
شده تا حالا از اینکه نفس میکشی خجالت بکشی؟
از اینکه زندهای، بیدلیل احساس شرمندگی کنی؟
انگار حضورت اضافیست؛
انگار بودنِ تو چیزی به جهان اضافه نمیکند.
شده حس پوچی تمام وجودت را بگیرد،
نه بدانی برای چه زندهای
و نه بتوانی حتی از خودت بپرسی «فایدهی این زنده بودن چیست؟»
احساس بیارزشی،
بیخاصیت بودن،
و این فکرِ سمج که شاید اگر نباشی، هیچچیز عوض نشود.
سختترش آنجاست که کسی متوجه این حال نمیشود.
همه سرگرم شادیهای سطحی و زودگذرند؛
خندههایی که سریع میآیند و سریع میروند.
و وقتی تو این جنس از شادی را نمیپسندی،
با تعجب نگاهت میکنند؛
انگار ایراد از توست که نمیتوانی خودت را به خوشیهای ساده بسپاری.
اما حقیقت این است
بعضی آدمها عمیقتر از آناند که با چیزهای کمعمق آرام بگیرند.
و این عمیق بودن،
گاهی بهای سنگینی دارد.