ویرگول
ورودثبت نام
Novalin
Novalin«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
Novalin
Novalin
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

«مرگ در بلک‌وود هال»

ماجرای آن شب از یک مهمانی کوچک خانوادگی شروع شده بود. مهمانی‌ای که قرار بود اصلاً جنجالی نباشد.

امیلیا ورن، وارث جوان و ثروتمند خانواده‌ی ورن، دو هفته قبل همه را دعوت کرده بود به بلک‌وود هال بیایند تا «موضوعی مهم» را اعلام کند. همین عبارت کافی بود تا هرکسی معنای خودش را از آن درآورد.

برخی فکر می‌کردند نامزدی رسمی با جولین را اعلام خواهد کرد.

برخی خیال می‌کردند قرار است سهم بزرگی از شرکت خانوادگی را واگذار کند.

برخی هم و به‌خصوص ویکتور می‌ترسیدند او قصد داشته باشد همه‌چیز را به‌هم بزند.

اما امیلیا تا لحظه‌ی مرگش چیزی علنی نکرد.

مارتین، سرپیشخدمت، با دقتی خشک ترتیب شب را گفته بود:

  • ساعت هفت و نیم، شام در تالار غذاخوری؛

  • هشت و بیست، همه به سالن موسیقی رفتند؛

  • هشت و پنجاه، امیلیا به بهانه‌ی سردرد به طبقه‌ی سوم رفت؛

  • از آن به بعد، هرکدام از مهمان‌ها به فاصله‌های مختلف از جمع جدا شدند.

ساعت حدود ده و ده دقیقه بود که الینا فریاد کشید.

وقتی در اتاق امیلیا باز شد، او روی فرش کنار میز آرایش افتاده بود. گلویش با چیزی باریک و تیز شکافته شده بود. نه آن‌قدر عمیق که به‌نظر برسد حمله‌ای دیوانه‌وار بوده، نه آن‌قدر تمیز که بشود گفت کار یک متخصص است. یک ضربه، دقیق، و کافی.

پنجره از داخل بسته بود.

بالکن خیس بود، اما هیچ رد پایی روی آن دیده نمی‌شد.

درِ اتاق قفل نبود، فقط بسته بود.

و عجیب‌تر از همه: ساعت جیبی امیلیا، که همیشه در جیب لباس خانه‌اش می‌گذاشت، روی ۹:۲۷ متوقف شده بود.

پلیس هنوز نرسیده بود. طوفان جاده را بسته بود، سیم تلفن را انداخته بود، و نزدیک‌ترین پاسگاه بیش از یک ساعت فاصله داشت.

پس فعلاً فقط آرتور وِیل بود، سه مظنون، یک عمارت بسته، و جنازه‌ای که به‌نظر می‌رسید بیش از آن‌که جواب‌ها را روشن کند، سؤال‌ها را زیاد می‌کند.

معماییرازآلودداستان کوتاههیجان انگیز
۷
۰
Novalin
Novalin
«راوی سایه‌ها؛ جایی که سکوت، بلندترین داستان را می‌نویسد.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید