
چند سال پیش یک نفر برگشت گفت : دختر تو خیلی بیشتر از سنت میفهمی . .
اون لحظه من خوشحال شدم که بیشتر از سنم میفهمم . .
فکر میکردم حالا که بیشتر از سنم میفهمم میتونم کلی پیشرفت کنم
اما الآن به این رسیدم
که کاش اون موقع بیشتر از سنم نمی فهمیدم !
کاش مثل خیلی دخترای همسن خودم پیش میرفتم !
کاش با اون فهمیدنِ بیشتر از سنم خودم رو اونقدر زود تو دنیای درد و غصه جا نمیدادم کاش . .
« یه وقتایی آدما دلشون نمیخواد بیشتر از سنشون بفهمن
دلشون میخواد بهونه گیر بشن ، بلند بلند گریه کنن و پرصدا بخندن
دلشون میخواد هفت سالشون باشه و ساعت ده شب با استرس شنبه زنگ
اول ریاضی خوابشون ببره . .
دلشون میخواد دغدغشون بشه
چرا نوزده و هفتاد و پنجِ من بیست نشد !
ذوق کنن واسه انشاهایِ پر طرفدارشون که کلی با سلیقه نوشتن . .
دلشون میخواد دوباره بشن همون دختری که شبا قبل از خواب آرزوهای بلند بالاشو گره میزد به موهای ِمشکیِ فرفریش . .
همون دختری که شب به شب از پشت پنجره با عشق و امید زل میزد به ماه و دلبستهش میشد
یه وقتایی آدما دلشون تنگ میشه واسه خودشون.
🌿🤍