
شنهای سفید زیر پای بالدر لرزیدند.
نور پیکر درخشان شدت گرفت، تا جایی که دیگر شکل را نمیشد تشخیص داد—فقط **درخشش مطلق** بود.
بالدر خواست چیزی بگوید، اما صدایی از درون سرش، نه از بیرون، زمزمه کرد:
«خستهای… بگذار نور تو را حمل کند.»
قبل از اینکه بتواند مقاومت کند، زانوهایش خم شدند.
شنهای زیرش مثل نسیم پخش شدند، و همهچیز—دریا، خدمه، ستونها—به موجی از نور نقرهای تبدیل شد.
سقوط در آرامش
هیچ درد، هیچ تاریکی، هیچ صدایی نبود.
فقط حس شناور بودن.
مثل برگ در نسیم.
مثل قلبی که دیگر لازم نیست بجنگد.
و بعد، صدای کوبش. آرام، منظم، با ریتمی شبیه موسیقی طبلهای جشن.
نورها به شکل ستونهای بلند در آمدند، صدای خنده و فریاد از هر سو برخاست.
بالدر خودش را دید که روی زمین ایستاده—نه ساحل، نه دریا—بلکه دشت بیپایانی که آسمانش طلایی بود، با تکههای ابری که مثل فولاد براق در هم میچرخیدند.
در دوردست، **دروازهای عظیم** از سپرها و شمشیرهای فروزان دیده میشد، و از بالای آن، نور مثل نفس زنده بیرون میرفت.
والهالا
بالدر نفسش بند آمد.
آوای چکاچک شمشیرها از سمت دروازه میآمد، نه از نبرد، بلکه از رقصِ جنگجویان جاودانه.
وایکینگهایی که در زندگی مرده بودند، اما در مرگ، هنوز میجنگیدند، میخندیدند، و مینوشیدند.
یک نفر نزدیک آمد—بلندبالا، زرهی از طلای کهنه، و چشمانی که مثل آتش در هوای سرد میدرخشیدند.
روی صورتش دو بریدگی بود که شبیه پرندگان در حال پرواز بودند.
«تو دیر آمدی، بالدر.»
صدا مثل سنگ گرم بود.
«اما رسیدی.»
بالدر تند نفس کشید، اطراف را نگاه کرد، و فهمید هر نفسی که میکشد **سبکتر** از هر هوایی است که تا به حال حس کرده بود.
«اینجا… والهالا است؟!»
«بله، فرزندِ رودهای شمال.
جایی که ارواح جنگجویان استراحت ندارند، بلکه ادامه میدهند.
اینجا، شکست، پایان نیست؛ بخشی از آواز است.»
رازِ حضور او
بالدر پرسید:
«من مردهام؟»
پیکر زرهپوش—که حالا چشمانش چیزی میان انسان و ایزد را آشکار میکرد—لبخند زد.
«نه. هنوز نه.
تو فقط بین *دو آتش*ی ایستادهای—مرگ و زندگی.
نور تو را اینجا آورد، تا چیزی ببینی که دریا هنوز آمادهٔ نشان دادنش نبود.»
او دستش را بلند کرد. در کف دستش، شعلهای نقرهای پیچید، شبیه همان که بالدر در ذهنش داشت.
«این همان است، بالدر.
شعلهای از شعورِ ایزدین، بخشی از نیروی خود اودین.
وقتی تاریکی را بریدی، دروازهٔ والهالا باز شد… نه برای مرگت، بلکه برای یادآوری.»
بالدر با چشمانی پر از حیرت، جلو رفت.
نور از شعله به سمت او کشیده شد، مثل رشتهای لطیف.
و در همان لحظه، صدای ارواح اطراف آرام شد؛ همه چشم به او دوختند.
پیکر گفت:
«اودین تو را نمیخواهد بمیری، نه هنوز.
او میخواهد چیزی را *برگردانی*.
درون دریا، سایهای که بریدی، ردّی از نیروهای خود او داشت.
کسی در اعماق دریا، در حال دزدیدن جوهر ایزدان است.
و فقط کسی که با نور اودین لمس شده بتواند دنبالش برود.»
بازگشت
نور والهالا شروع به لرزیدن کرد.
صدای طبلها به ضرب سنگین بدل شد، شبیه موجی که آمادهٔ کوبیدن باشد.
پیکر فریاد زد:
«به یاد داشته باش، بالدر…
هرگاه شعله درونت لرزید، نامم را بخوان—تیروِل، نگهبانِ دروازه.
