
تاریکی میبینم
البته روز خیلی روشن بود
وقتی موقع برگشت از مدرسه، ترجیح دادم مسیر تئاتر شهر تا انقلاب رو پیاده برم
وقتی موقع نفس کشیدن ، خنکی هوا رو موقع ورود به مشامم حس کردم
وقتی سعی کردم گارد های امنیتیِ آماده باش رو ، نادیده بگیرم
وقتی با چشمای بسته ، سعی کردم حرارت آفتاب رو حس کنم
وقتی با مرجان هفت ساله ی بیارتی دوست شدم
وقتی موقع شام با دوستم به بی مزه ترین چیزا می خندیدم
وقتی به احساسات درونِ چشمای آدما دقت میکنم و تحلیلشون میکنم
میدونی
زندگی اونقدرام طاقت فرسا نیست فقط بعضی اوقات موقع نوشتن احساساتم تو دفتر
ترجیح میدم خط خطی کنم و کلی خط بکشم
که شاید بین اون خطای بی معنا ، معنایی پیدا کنم برای غمم
شاید بین اون خطای زشت و بی مقدمه ، بتونم خارج از مرز های اخلاقی پیش برم
البته شاید هم
من روزای تاریکی رو مقدم تر میشمارم برا نوشته شدن
ولی
الان تاریکم
غرق شدم
و دوباره
پتو رو تا نزدیکیِ بینی م ، کشیدم روی صورتم
و گرمای نفسم برمیگرده روی لبام
و endless song از ارون پلی عه
و من همیشه , بعد هر تجربه ای
به هر حال برمیگردم تو این نقطه
انگار شب
مچمو میگیره
میگه دیدی فهمیدم
دیدی هنوزم همونی
و غرق میشم و غرق میشم و غرق میشم.
با این حال
شب رو دوست دارم
هرچند غم داره
ولی غم برای من امنه.