ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۷ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

مانتیکور_بخش چهارم_قسمت دوم_اولین خون

مانتیکور ایستاد. بیشتر بدنش پوشیده از خون بود البته خون خودش نبود و چند دست و سر که خورده بود بخشی از گرسنگی جسمی اش را رفع کرده بود ولی گرسنگی روحی اش بسیار کم شده بود. اما هنوز ترسی وجود داشت که او را تغذیه میکرد ، فهمید از ترس اسیران است ، از ادامه تغذیه به این صورت متنفر شد اما نیاز داشت. مار های روی سرش فش فش های ارامی میکردند انگار انها هم خوشحال بودند، در همین حال که چشمانش را بسته بود و مشغول لذت بردن از حس پیروزی و سیری بود صدای بچه ها بلند شد ، بچه !
ناگهان در درونش ان تکه انسان باقی مانده خودش را نشان داد ، چشمانش را باز کرد و چهار دست و پا به سمت انها دوید. اگر از هر چیزی تا به حال نجات پیدا کرده بودند از آن شنل کثیف و بوگندو نجات پیدا نمیکردند . دورش را دید که پر از جنازه های تکه تکه شده بود ، بچه ها یا باید او را میدند یا جنازها را ، ترجیح داد جنازه ها را ببینند پس سریع شنل را از سر گاری برداشت و دور خودش پیچید. بچه تا چشمانشان به نور عادت کند او خودش را پوشاند و ارام از کنار انها گذشت ، سه بچه که هیکل پارچه پوش سیاه با دو شاخ را دیدند شروع به جیغ و گریه کردند و بقیه هم به انها پیوستند . اگر کسی صدای درگیری را نشنیده باشد مطمئنا صدای بچه ها را شنیده است .
مانتیکور به دنبال کلید گشت ، دسته کلید قفل بردگان را پیدا کرد ، یک نفر بین اسرا را انتخاب کرد قفل را باز کرد و اسیر چشم‌بند را برداشت ،ترسیده بود ، مانتیکور ذهنی به او گفت: نترس، سریع همه را آزاد کن ، سریع !
فرمان نداد فقط صحبت کرد مرد شروع به آزاد کردن دیگران کرد، در چند دقیقه همه آزاد شده بودند .
مانتیکور روی سنگ دو راهی نشسته بود و تماشا میکرد ، چه زیبا!  کاش من را هم چیزی آزاد میکرد ، زنها به دنبال کودکان و همسران خود میگشتند ، در آغوش یکدیگر گریه میکردند .
لحظاتی به همین منوال گذشت ، مردی با همسرش متوجه او شد ، فهمید ناجی آنها اوست .  داشتند نزدیک او میشند که به انها ذهنی گفت: بایستید،  جلوتر نیایید
مرد گفت: فقط میخواستیم تشکر کنیم باقی مانده دهکده را نجات دادی.
مانتیکور گفت: میدونم اما شما باید بروید ولی اول چند کار باید برایم بکنید ، اول ببینید چند نفر از سربازان زنده هستند ، دست و پا و دهانشان را ببندید راستی چشم‌بند فراموش نشود ! اما انها را خلع سلاح کنید و سلاح ها را کنارشان بگذارید.
دوم جنازه ها را در جایی جمع کنید ، هر چه میتوانید سلاح و زره و سپر بردارید و در اخر همه گاری ها و غنایم را بردارید و سریع دور بشید به دهکده خودتون برنگردید ، ادامه بدید و دورتر برید.
مرد و زن به هم نگاه کردند ،  طلا و جواهرات را برای شما بگذاریم دیگر ! درسته ارباب ؟
مانتیکور مکث کرد و گفت طلا و جواهر به درد من نمیخورد اما اون زنجیر های اسارات شما و کمی طناب به درد من میخورد،  انها را برایم بگذارید .
زن و مرد با تعجب به هم نگاه کردند چه کسی اهن را برمیدارد ولی طلا و جواهر نمیخواد ! با این حجم طلا میشد ده ها برابر بیشتر زنجیر خرید.
قبول کردند و با تشکر گفتن های فراوان به سمت مردم خود رفتند ، دستورات را گفتند همه به سرعت انجام شد و ایستاند ، مرد و زن دوباره جلو آمدند، تشکر و خداحافظی کردند و گفتند : هدیه کوچکی برایتان گذاشتیم ، امیدواریم قبول کنید، خدا نگهدار ارباب !
کمی از ظهر گذشته بود و همه داشتند میرفتند بچه ها در بغل مادرشان بودند و از پس شانه او را میدند ، مطمئن بود اگر مادرشان نبود داشتند از ترس گریه میکردند .
خب حالا کارش را شروع کرد اول هدیه را باز کرد ، عطر بود ! با خودش گفت اگر دوتا از انها را میخوردم اینجوری طعنه نمیزند ، البته کمی بعد قبول کرد واقعا نیاز به حمام دارد .
جنازه ها بررسی کرد ، متوجه شد اگر خار ها را زیاد از حد، پر قدرت پرتاب کند از بدن رد میشود و کشنده است ، کمی کنترل شده تر باید کار میکرد. هشت نفر زنده ماندند و مقدار زیادی زنجیر و طناب .
دونفر دونفر بلند میکرد و به سمت محل زندگی اش پرواز میکرد و در اخر زنجیر ها و طناب ها را برد . شروع به بستن سربازان زندانی به بالای درختان کرد دستها و پاها دور درخت بسته شده بود ، روی یک شاخه نشسته بودند و حدود سه متر از زمین فاصله داشتند ، سربازان هنوز بیهوش بودند.
غروب شده بود و گرسنه شده بود ، پس پرواز کرد تا به محل جنازه ها برود و تا کمی غذا بخورد ، برای رشد خار ها و سم هایشان نیاز به غذا داشت.
در همان ظهر در شهر قبیله شکارچی همه منتظر برگشت سربازان از جنگ بودند به رسم همیشگی سه سرباز اسب سوار برای خوش آمد و استقبال به سمت انها روانه شدند.
شب شده بود که سربازان به دو راهی رسیدند، در تعجب بودند چرا این همه راه را امده بودند و هیچ کس را ندیده بودند ، پس کاروان و جنگجویان کجا بودند؟!
مانتیکور در حال بلعیدن جنازه ها بود که سه سوار را احساس کرد . آرام تر غذا میخورد و حس میکرد که دارند نزدیک میشوند ، سه سوار به محل دوراهی رسیدند سرعتشان را کم کردند.
زمین و درختان اطراف نشان از درگیری بود ، به وسط محل درگیری رسیدند ، مانتیکور پشت بوته ها پنهان شده بود . به اسبها دستور داد بایستند ، اسب ها قفل شدند ، در همان حالی که داشتند میرفتند و یک پا بالا ماندند ، چشم‌هایشان از ترس باز شده بود و میچرخید. سوارها لگد میزدند ، شلاغ ، نعره و اسب ها حرکت نمیکردند ، پیاده شدند . تا وضعیت خودشان ، اسب ها و محل را بررسی کنند.
سربازی نزدیک بوته هایی که مانتیکور پشتش بود شد ، بوی بد توجه اش را جلب کرده بود.
مانتیکور به سرعت باور نکردنی از بوته بیرون پرید و سرش را از تنش جدا کرد، بوته ها صدا کردند و سر هم به زمین خورد، دو سرباز که سمت دیگر را داشتند بررسی میکردند با سلاح آماده در دست به سمت بوته ها رفتند، مانتیکور ارام انها را دور زد و از پشت به انها نزدیک شد. سر سرباز اولی را با پنجه اش جدا کرد تا دومی برگردد ، سرش داخل دهان مانتیکور بود، فریادی خفه و تمام.
سه سر را خورد ، داشت فکر میکرد با این اسب ها چه کند. فکری به سرش زد در دلش لبخند زد ، به اسب ها دستور داد در همین نزدیکی بمانند و چرا کنند اما دور نشوند . مانتیکور هم به خوردن جنازهای درگیری دم ظهرش برگشت.
نزدیک صبح و طلوع خورشید شده بود مانتیکور تا صبح مشغول بود ، اول اسب ها را صدا زد ، سه سوار بی سر را سر و ته روی زین با چوب و تکه لباس های جنازها سوار کرد ، پا ها بالا و دست ها پایین . به شاهکارش نگاه کرد ، لذت میبرد. به اسب ها فرمان داد به خانه بروید ، چهار نعل به خانه بروید.
نزدیک ظهر کل شهر قبیله شکارچی منتظر ورود کاروان جنگی بودند ، همه روی دیوار حلزونی و پل های طنابی معلق . خوشحال از بازگشت جنگجویان و غنایم، که از دور سه سوار را دیدند ، خوشحال و شاد شدند ، ناگهان ساکت و بهت زده خیره ماندند .
اسبها کنار هم چهار نعل میتاختند ، پاها در اثر حرکت اسبها بالا و پایین میرفتند، به محض دیدن ورودی راه مارپیچ اسب ها به خط پشت سر هم شدند ، حالا اسب ها مجبور بودند چپ و راست بروند تا در خندق نیوفتند ، حالا پاها علاوه بر بالا پایین شدند ، چپ و راست هم میرفتند.
چپ راست ،چپ راست ،چپ راست.......
کل راه مارپیچ را پیمودند ، هزاران چشم خوشحال و منتظر جنگجویان پیروز و غنایم ، حالا تحقیر را میدیدند.

داستاندارک فانتزی
۰
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید