
*جذابیتی که باید پنهان شود *
در راهروها ، الکس آهنربای نامرئی بود. بعضی از دختر ها علاقه زیادی به آشنایی و صحبت کردن با او داشتند ، اما الکس با نهایت احتیاط فاصله را حفظ میکرد.
الکس نزدیک شدن دیگران را فقط دو حالت میدانست.
یک : اینکه آنها میخواهند به او نزدیک شوند و شخصیتش را برانداز کنند و سپس تصمیم بگیرند که چطوری او را قضاوت کنند.
دو : اینکه فقط با او دوست شوند ، که در این حالت الکس ترجیح میداد فاصله خود را حفظ کند چرا که دوستی با دیگران و صحبت کردن با آنها واقا حوصله سر بر و انرژی بر است. چه فایده ایی دارد با کسانی که هیچگاه قرار نیست درکت کنند هم صحبت شوی ؟
هنگامی که در یک گروه درسی مجبور شد با دختری صمیمی تر از حد معمول همکاری کند ، او فشار بیشتری برای حفظ لبخند و رفتار مؤدبانه احساس کرد.
<< الکس نظرت در مورد این بخش تحلیلی چیه؟>>
الکس به آرامی سرش را بلند کرد. لبخند مؤدبانه ایی زد. او طوری جواب میداد که هم قانع کننده باشد و هم بحث را خاتمه دهد.
<< من تمام نکات اصلی رو توی یادداشت هام نوشتم. فکر میکنم اگه از صفحه ۴۱ شروع کنید متوجه مسیری که باید طی کنید ، میشید. >>
پاسخی کوتاه ، دقیق و بدون هیچ دعوت برای ادامه مکالمه.
الکس میدانست که این رفتار ممکن است برای دیگران خشک یا حتی مغرورانه به نظر برسد ، اما این تنها راهی بود که میتوانست از فرورفتن در روابط عاطفی یا درگیری های بی پایان جلوگیری کند.
او باید صبور میبود، زیرا شورش آشکار ممنوع بود ؛ همه درگیری ها باید به صورت ذهنی ، در ساعات خلوت ، در اتاق و دفترش صورت میگرفت.
*زنگ زیست شناسی : آرامش در اناتومی *
زنگ زیست شناسی فرا رسید. در حالی که معلم با صدای خسته کننده درباره تقسیم سلولی صحبت میکرد، الکس نگاهش را به میز تشریح دوخت. یک مدل ساختگی از تنه انسان ، باز و برهنه ، روی میز قرار داشت.
الکس به اناتومی خیره شد. او به لایه هایی فکر کرد که باید کنار زده می شد : پوست ، چربی و سپس آن ساختار منسجم و در عین حال ارگانیک.
در ذهنش او نه به مرگ بلکه به نظم درونی مینگریست.
تصویری واضح در ذهنش شکل گرفت : دست های او با همان دقت مکانیکی که با کارد پنیر را روی نان میگذاشت، در حال برداشتن آرام و دقیق روده های یک انسان است ، اینکه چقدر آن روده ها میتوانند گرم و نرم باشند ، اینکه چقدر میتواند حس خوبی داشته باشد.
آیا این راجب سایر اعضای بدن نیز صدق میکرد؟
آیا لمس کردن قلب نیز میتوانست آنقدر آرامش بخش باشد ؟
این افکار و تخیلات شاید برای دیگران تهوع آور باشد ، اما برای الکس ، این تصویر ، تصویری از آرامش نهایی بود.
هیچ تظاهری ، هیچ لبخندی ، هیچکس او را قضاوت نمیکرد ، فقط او و نظمی بی حد و مرز از بافت و ساختار.
این افکار تضاد میان << الکس مورد علاقه همه>> و << الکس درون>> را به اوج میرساند.
با به گوش رسیدن زنگ کر کننده تفریح الکس به طور ناگهانی از افکار خود بیرون کشیده شد.
حیات مدرسه ، جایی که باید انرژی اش را نشان میداد ، تبدیل به یک زندان باز شده بود.
او به سایه درخت پناه برد و ماسک خنده را کنار زد و به آسمان آبی خیره شد و نفس عمیقی کشید.
ناگهان ، سکوت محیطی با ارتعاشی عمیق شکسته شد.
هوا نه بنفش بلکه به رنگی خیره کننده آراسته شد : سبز زمردی درخشان در هم آمیخته با آبی آسمانی، مانند شفق قطبی که از آسمان به زمین کشیده شده باشد.
یک رشته از آن نور سبز آبی کهکشانی ، مستقیما به سمت دفتر یادداشت های شبانه اش که روی زمین بود ، خم شد. الکس پلک نزد. در اعماق وجودش این رنگ و این الگو ، به جای ترس ، حس شناخت عمیقی را بیدار کرد.
این همان مکانی بود که در تمام روزهای پر فشار و سخت و کسل کننده خود به آن فرار کرده بود.
خب!خب!
به نظرتون چه اتفاقاتی در راهه ؟
به نظرتون قراره زندگی الکس متحول بشه ؟
یا اینکه این فقط یه توهم بوده ؟
نظراتتون و کامنت کنید تا پارت های بیشتری در هفته بزارم.
راز های بیشتری در راهه ......
تا شنبه هفته بعد 😁