تو را دوباره راه نشان خواهم داد.»
و با آخرین ضربهٔ طبل، زمین زیر پای بالدر شکافته شد.
جهان طلایی محو شد، و او دوباره در **ساحل سفید نقرهای** افتاد؛ همانجا، خسته، اما با شعلهای شفافتر و زندهتر درون ذهنش.
هالفری و دو خدمه دیگر با وحشت کنارش نشسته بودند.
«بالدر، بیدار شو! تو یک روز تمام بیهوش بودی!»
بالدر آرام چشم گشود، چهرهاش خراشیده اما لبخند بر لب داشت.
صدای طبل هنوز آرام در گوشش طنین داشت.
زیر لب گفت:
«نه، نترسید…
اودین هنوز با ماست.
ما کاری داریم در اعماق دریا »»»

بالدر بلند شد.
تمام خستگی یک روزِ از دست رفته، سنگینیِ تجربهی دراکار، و وحشتِ سایهٔ دریا، انگار از تنش ریخته بود.
حالا چیزی در وجودش شعله میزد—شعلهای که دیگر سرد نبود، بلکه گرمایی آشنا و قدرتمند داشت.
«بالدر، حالت خوبه؟»
هالفری با نگرانی پرسید.
بالدر به او لبخند زد. لبخندی که این بار، نه از سرِ وظیفه، بلکه از **دانستن** بود.
«بهتر از همیشه، هالفری.»
صدایش مثل قبل قوی بود، اما حالا یک ریتم جدید داشت، انگار که کلماتش را از دلِ نبردهای جاودان بازگردانده بود.
«اون ساحل… اون نور… اون صدا…»
یکی از وایکینگهای دیگر، ایوار، زمزمه کرد. «واقعی بود؟ یا همهاش خواب بود؟»
بالدر به ستونهای سنگی روندار که هنوز در مه نقرهای ایستاده بودند، نگاه کرد.
«واقعی بود.»
گفت. «ولی نه برای همیشه.
اودین من رو فرستاده تا کاری رو تموم کنم.»
او سپس به سمت دراکار برگشت، که حالا انگار جسمی بود که رمقش را از دست داده بود، اما هنوز روی شنها استوار ایستاده بود.
«باید بریم پایین.
به اعماق.»
آمادهسازی برای پایین رفتن
خدمه به هم نگاه کردند.
ترس هنوز در چشمانشان بود، اما کنارش **امیدی تازه** جوانه زده بود.
اگر بالدر، فرماندهشان، از الهالا بازگشته بود—با شعلهای در ذهن و دانشی از ایزدان—پس شاید این سفر، سفری که آغازش مرگ بود، میتوانست با **پیروزی** پایان یابد.
بالدر به سمت کشتی رفت.
دستش را روی تیرک سکان شکسته کشید.
آن را بالا کشید—سنگین بود، اما نه به سنگینیِ گذشته.
و ناگهان، رون «الگیز» حک شده روی تیغهٔ خنجرش—که هنوز در غلافش بود—شروع به درخشیدن کرد.
«این… این همان انرژی است که در والهالا دیدم.»
بالدر با شگفتی گفت.
«وقتی تاریکی را بریدم، یک پیوند باز شد.»
او سپس رو به خدمه کرد:
«هر کسی که توان نگه داشتن یک پارو را دارد، بیاید.
ما باید این کشتی را به آب برگردانیم—و این بار، عمیقتر از همیشه.»
چند وایکینگ باقیمانده—هالفری، ایوار، و دو نفر دیگر—با تردید اما با اطاعت، پاروهای سالم را برداشتند.
کشتی را با زحمت از روی شنها پایین کشیدند و در آب سرد فرو بردند.
شیرجه در تاریکی
بالدر در جایگاه سکان قرار گرفت.
خنجر روندار را محکم در دست گرفت.
و با یک نفس عمیق، پاروها را به جلو راند.
دراکار به آرامی شروع به حرکت کرد.
به سمت دریا.
به سمت همان نقطهای که بالدر سایه را بریده بود.
آب اطرافشان به تدریج تیرهتر شد.
ساحل درخشان و ستونهای سنگی پشت سرشان، انگار که در مه دور شوندهای ناپدید میشدند.
«بالدر، نگاه کن!»
هالفری فریاد زد و به سمت جلو اشاره کرد.
درست در همان نقطهای که سایهٔ عظیم از آب بیرون آمده بود، آب حالا **چرخشی عمیق** داشت.
نه مثل گرداب، بلکه انگار که یک حفرهٔ سیاه در اعماق اقیانوس باز شده باشد.
