ویرگول
ورودثبت نام
Nahid Kermani
Nahid KermaniDreamer
Nahid Kermani
Nahid Kermani
خواندن ۷ دقیقه·۱۱ روز پیش

چهارپایه


نمی‌دانم این کار، منظورم این روایت، چه معنایی می‌تواند داشته باشد اما به گمانم بدم نمی‌اید ان را فارغ از این که چه ارزشی میتواند داشته باشد، به عنوان نوعی اعتراف به خودم تقدیم کنم. به کسی که سالها قلدرمنشانه این اعترافات را از او دریغ کرده بودم.

مادر و پدرم یک روز سرد زمستانی وقتی من هشت ساله بودم از هم جدا شدند. پدرم اهل قمار و رفیق‌باز بود و به گمانم، مادرم و من که تنها فرزندش بودم حتی یک‌بار هم تا قبل از روز جدایی به چشمش نیامده بودیم. مادرم چند ماه بعد از جدایی، با مردی از اقوام دور پدری‌اش به نام سعید ازدواج کرد. سعید از ازدواج قبلی‌اش یک دختر و یک پسر شانزده و دوازده ساله داشت. در کار ساخت و ساز بود و به قول مادربزرگم دستش به دهنش می‌رسید!

پدرم مدتی بعد، از ازدواج مادرم باخبر شد. یک روز که با دوستم امین از مدرسه برمی‌گشتیم توی کوچه، پدرم را جلوی خانه مادر و ناپدری‌ام دیدم. سر و وضع اشفته‌ای داشت و با صدای بلند حرف میزد. من همان‌جا ایستادم و جلوتر نرفتم. پدر با لحنی ملتمسانه از مادرم خواهش میکرد که به زندگی‌اش برگردد و قسم می‌خورد همه چیز را جبران خواهد کرد و از این قبیل حرف‌ها، که بیشترش را یادم نیست. اما بعد از اینکه با جواب قاطع مادرم که تهدید میکرد به پلیس زنگ میزند لحن صدایش عوض شد و ناگهان حالت داد و فریاد پیدا کرد. به نظرم امد گریه میکند و در همان حین داد زد که بله مصرف میکنم. از حشیش هم شروع کردم! از باقی ماجرا و حرفها چیز زیادی در خاطرم نمانده جز اینکه همان موقع پشت تیر چراغ برقی خودم را قایم کرده و ارزو میکردم در ان لحظه شهر از مردم خالی شود یا من نامرئی شوم.

ناپدری‌ام آدم بدی نبود. مردی بود اهل کار و در قید و بند سنت‌ها و آبروداری و البته بدش نمی‌امد در بین اهالی محل و کسبه، اسم و رسمی بهم بزند. دخترش مریم خیلی زود ازدواج کرد یعنی دیپلم گرفته و نگرفته به عقد پسرعمویش درآمد. پسرش مسعود هم علاقه‌مند به شغل پدرش بود و بیشتر وقتها بعد از مدرسه میتوانستی در بنگاه معاملاتی پدرش پیدایش کنی. هیچ کس در آن خانه با من بدرفتاری نمیکرد و در عین حال از حس صمیمیت و داشتن خانواده‌ی گرم محروم بودم. به نظرم موجود اضافه و عنصر ناهمگون آن جمع بودم که به ناچار چون جای دیگری برای رفتن نداشتم مجبور به ماندن و زیستن در آن خانه بودم.

پدرم را بعد از ان روز کذایی تا مدتها ندیدم. بعدها از یکی از بچه‌های محله‌مان شنیدم گرفتار اعتیاد شدید شده و ظاهرا تمام دار و ندارش از جمله ان خانه نقلی که داشتیم را از دست داده بود.

در آن روزها تنها دل‌خوشی‌ام درس خواندن و کتاب خواندن در اوقات بیکاری بود. در تمام سالهای تحصیلم دانش‌اموز نمونه بودم و البته که برای کسی مهم نبود. روزهای تولدم می‌امدند و می‌رفتند و من بیشتر از قبل مطمئن میشدم هیچ کس به هیچ کجایش نیست که ان روز تولد من است. با این حال رویدادی مهم را به خاطر می‌اورم که مربوط به سال دوم دبیرستانم است و یکی دو روز بعد از تولدم اتفاق افتاد. آن روز بعد از زنگ آخر و در حالی که کوله‌ام را روی شانه‌ام انداخته و اماده رفتن بودم بهزاد را دیدم که با کیکی در دست وارد کلاس شد. بچه‌ها هورایی کشیدند و شروع به دست زدن کردند. من همچنان متعجب و منتظر ایستاده بودم ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. آقای فیضی دبیر ادبیاتمان به یکی از بچه‌ها اشاره کرد در را ببندد و بعد به آرامی جلو آمد و من را بغل کرد و در گوشم گفت تولدت مبارک مرد بزرگ. باورکردنی نبود اما اولین جشن تولد عمرم را در سن شانزده سالگی و در جمعی غیر از خانواده تجربه میکردم. برای اولین بار حس کردم نامرئی نیستم. در تمام این سالها چهره‌ای خونسرد و بی‌اعتنا برای خودم ساخته بودم و حالا اشکهای داغ روی صورتم چیز دیگری میگفتند. این اولین تجربه‌ی نزدیک من به بودن بود.

چند روز بعد، در راهروی شلوغ کلاس‌ها بودیم که آقای فیضی دستی روی شانه‌ام زد و با لبخندی گفت: "فرهاد یادته یه بار بهم گفتی کار توی کتابفروشی رو دوست داری؟ هنوزم دوست داری؟"

برق توی چشمانم را که دید جوابش را گرفت و ادامه داد: "یکی از دوستام کتابفروشیش نزدیک دانشگاهه. به همکاری نیاز داره که اشنایی خوبی با کتابها و نویسنده ها داشته باشه و طبعی ملایم و شخصیتی آروم داشته باشه. تو اولین کسی بودی که به ذهنم رسیدی...فقط مسیرش ممکنه برات دور باشه. برای سه روز در هفته عصرها فکر میکنی بتونی بری؟"

به شکل کم و بیش تحمل ناپذیری حس کردم واجد شرایط هستم. بی لحظه‌ای درنگ، قبول کردم و قول دادم که به درسهایم هم برسم.

هفته‌ای سه روز عصرها را در کتابفروشی و در میان بهترین دوستانم از بچگی، یعنی کتابها، می‌گذراندم و عصر دو روز دیگر هفته هم به پرسه زدن در گالری‌‌های هنری میگذشت. تازه مامنی پیدا کرده بودم برای اینکه هر چه کمتر در جایی باشم که از بودن در ان حس اضافی بودن پیدا میکردم. اخر شبها جسما در خانه حضور پیدا میکردم و آن را هم به مطالعه میگذراندم.

چند ماه بعد وقتی تقریبا بیشتر از نصف کتابهای موجود در کتابفروشی را خوانده بودم تبدیل شدم به ماشینی برای نظرها و پیشنهادهای حرفه‌ای برای خریداران کتاب. تقریبا هر روز عصر کتابفروشی ما، شلوغترین کتابفروشی ان محدوده بود. رامین دوست اقای فیضی و صاحب کتابفروشی سرخوش از پیشرفت محسوس که به نوعی به حضور من وابسته میدانست پیشنهاد کار در تمام روزهای هفته و با دستمزد بیشتر را داد ولی اقای فیضی متقاعدش کرد که باید برای کنکور بخوانم و از درس و مدرسه هم عقب نمانم. به هر حال رامین حقوقم را افزایش داد که برای من آن روزها دلخوشی بزرگی بود.

سال بعد در کنکور رتبه خوبی آوردم. میتوانستم در دانشگاه شهر خودم دانشجو شوم با این حال فرصت را مغتنم شمردم تا به طور کل از این شهر و دیار کوچ کنم و راهم را مستقل کنم. برای همین رشته ادبیات نمایشی دانشگاه شیراز را انتخاب کردم.

شبی که آخرین شب حضورم در آن خانه بود حس غریبی داشتم. نه اینکه تا به حال آن را تجربه نکرده باشم، نه اینکه انتظار شادی و یا ذوق آن‌چنانی بابت قبولی‌ام از کسی داشته باشم، که دلم میخواست حداقل یک نفر برای رفتنم از ان خانه احساسی از خودش نشان دهد. درونم آتشی زیر خاکستر شعله می‌کشید اما در ظاهر مثل همیشه خونسرد و بی‌اعتنا به نظر می‌امدم.

باید زودتر به اتاق آشفته‌ام سر و سامان میدادم و وسایلم را جمع میکردم. صبح روز بعد ساعت هفت بلیط داشتم. دانه دانه لباس‌های مختصرم را تا کرده و درون چمدان کوچک سرمه‌ای رنگم که چند سال پیش، اسباب بازیهایم را در آن گذاشته و پا به این خانه گذاشته بودم، چیدم. چمدانی بزرگتر هم برای جمع کردن تمامی کتابهایم در نظر گرفته بودم. جنایت و مکافات داستایوفسکی آخرین کتاب بود که به زحمت درون چمدان جا دادم و زیپش را به هر جان کندنی بود بستم. وقتی خیالم از بابت جمع کردن کتابهایم راحت شده و ذهنم منظم‌تر شد، تیغ‌های فرو رفته در روحم و غم‌های مانده در پستو، به تلاطم افتادند تا جایشان را باز کنند. برای همین خوابیدم تا به عمیق‌ترین جای ممکن ته‌نشین شوند.

خیره به سقف اتاقم دستم را روی شکمم گذاشته و دراز کشیدم. ساندویچ فلافلی که سرشب خورده بودم بی آنکه هضم شود یک‌جا سر دلم مانده بود و جناغ سینه‌ام را مثل آسانسور بالا و پایین می‌راند. با صدای ناگهانی چیزی، مثل افتادن یک شی سنگین روی سقف اتاقم، بلند شدم.

اتاق من با چند پله به پشت‌بام میرسید. دمپایی‌هایم را پوشیدم و در تاریکی خودم را به نزدیکی کولر که صدای ناله‌ای از پشت ان می‌امد رساندم. بچه گربه‌ای بود تنها و ترسیده که در تنگنای ما بین کولر و تیر‌اهن کنارش، گیر افتاده بود. با تمام توانم زور زده و تیرآهن را جابه‌جا کردم تا راه را برای بیرون آمدن موجودی کوچک و بی‌زبان باز کنم.

بچه گربه را که حالا آرام شده بود بغل کردم و روی چهارپایه‌ی لقی که کنار کولر بود نشستم.

در بغلم فشارش دادم و تا صبح و برآمدن آفتاب روی ان چهارپایه نشستم و گریه کردم.


ادبیات نمایشیکتاب خواندنخانهقصه
۰
۰
Nahid Kermani
Nahid Kermani
Dreamer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید