شاید اگر هشت سالِ پیش بودو منو میشناختید،دور از علم الانم
به نظرتون یه آدمِ عصبی بودم که هیچجوره قانع نمیشدم که بعضی از مسائل زندگی رو باید رها کرد تا بتونی راحت زندگی کنی!
گر یکی میومد میگفت فلانی پشتسرت فلان حرفو زده خودمو میکوبیدم به در و دیوار، اخمام میرفت تو هم، دنیا رو به کام خودم و هرکی کنارم بود زهرمار میکردم و آخرش میرفتم یقهٔ فلانی رو میگرفتم که تو واسه چی اینو درباره من گفتی؟!از من ناراحتی؟! من کاری کردم؟! واسه اتفاقی که فلان روز افتاده دلخوری؟! آخرش هم نمیفهمیدم چی شده و تا چندین شب و روز، اعصابم خورد بود و دنبال دلیل میگشتم! ولی یکم که دنیا رو دیدم، یکم که بزرگتر شدم و یکم که پامو از چاردیواریِ اتاقم گذاشتم اونورتر، فهمیدم دنیا، محدود به این جایی که من هستم نمیشه و آدمای بیشتری هست که باید بشناسم،فهمیدم من مسئول این نیستم که «دیگران» چطوری رفتار میکنن، چون اونارو من تربیت نکردم پس من مسئول افکار و رفتار هیچ آدمی، جز خودم نیستم!
تنها کاری که میتونم بکنم، اینه که هرجا ناراحت شدم، هرجا حس کردم بهم کملطفی شده، هرجا حس کردم به حقم نرسیدم و هرجا که قدرمو ندونستن، هرجا کسی تو کارم دخالت کرد، درباره پوششم نظر داد، درباره رفتوآمدم حرفی زد یا هرجایی که هر آدمی پاشو از گلیمش درازتر کرد، نه جوابشو بدم، نه خودمو ناراحت کنم و نه غصه بخورم، فقط به این فکر کنم که وجودِ من، روح من و این «من» که واسش اینهمه زحمت کشیدم، شب و روز بیدار موندم تا بسازمش و کلی کتاب خوندم تا به اینجا برسه، ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست که هر آدمِ دمدستی و بیارزشی بتونه ناراحتش کنه!.یاد گرفتم نه حرف آدمی بتونه سَبکِ زندگیمو عوض کنه، نه نظرمو تغییر بده، نه ناراحتم کنه و نه حتی بتونه کاری کنه غصه بخورم! یاد گرفتم اگر یه آدم، با رفتاراش ناراحتم میکنه یا احترام نمیذاره، من نباید شبیهش باشم چون اون آدم، حتی واسه خودش هم ارزش قائل نیست که درست رفتار کنه، من باید سعی کنم خودم باشم، چون این «خودم» که الان داره چایی میخوره، به کارای فرداش فکر میکنه و کپشن مینویسه، خیلی قشنگتره از اون آدمایی که وقت و انرژی و زمان و زندگیشونو صرفِ دخالت کردن تو امور دیگران میکنن.