و از درون آن حفره، نوری ضعیف اما **بنفش** میدرخشید.
«آن نور…»
بالدر زمزمه کرد. «آن نوری است که از جوهر ایزدان میآید.
آن موجود… در حال بلعیدن آن است.»
او احساس کرد که شعلهٔ درون ذهنش گرمتر میشود.
نور بنفش، او را صدا میزد.
«ما باید وارد شویم.»
بالدر گفت، و صدایش قاطع بود.
«ولی… ولی کشتی غرق میشود!»
ایوار با ترس گفت.
«کشتی شاید، اما ما نه.»
بالدر با اطمینان جواب داد. «آن حفره… فقط ورودی است.
ذهنم مرا راهنمایی میکند.»
او خنجر «الگیز» را بالا برد.
نور نقرهای آن با نور بنفش حفره برخورد کرد.
«با من بیایید.
روحهایتان را به نور بسپارید.»
در آغوش حفره
دراکار به سمت حفرهٔ چرخنده رانده شد.
آب شروع به کشیدنشان کرد.
کشیدن شدید.
خدمه فریاد میکشیدند، پاروها را محکم گرفته بودند، اما کشتی دیگر تحت کنترل نبود.
آنها به سرعت به درون حفره سقوط کردند.
اتمسفر اطرافشان سنگین شد.
هوا سرد نبود، بلکه **فشرده** بود—مثل غواصی در سیالی ناشناخته.
و بعد…
همه چیز تاریک شد.
نه تاریکیِ دریا، بلکه تاریکیِ **فقدان**.
بالدر احساس کرد که بدنش در حال ذوب شدن است، اما این ذوب شدن دردناک نبود.
فقط حسِ بازگشت به حالت اولیه بود.
حسِ **تبدیل شدن**.
او در ذهنش صدای تیروِل را شنید: *«هرگاه شعله درونت لرزید، نامم را بخوان.»*
بالدر آرام زمزمه کرد:
«تیروِل…»
و ناگهان، همان شعلهٔ نقرهای درونش، با نوری خیرهکننده فوران کرد.
نور، اطرافش را پر کرد.
دنیای زیرین
وقتی نور فرو نشست، بالدر خودش را ایستاده دید.
نه در کشتی، نه در آب.
در **فضایی** که انگار از کریستالهای بنفش و نقرهای ساخته شده بود.
زمین زیر پایش نرم بود، اما نه مثل شن؛ بیشتر شبیه ژلهای جامد.
و در مرکز این فضا، **موجود** قرار داشت.
چیزی که نمیتوانست به راحتی توصیف کند.
شبیه یک تار عنکبوت عظیم بود که از نور بنفش ساخته شده بود، اما گرههایش… گرهها، **چشمهای درخشان** داشتند.
و از هر چشم، انرژیای بیرون میزد که انگار داشت نورِ درون کریستالها را میمکید.
«این… این همان سایهٔ بزرگتر است؟»
بالدر با ناباوری پرسید.
صدایی شبیه زمزمهٔ هزاران حشره در هم پیچیده، از تار عنکبوت بنفش آمد.
«تو… با بریدنِ آن تکهٔ کوچک…
تنها رگِ خوراکی مرا قطع کردی…
اما ریشهاش…
ریشهاش اینجاست.»
بالدر احساس کرد که خودش نیز بخشی از این فضا شده؛
شبیه زمانی که در والهالا بود.
بدنش سبک بود، اما ذهنش تیز.
«تو جوهر ایزدان را میدزدی… چرا؟»
بالدر پرسید، و شعلهٔ درونش با قدرت بیشتری درخشید.
موجود تار عنکبوتی «خندید».
«چرا؟
برای اینکه…
شما موجودات فانی،
هرگاه چیزی را درک نمیکنید،
آن را میبلعید.
من نیز مانند شما هستم.
این نور، جوهرِ…
«وجود» است.
و من میخواهم *وجود داشته باشم*.
به شکلی که شما هرگز درک نخواهید کرد.»
بالدر شمشیر خنجر روندارش را بیرون کشید.
تیغهٔ نقرهای در این فضای بنفش میدرخشید.
«تو جوهر ایزدان را خواهی بلعید؟
نه.
من اجازه نمیدهم.»
موجود شروع به انبساط کرد.
چشمهایش بیشتر درخشیدند.
«تو…
یک حشرهای.
من…
جهانم.»
خب، نبرد حماسی میان بالدر و موجودِ جوهرخوار آغاز شده است!