
امروز، پونزده سال دو روزهام، شاید هم شونزده ساله و دو روزه. نمیدونم راستش.
دلم برای داستان نویسی تنگ شده. انگار نیمهای از من نیست.
امتحانهای ترم بد نمیگذرن. زندگی هم روی روال افتاده.
دنبال انگیزه ی درس خوندن بودم؛ شروع کردم به انتخاب رشته. برای تهران زیادی تنبل و برای آزاد زیادی درس خون و فرهیخته. حتی هنوز نمیدونم چه رشته ای. با خودم فکر کردم شاید تجربی بخونم، برم مامایی یا روانپزشکی. با این سرعت ai تا دوسالِ دیگه هیچی از رشته های انسانی نمیمونه. یا برم ریاضی، صدام کنن خانم مهندس.
بذارید تکرار کنم:
مهم اینه که ببینیم اگه از دل کلیشهی "من یا جیغ میزنم یا بیتفاوتم" خارج بشیم؛ چیکار میتونیم؟
هملت خوندم و سووشون، الان دوباره رینا کنت دارم میخونم. دلم تنگ شده بود.
ربکا داره جلد چهار فورث وینگ رو مینویسه، سارا داره جلد 6 اکوتار رو مینویسه، منم امتحان دارم.
خاله مریم گفت زبان سوم شروع کن. اسپانیایی مثلا؟
کتابخونه دیگه جا نداره...خدایا شکرت:) نمیدونی چند سال برای این لحظه زحمت کشیدم.
باید یه کاری بکنم. بی مصرف و بی استفاده افتادهام یه گوشه. یا درس میخونم(نمیخونم) یا سرم تو گوشیمه.
_نورا خانوم
پ.ن: اتش سودابه حریف من نیست، با همین لچک روی سرم تا کاخ افراسیاب هم میرم.