هول و وحشت تاریکی صحرایی که گذرانده بودم، هنوز در تنم بود. نمیتوانستم چشمانم را باز کنم. میترسیدم این بار هم با یکی از همان موجودات ترسناک روبهرو شوم. همانهایی که شبیه به هیچ جانور درندهای در زمین نبودند و به همه آنها شباهت داشتند. این جا از آن صداهای خوفناکی که بندبند وجودم را به لرزه میانداختند خبری نبود، بیشتر که گوش دادم، صدای آرام جریان آب را شنیدم که چون انگشت نوازشگری بر من فرود میآمد، بعد چهچههی زیبای پرندگانی را شنیدم که شبیه به هیچ پرندهای در زمین نمیخواندند، اما صدایشان آرامش را زیر پوستم به جریان در میآوردند. صدای حرکت باد میان برگها و لغزش چمنها بر روی هم ته مانده ترس و وحشت را نیز از وجودم پراند. چشمانم را باز کردم. با دشت وسیعی روبهرو شدم. دشتی سراسر سبز یک سبزی جاندار. هیچ گرمایی نبود اما یک روشنایی سفید همهجا را نورانی کرده بود، آزاری نمیرساند و به جایش نوازشم میکرد. زیر درختی که در نزدیکیام بود رفتم. هیچ گرمایی در اطرافم نبود اما من هنوز در اعماق وجودم آن گرمای سوزان و طاقتفرسایی را که از سر گذرانده بودم، حس میکردم، میخواستم این خنکای محیط را به درون وجودم بِکشم. به چمنهای سبزی که با ناز روی هم میلغزیدند نگاه کردم. حتماً خیلی خنک هم بودند، تا فکر خنکای آنها به ذهنم خطور کرد، روی زمین به کمر درازکش شدم و چون کودکی بیفکر دستهایم را در چمنها حرکت دادم و سردی دلپذیر آنها را به زیر پوستم کشیدم. دیگر خبری از عطشی که به همراه آورده بودم نبود. به جای آن یک حس خلاء وجودم را گرفته بود. گویی تمام بدنم در یک بیوزنی آرامبخش غوطهور بود. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چگونه هوا میتوانست اینقدر خوشبو باشد. با نفس کشیدن ذرهذره بوی خوش را به اعماق وجودم فرستادم تا تکتک ذراتم این بود را بگیرند، آن صداها را بشنوند و خنکای دلنشین را بپذیرند.
صدای به شدت آشنایی مرا به خود آورد.
- تو هم بالاخره اومدی.
با ذوق صدایش چشمانم را باز کردم. عزیزترینم مقابلم بود. حتی رفتنش در زمانی که کودک بودم هم باعث نشد صدایش از لوح دلم برود. آشناترین صدای زندگیم.
- مادر چقدر دلتنگت بودم.
زیباییاش صدچندان شده بود، لبخندش مهربانتر و چشمانش خواستنیتر.
- عزیزم منتظرت بودم.
- مادر! من از جاهای خیلی بد و سختی گذشتم تا اینجا رسیدم.
- میدانم، رد شدن از آنجاها لازم بود تا آنقدر پاک بشی که بتوانی به اینجا بیایی.
با دست به شاخه درخت کنارمان اشاره کرد در آنی میوهی سرخ و زرد ظاهر شد و در دستان مادر قرار گرفت. درحالیکه هنوز خود میوه سرجایش بود. میوه در دستش را به طرفم گرفت.
- بخور تا باهم بریم.
نگاهم میخ میوهی روی شاخه ماند که همان میوه درون دستان مادرم بود. میوه را برداشتم.
- کجا بریم؟
با انگشتانش جایی را نشان داد. نگاه کردم از میان نوری سفید و ابرهای درهم تنیده شهری ظاهر شد.
- آنجا.
خوب دقت کردم. خانههای بلوری و زیبا در میان باغهایی انبوه. آنقدر واضح بودند که انگار اکنون بر فراز شهر در پروازم. ناخواسته حواسم جمع خانهای در حاشیه شهر شد. خانهای کوچک اما زیبا، با دیوارهای بلوری و سفید در میان باغی با درختان انبوه.
محو تماشا، گازی از میوه سرخ و زرد زدم، چه طعم عجیبی داشت، عجیبتر که چیزی از آن کم نشد. سعی کردم حواسم جمع آن طعم ناشناخته و دلپذیر شود. ذرهذره اجزای وجودم را آن میوه به وجد آورد. نگاهم هنوز محو خانه و دیوارهای شفافش بود. آنقدر شفاف که گمان میکردم آب در آنها جریان دارد.
- آنجا کجاست؟
- آنجا خانه ابدی توست.