ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

«مرگ در بلک‌وود هال»

بازجویی دوم، جزئی‌تر بود.

آرتور از هرکدام خواست دقیقاً بگویند در فاصله‌ی هشت و پنجاه تا ده و ده کجا بوده‌اند.

جولین:

«بعد از این‌که امیلیا بالا رفت، من اول در سالن موسیقی ماندم. بعد به اتاق سیگار رفتم. حدود نه و ده یا نه و دوازده از پله‌ها بالا رفتم. بعد از دیدار کوتاه با او، برگشتم پایین. چند دقیقه در راهرو غربی قدم زدم. بعد به کتابخانه آمدم. ویکتور آن‌جا بود. بعد مارتین نوشیدنی آورد. بعد…»

مارتین گفت:

«آقای کرافت ساعت حدود نه و بیست و پنج در کتابخانه بودند، قربان. من برایشان ویسکی بردم.»

جولین سریع گفت:

«بله، درست است.»

آرتور پرسید:

«مطمئنید نه و بیست و پنج؟»

مارتین گفت:

«بله قربان. چون همان زمان ساعت کتابخانه را کوک می‌کردم.»

ویکتور:

«من بعد از سالن موسیقی مستقیماً به دفتر کوچک کنار راهرو جنوبی رفتم تا چند سند را بررسی کنم. حدود نه و بیست بالا رفتم و پیش امیلیا رفتم. بعد پایین برگشتم. سپس…»

جولین پرید وسط حرفش:

«سپس نیم ساعت ناپدید شدی.»

ویکتور سرد گفت:

«نه. به اتاق مطالعه رفتم.»

مارتین گفت:

«من آقای هیل را ساعت نه و چهل کنار پنجره‌ی اتاق مطالعه دیدم.»

الینا:

«بعد از سالن موسیقی مدتی در اتاق آفتاب‌گیر بودم. بعد یادداشت را دیدم. نه و نیم بالا رفتم. وقتی برگشتم، سعی کردم عادی رفتار کنم. به سالن برگشتم ولی…»

او صدایش را پایین آورد.

«من ترسیده بودم. حدود نه و چهل و پنج دوباره خواستم بروم بالا. اما در راهرو صدای جولین را شنیدم و برگشتم. بعد ده و ده رفتم و در را باز کردم.»

آرتور گفت:

«چرا ده و ده؟ چرا آن موقع تصمیم گرفتید برگردید؟»

«چون امیلیا قرار بود چند دقیقه بعد از من پایین بیاید. نیامد.»

آرتور گفت:

«و چرا وقتی نزدیک اتاق رسیدید، فریاد کشیدید قبل از این‌که کسی مطمئن شود جسد آن‌جاست؟»

الینا لحظه‌ای خشکش زد.

«من…»

«طبق گفته‌ی مارتین، شما اول فریاد کشیدید، بعد دیگران رسیدند. یعنی یا قبل از باز کردن در چیزی دیده بودید، یا از قبل می‌دانستید چه خواهید دید.»

الینا با دست به لبه‌ی مبل چنگ زد.

«در نیمه‌باز بود. از شکافش پای امیلیا را دیدم.»

آرتور به مارتین نگاه کرد.

«درِ اتاق وقتی شما رسیدید باز بود؟»

مارتین گفت:

«بله قربان. حدود یک‌سوم.»

الینا با تلخی گفت:

«پس هنوز دروغ‌گو از آب درنیامده‌ام.»

معماییداستان کوتاهرازآلودجنایی
۷
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید