این روزها ذهنم سخت مشغول است؛
به آینده، به امروز، به فردایی که هنوز نیامده
و به دیروزی که گذشته.
از وقتی از سیسالگی عبور کردم،
زندگی و روزها برایم جور دیگری میگذرند.
انگار نگاهم عوض شده است.
کوهها، ابرها و آسمان
با تمام جزئیاتشان به چشمم میآیند.
درختان، با همهی دلبریشان،
به ساز باد میرقصند
و تکتک جلوههایشان دیده میشود.
بارش باران،
ذرات برف،
قطراتی که آرام روی جهان مینشینند،
همه به طرز دلنوازی به چشمم میآیند.
این روزها
از دقت در جزئیات
لذت بیشتری میبرم؛
انگار زندگی آرامتر حرف میزند
و من تازه یاد گرفتهام گوش بدهم.