
حالا میشود جلسهی چهارم، یعنی دومین هفته. مهشاد میگوید: «دو هفته است که وقتی میخندی عمیق و با چشمهایت میخندی.» وقتی میگویم «رقص» ستارهی روشنی توی چشمهایم میافتد و برق میزنند. بله! البته که خوشحالم، هنوز هم باورم نمیشود و در عین حضور خرده ستیزهای سابق، خودم را در توافق مسالمتآمیزی با تنم میبینم.
لحظههایی هست که دست از تمرین میکشم، نه این که بلد باشم و تمرینهایم کافی باشد، نه! به تماشا میایستم. تماشای صحنهی قامت زنهایی که ما باشیم در نهایت ظرافت، شگفتانگیز است. آنقدر که میخواهم دست تک تکشان را بگیرم، به نرمی بفشارم و بگویم آخ که عزیز من! بی آن که بدانیم داریم انقلاب میکنیم. در جغرافیایی که بدن ما را همیشه زیر یوق سلطه و سیاست مردانه برده، در سیاستی که ذات بودن ما را، ذات نفس کشیدن ما را تبدیل به مبارزه کرده، ببین که چگونه زندهایم و ببین که ما، ما زنها، داریم میرقصیم، زنانه میرقصیم.
یک جایی از جلسهی امروز، خانم سین گفت: آینه برای مربیست نه هنرجو. من اینطور میفهممش که آینه ظاهر را میبیند و هرگز عمق آن چه که در تن جاریست را نشان نمیدهد. آزادیِ رقص در حضور تمام قد احساس و در غیاب تصویر دو بعدی آینه است. این را وقتی که برای لحظهای ایستادم و تماشایشان کردم، فهمیدم.
بله! ما به آینه نیاز نداریم خانم سین.
ما آینهی تمامنمای یکدیگریم.