ویرگول
ورودثبت نام
#zapata family#
#zapata family#A
#zapata family#
#zapata family#
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

بی بی گل (قسمت 2)

666
666

پیرزن غیب شود و تنها چیزی که از اون باقی موند چادر مخملیش بود. وحشت کرده بود و نمی دونستم چی دیدم انگار وجودمو سر تا پا یخ ریخته بودن ترسیده بودم هر فکر بدی به ذهنم میرسید.داشتم حاضر می شودم خونه رو ترک کنم یهو یه زمزمه ای توی گوشم پیچید یه صدای کلفت مردونه که انگار خیلی پیر بود گفت(کجا می خوای فرار کنی؟).سرم گیج رفت و اوفتادم از حال رفتم.....

بیدار شووووووووووووو

یه صدای بلند نمیدونم صدای کی بود هرکی بود معلوم بود خیلی اصبانیه چشمامو باز کردم و دیدم یه پیرمرد با ریش های بلند سفید جلوم ایستاده

پس بلاخره بیدار شودی کودن

پرسیدم شما؟چطور وارد خونه من شودی؟

خندیدو و گفت همین که نکشتمت برو خداتو شکر کن به حساب اون یکیتون که از زندان جادوگرا فرار کرده بود رسیدم فقط موندی تو

یه صاتور بزرگ و از توی لباساش در آورد و روی گلوم گذاشت تو که نمی خوای بمیری ؟ می خوای ؟

اگر کمک کنی می تونم یه کاریش بکنم ولی باید قول بدی

باشه باشه قول می دم فقط باید چیکار کنم؟

باید به یه سفر طولانی بری از جنگل سبز و بی انتها تا کوهستانی پر از برف و اقیانوسی خروشان در آخر هم باید از یه قلعه عبور کنی و به یه گاو صندوق برسی اما این کارو کردن الکی نیس.

باید...........

این داستان ادامه دارد....................

داستانفرار
۰
۰
#zapata family#
#zapata family#
A
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید