ویرگول
ورودثبت نام
ستایش
ستایشقهوه ت سرد شد-
ستایش
ستایش
خواندن ۱ دقیقه·۳ ساعت پیش

تاریکی

تاریکی میبینم

البته روز خیلی روشن بود

وقتی موقع برگشت از مدرسه، ترجیح دادم مسیر تئاتر شهر تا انقلاب رو پیاده برم

وقتی موقع نفس کشیدن ، خنکی هوا رو موقع ورود به مشامم حس کردم

وقتی سعی کردم گارد های امنیتیِ آماده باش رو ، نادیده بگیرم

وقتی با چشمای بسته ، سعی کردم حرارت آفتاب رو حس کنم

وقتی با مرجان هفت ساله ی بیارتی دوست شدم

وقتی موقع شام با دوستم به بی مزه ترین چیزا می خندیدم

وقتی به احساسات درونِ چشمای آدما دقت میکنم و تحلیلشون میکنم

میدونی

زندگی اونقدرام طاقت فرسا نیست فقط بعضی اوقات موقع نوشتن احساساتم تو دفتر

ترجیح میدم خط خطی کنم و کلی خط بکشم

که شاید بین اون خطای بی معنا ، معنایی پیدا کنم برای غمم

شاید بین اون خطای زشت و بی مقدمه ، بتونم خارج از مرز های اخلاقی پیش برم

البته شاید هم

من روزای تاریکی رو مقدم تر می‌شمارم برا نوشته شدن

ولی

الان تاریکم

غرق شدم

و دوباره

پتو رو تا نزدیکیِ بینی م ، کشیدم روی صورتم

و گرمای نفسم برمیگرده روی لبام

و endless song از ارون پلی عه

و من همیشه , بعد هر تجربه ای

به هر حال برمی‌گردم تو این نقطه

انگار شب

مچمو میگیره

میگه دیدی فهمیدم

دیدی هنوزم همونی

و غرق میشم و غرق میشم و غرق میشم.

با این حال

شب رو دوست دارم

هرچند غم داره

ولی غم برای من امنه.

غرق شدنشبتاریکیدلنوشتهاحساسات
۳
۰
ستایش
ستایش
قهوه ت سرد شد-
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید