آسمان آن روز عجیب قشنگ بود. ابرها مثل تور نازکی روی خورشید کشیده شده بودند؛ لطیف و سبک، یکدست و کمی پفکرده. انگار کسی با حوصله، پردهای ظریف از نور و بخار جلوی خورشید آویخته باشد. خورشید پشت آن تور نازک آرام گرفته بود، درست شبیه عروسی که لباس سفید و پرچینش را پوشیده و پشت حجابی لطیف ایستاده باشد.
نور خورشید دیگر تیز و سوزان نبود؛ نرم و ملایم روی زمین میریخت، مثل دستی که آرام روی شانهات مینشیند. همهچیز در روشنایی سفیدی غرق شده بود؛ نوری که نه چشم را میزد و نه دل را خسته میکرد. انگار آسمان تصمیم گرفته بود برای چند لحظه هم که شده، دنیا را آرامتر نشان بدهد.
ابرها بیصدا حرکت میکردند و گاهی لایههایشان کمی کنار میرفت و بعد دوباره روی هم مینشستند. خورشید پشت آنها بازی میکرد؛ گاهی روشنتر میشد و گاهی در میان سفیدی ابرها محوتر. اما هر بار که از پشت آن تورهای ابری سرک میکشید، نورش مهربانتر از قبل به زمین میرسید.
نمیدانم چرا، اما حس میکردم خود خورشید هم از این لباسی که آسمان برایش دوخته بود خوشحال است؛ لباسی از ابرهای سفید، سبک و نرم، که با هر نسیم آرامی تکان میخورد و نورش را زیباتر از همیشه نشان میداد.
:::