ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۸ دقیقه·۸ روز پیش

کلوچه ی من

دورانی که به مدرسه می رفتم بسیار پسر خجالتی ای بودم (هنوزم هستم) بچه ها سر به سرم می گذاشتند و هر روز یک جور برای من توالی می شد مدرسه دبیرستانی پر بود از پسرهایی که در حال گفتگو در جایی از حیاط مدرسه بودند همیشه هم جایی خلوت را برای گفتگو با یک دیگر انتخاب می کردند بعضی از پسرها نیز در حال کتاب خواندن بودند اما من در تنهایی گوشه گیر و افسرده ؛ بدون هیچ دوستی دمغ نشسته بودم همیشه مورد اذیت و آزار پسر های دیگر قرار می گرفتم به من می گفتند پسر مامانی ، عزیز کرده ، بچه سال .. یک روز با لباس فرم مدرسه کنار خیابان ایستاده بودم اما یک آن دلم هوس بستنی کرد و کمی پول برای بستنی و رفتن به خانه در جیبم بود رفتم تا از بستنی فروشی بستنی وانیلی بگیرم من بسیار از بستنی وانیلی خوشم می آید اما در همان وقت سه تا پسر که قد و قواره شان کمی از من بزرگ تر و درشت تر بود به قصد اذیت کردن دستی روی موهایم کشیدند و هُلم دادند و من را به طرف یک دیگر پاسکاری می کردند حسابی گیج شده بودم نمی توانستم از خودم دفاع کنم آخر سر کیفم را به زور گرفتند و همه ی کتاب ها را روی خیابان پخش کردند تقاضا کردم دست از سرم بردارند اما ناگهان مشتی محکم روی دماغم خورد و به کف زمین افتادم سرم به آسفالت خورد و از دماغم خون می چکید نمی توانستم بایستم آن پسر های مزاحم از آن محل دور شدند آن روز خیلی دلم به حال خودم سوخت .. بالای سرم دختری تقريبأ همسن و سال خودم را دیدم خواست به من دست بزند اما خودم خودداری کردم با دلسوزی گرد و خاک را از لباس هایم تکاند و گفت: _پسر خوبی ؟ من با آن حالت خجل و آمیخته با اظطراب نگاهش کردم لبخندی روی لب زد صورت زیبا گرد و سفیدی داشت با چشم هایی به رنگ آبی نیلوفری او نیز لباس فرم مدرسه به تن داشت مقنعه ای روی سرش بود اما چند تار مو از موهایش روی پیشانی اش ریخته شده بود کتاب هایم را در کیف انداخت و برای من آورد و با دلسوزی عجیبی گفت : -می خواهی برویم بهداری؟ حالت خوب است؟ من با بغض فرو خورده ای گفتم -ام بله.. ممنون.. ام خوبم ..نمی دانستم چه بگویم از او تشکر کردم اولین بار بود با یک دختر صحبت می کردم حس خوبی داشتم با اینکه دماغم تقريبأ خرد شده بود در راه بازگشت به خانه فکر آن دختر که شبیه دخترهای داخل انیمه ها بود حسابی دلم را افسون کرده بود فردا باری دلم می خواست آن دختر را ببینم تشویش داشتم یا بهتر است بگویم کنجکاو مثل بچه ها شده بودم که دمی راحت ندارند و بی قرار و بی تحمل می شوند وحشتی نیز در دلم داشتم که اگر سر و کله ی آن پسر های مزاحم از راه برسد چه کار کنم بعد از مدرسه دوباره سراغ دکه ی بستنی فروشی رفتم آن جا ایستادم تا آن دختر را ببینم اما نیامد چند لحظه ای آن جا توقف کردم عابران رد می شدند هوا بسیار گرم و با نسیمی خنک همراه بود سرم را کمی جنباندم ناامید شده بودم اما بالافاصله از دور چند دختر با لباس مدرسه دیدم یکی از آن ها خودش بود همان دختر که از او برایتان بیشتر خواهم گفت از دو دختر دیگر خداحافظی کرد از دور مرا دید و به سمتم آمد لبخندی شیرین روی لب هایش نقش بسته بود او با صدای آهنگین گفت: -سلام خوبی تو؟ چندم دبیرستانی ؟ .. سلام ممنون بهترم من اول دبیرستان هستم ..لبخندی زد و گفت : پس همسن و سالیم من هم اول دبیرستان هستم .. -هوم .. نگاهی به اطراف انداخت و گفت : -خیلی خب من دیرم شده است باید بروم .. با اشتیاق گفتم -کی می توانم دوباره ببینمت .. در حالیکه داشت می رفت سرش را برگرداند و گفت -فردا همین جا .. او می رفت و من نگاهش می کردم هیچ چیزی دیگر به چشمم نمی آمد فقط او را می دیدم وقتی به خانه برگشتم بی حوصله به اتاقم رفتم در را بستم عکس آن دخترک را در خیالم تجسم می ساختم فردای روز بعد سر کلاس درس ، معلم در حال درس دادن بود بچه ها داشتن جزوه هایی که معلم بر تخته سیاه می نوشت را می نوشتند اما من داشتم با مداد صورت آن دخترک را روی کاغذ می کشیدم زمان از دستم در رفته بود ناگهان سایه ای احساس کردم معلم بالای سرم بود با ترس نگاهش کردم او با لحنی کمی‌ مسخره گفت : -پسر عاشق شدی ؟ .. بعد صدای خنده ی بچه ها در کلاس پیچید .. .. .. می خواستم هر چه دارم را روی کاغذ بنویسم و بعد ببرم به دختر تحویل بدهم و به او این طور ابراز احساسات کنم .. بعد از مدرسه مثل همیشه کنار دکه بستنی فروشی رفتم و منتظر ماندم تا دخترک بیاید این بار از پشت یکی گفت -سلاام .. یکه خوردم سرم را چرخاندم و برگشتم خودش بود این بار موهایش را بیشتر روی ابرو ها و چشم هایش ریخته بود آن قدر که حتی چند تار مو به داخل چشم هایش نفوذ می کرد اندکی رُژ روی لب هایش برق می زد کتونی خرگوشی بامزه ای پوشیده بود بوی خوبی از او می ترواید

-خب پسر امروز چه خبر ؟ -خبری نیست - بعد از کمی مکث با لکنت گفتم: -می خخواهید بروویم کمی قدم بزنیم او با همان لبخند جذاب در حالیکه سرش را تکان داد قبول کرد به طرف یک باغ که پشت خیابانی کوچک بود رفتیم او نگاهم می کرد و من چیزی نمی توانستم بگویم آخر گفت: -چقدر کم حرفی همیشه این طور هستی؟ -هوم بله من من .. -خیلی خب بگو چی؟ انگار چیزی تو گلویت گیر کرده است -هوم من .. من خیلی از تو خوشم آمده .. او خنده ای سر داد و گفت -همین ؟ -هوم بله .. بعد با خجالتی گفتم -دلم می خواهد ما یک دیگر را به نام غذاها صدا بزنیم .. او برایش جای سوال شد و پرسید -هان یعنی چه طور ؟ -مثلأ من تو را کلوچه خطاب کنم او این بار بیشتر خندید و گفت -پس من هم می گویم بستنی با هم خندیدیم و بعد به فکر رفتم از جایش برخواست و به من نزدیک شد و گفت-اوه عزیزم چی شد ؟ -هیچی من فقط.. -تو فقط چی ؟ در حالیکه نگاهم می کرد و نفس‌ های گرمش به گوشم بر می خورد گونه ام‌ را بوسید و دست هایم را فشرد داغی لب هایش روی گونه ام حس خوبی بخشید سرش را روی شانه ام گذاشت من بغض کردم و او با مهربانی گفت : -الهیی .. همه چیز خیلی زود گذشت و او دوباره از من خداحافظی کرد آن روزها برای من خاطره انگیز ترین روزهای عمرم بود چند روز متوالی می دیدمش به یک دیگر عادت کرده بودیم نیمی از بچه های کلاس فهمیده بودند من با دختری هر روز قرار می گذارم در خیلی از درس هایم تجدید آوردم برای دخترک از روی کتاب ادبیات شعر می خواندم یک بار از گل فروشی یک شاخه گل رُز آبی گرفتم گل را به دخترک دادم گل را بوئید و مرا به آغوش خود سپرد .. هر گاه به من پیام می داد و من نیز برایش می نوشتم : دلم می خواهد تو را گاز بزنم کلوچه ی من او با طنز جالبی می نوشت : اوه پس می خواهی جای دندان هایت روی اندامم بماند ..او واقعأ کلوچه ی من بود.. مادرم از این قضیه بو برد و فهمید عاشق شده ام اما به رویم نیاورد همه چیز عادی بود اما تلخی روزهای آخر هرگز از یادم نخواهد رفت بعد از مدتی دیگر خبری از دخترک نشد و من هر بار در هر شرایطی خود را سر محل قرار حاضر می کردم امیدم سلب شده بود به خودم می گفتم او بر می گردد روزی به طور اتفاقی دیدمش دلم می خواست پر در بیاورم از کنارم گذشت نگاهم کرد اما رویش را برگرداند پسری را دیدم که همراهش است و دست در دست یک دیگر دارند آن جا بود که یخ کردم و دلم مانند شیشه ای نازک ترک خورد و شکست ، صدایش را فقط خودم می شنیدم به خانه برگشتم بدون اینکه با کسی حرفی بزنم در اتاق را بستم اشک هایم‌ روی گونه هایم سوار شد مثل بچه های کوچک بغض کردم و بی صدا زار گریستم.. به صورتم آب سرد زدم قلم برداشتم و تمام شعرهایی که برایش نوشته بودم را خط خطی کردم.. چند روز دیگر دیدمش آرام به سمتم آمد و با لب‌های خشک و لرزان گفت: -من .. من .. فریب .. خوردم .. اشک از گوشه ی چشم هایش سرازیر شد دستانم را گرفت و با انگشت هایش پشت دستم‌ را نوازش داد نگاهم کرد نگاهی جنون آمیز چشمانش پُف کرده بود جای ناخن روی گونه اش بود دستم را به سمت صورتش بردم اما او مثل غریبه ها صورتش را عقب کشید لب هایش آویزان شد اشک در چشمانش لغزید و بدون اینکه چیزی دیگر بگوید دوید و رفت..

آب سردکتاب خواندندخترمدرسه
۲۸
۱۵
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید