
دستهایم بیحس بود و انگشتانم از شدت سرما میشد.
خیلی از اتفاقات امروز ظهر را به خاطر نمیآورم، اما لحظه خروج بیصدایم از خانه، مثل زخمی باز، در ذهنم حک شده. زخمی که هر بار لمسش میکنم، وجودم از ندامت میسوزد.
میدانم… من بیشتر از هر کسی سزاوار سرزنشم.
با گامهای سنگین پیش میروم و گوشهایم به هر صدای حساس است. نباید کسی در اطراف باشد.
شاید برای اولین بار معنای واقعی تنهایی را میچشیدم.
برای چند لحظه، سرم را به آسمان بلند کردم...
اما ستارهها با من قهر بودند، و ماه هم نورش را دریغ کرده بود.
همه چیز را از قبل به نظر میرسید.
هر باری که پلکهایم را میبستم، تاریکی پشت آنها مثل سیلی سرد در وجودم میپیچید.
چراغهای بلند و نیمهروشن خیابان تنها روزنههای نور بودند.
اما این هم آرامم نمیکرد… نه راهی برای بازگشت بود و نه برای پیش رفتن.
آیا میپذیرم؟
آیا این پایان راه من است؟
نه…
اما حتی اگر راهی بود، توان پیمودنش را نداشتم.
با گوشه آستین، گرد و غبار نیمکت چوبی کنار جاده را پاک کردم.
سرم را روی شانه های سرد آن گذاشتم.
باید دست از افکار محال برمیداشتم.
این سرنوشتی بود که خودم برای خودم کشیدم… و حالا باید بهایش را بپردازم.
تسلیم عاقبت اشتباهات نابخشودنیام میشوم، در حالی که جسم لحظهای بهلحظه سردتر و ناتوانتر میشود.
در آغوش شب، پلکهایم را آرام فرو میبندم…
و تنها چیزی که باقی میماند، ضربان کند و یخزده قلب بیماری است که دیگر به فردا فکر نمیکند.