
دوباره تلاش کردم شاید دل آقا نرم بشه.
- آقا چرا به حرفم گوش نمیدید؟ هیچکس نمیدونه من عروس این خاندانم. اگه واقعاً قبولم داشتن، چرا منو به همه نشون ندادن؟
آقا با حرص روی سرش دست کشید. معلوم بود خیلی عصبانیه.
-استغفرالله! باز حرف خودش رو میزنه. میگم حتما یدالله صلاح دونسته. بعد هم جوون بودید و نااهل. قرار شد اینجا بمانی تا با خاندانشون آشنا بشی.
و نفسی گرفت و سینه بزرگش پر از هوا شد.
-بین طایفه ما و یدالله خان کلی فرقه. به همین راحتی که نمیشه دختر بدیم؟
و در نهایت دست روی شونه ام گذاشت.
-دیگه حرف اضافه نشنوم. با یدالله حرف زدم و سنگ هام رو باهاش واکندم. پیغام برای ننت نداری؟
با دلی شکسته و چشمانی خیس زیر لب گفتم:
-نه آقا برید در پناه خدا به سلامت.
آقا رفت و من موندم و دل تنگم. آقا رفت و من موندم و سایه بختک مانند زندگی با دمیر که هیچ وقت از سرم کم نمیشد.
دمیر(این داستان دو راوی داره)
دست میون موهای مواجش بردم و نفس کشیدمش. سارا میون بازوم چرخید و نفس عمیقی کشید.
-هوممم... عاشق بوی سیگار و عطر تنم.
از محبتش دستهام رو جمع کردم و به خودم فشردمش. یک سالی بود که میشناختمش. یکی از فروشنده های فروشگاه بود که از همون اول خیلی زود با هم عیاق شدیم و به چند ماه نکشیده، پیش یکی از دوستاش رفتیم تا بهم محرم بشیم. حس میکردم با سارا خوشبخت ترین مرد زمینم. از محبتش سر زیر گردنش بردم و بوسه بارون کردمش که سارا غش غش خندید.
-آخ من به قربون خندههات.
سارا خودشو عقب کشید و با قهقه دستم رو پس زد.
-وای نکن دمیر! ضعف کردم.
هر دو خندیدیم که سارا چرخید که با محبت پیشونیش رو بوسیدم و با موهاش بازی کردم. با صدای ویبره گوشیم گردن کشیدم. با دیدن اسم آقا روی صفحه اخم هام تو هم رفت. نفسی گرفتم. حوصله آقا رو نداشتم اما اگه جواب نمیدادم ناراحت میشد. به اجبار کمی از سارا فاصله گرفتم و گوشی رو جواب دادم.
-سلام آقا. احوال شما؟
آقا به سنگینی جواب سلامم رو داد و پرسید:
-چه خبر؟ اوضاع روبه راهه؟
نمیدونستم چی بگم. اگه میگفتم: «روبه راهه.» میگفت: «پس چرا برنمیگردی، دست زنت رو بگیری و برید سر خونه زندگیتون.» اگه میگفتم: «نه!» میگفت: «پس تو تهران چه غلطی میکنم که هنوز نتونستم زندگیمو جمع و جور کنم؟»
-خوبه، بد نیست. شما چه خبر؟ مامان خوبه؟ مارال چطور؟
-همه خوبن. زنتم خوبه و منتظر جنابعالیه.
اخمی کردم و نگاهم روی سارا چرخید که با قیافه ای گرفته به مکالمه من و آقا گوش میداد.
-پدر من! صد دفعه گفتم نجلا زن من نیست. اون قاتل داداشمه.
صدای آقا بالا رفت.
-باز تو شروع کردی؟ منم صد دفعه گفتم نجلا زنته. هشت ساله چشمش به دره تا برگردی و برید سر خونه زندگیتون. انصاف نیست اینجوری دخترِ بدبخت رو زابراه کنی.
صدای منم یه نمه بالا رفت.
-چه زابراهی آقا؟ اونی که هشت ساله یه توک پا سر خاک مادرش نرفته، منم. اونی که هشت ساله تو تهران غربت نشین شده، منم. اون قاتل که خوش و خرم داره تو خونه بابای من گردنش رو کلفت میکنه.
-این چه مدل حرف زدنه؟ مگه کسی زورت کرده بود برنگردی؟ خودت نخواستی برگردی. هر بار زنگ زدم گفتم برگرد شیراز. بهانه آوردی که کار داری. نگو آقا به خاطر فرار پا به شیراز نمیذاره.
-نمی تونم آقا، چرا متوجه نیستید؟ من از این دختر متنفرم.
صدای نفس حرصی آقا تو گوشی پیچید.