌کند.»

کتابخانه در یک لحظه ساکت‌تر شد؛ انگار حتی باران هم گوش داد.

آرتور پرسید:

«اسم برد؟»

«نه.»

«شما نپرسیدید؟»

«چرا. گفت فعلاً نه. گفت اگر اشتباه کرده باشد، نابخشودنی است.»

«بعد؟»

الینا انگشتانش را در هم قفل کرد.

«بعد از من خواست صندوقچه‌ی آبی‌رنگش را از کشوی کمد بیرون بیاورم. وقتی برداشتمش، دستش لرزید. داخلش چند نامه بود، یک کلید کوچک، و چیزی شبیه رسید بانکی. امیلیا گفت فردا صبح همه‌چیز را روشن می‌کند. من از او خواستم همین امشب پلیس را خبر کند. گفت تا وقتی مدرک آخر را نداشته باشد، نه.»

آرتور گفت:

«این مدرک آخر چه بود؟»

«نمی‌دانم. قبل از این‌که بپرسم، صدایی از راهرو آمد. انگار کسی روی تخته‌های کف قدمش لغزیده باشد. امیلیا ترسید. رفت تا در را باز کند. من گفتم نرو. اما رفت. در را باز کرد…»

الینا مکث کرد.

«و؟»

«هیچ‌کس آن‌جا نبود.»

«بعد؟»

«او لبخند عجیبی زد. گفت: “پس خودش است.” بعد در را بست و گفت من بروم پایین، طوری رفتار کنم که انگار هیچ حرفی نزده‌ایم. من هم رفتم.»

آرتور به‌دقت نگاهش کرد.

«و شما هیچ‌چیز از آن صندوقچه برنداشتید؟»

الینا فوراً گفت:

«نه.»

«صندوقچه حالا کجاست؟»

مارتین بی‌صدا گفت:

«وقتی جسد پیدا شد، صندوقچه داخل کمد نبود، قربان.»

همه برگشتند و به او نگاه کردند.

آرتور پرسید:

«مطمئنید؟»

«بله قربان. اتاق را پیش از رسیدن شما من بررسی اولیه کردم. کمد باز بود. جای خالی یک جعبه‌ی کوچک با گرد و خاک اطرافش کاملاً پیدا بود.»

آرتور گفت:

«پس یا قاتل آن را برده، یا یکی از کسانی که زودتر وارد اتاق شده.»

هیچ‌کس حرفی نزد.

نوشتهمعماییداستان کوتاهرازآلود
۵
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید