فربد ضیایی·۸ روز پیشمانتیکور_بخش یازده_طلوع سیاهمانتیکور بعد از پرتاب سنگ و دیدن سیلاب که تمام سربازان را به خندق انداخته بود و پیچ و تابخوران از پایین راه مارپیچ به خارج از دیوار هدایت…
فربد ضیایی·۱۰ روز پیشمانتیکور_بخش دهم_حلزون آتشینمانتیکور بعد از ورود مرد بیدست و کور و کر و لال، حس ترس را دوباره احساس کرد. لذت برد. حالا میدانست بهاندازهی کافی کل شهر را تحریک کرده…
فربد ضیایی·۱۲ روز پیشمانتیکور_بخش نهم_ آماده دفاعدر محل زندگی رئیس قبیله باز شد. نگهبان وارد اتاق شد. همهٔ بزرگان، ارشدها، رئیسهای بخشها و فرماندهان در آنجا بودند و داشتند روی نقشی بر زم…
فربد ضیایی·۱۳ روز پیشمانتیکور_بخش هشتم_بازیرئیس داشت سخنرانی میکرد. مردم سیر شده بودند و او تونلهای زیرزمینی را باز کرده بود و آبمیوههای یخزده را بیرون آورده و پخش کرده بود. مرد…
فربد ضیایی·۱۶ روز پیشبخش هفتم_بردگی_قسمت دوماو مدت زیادی به عنوان برده گذرانده بود ، برده ای با گردن و کمر خمیده اما حالا بدنش بسیار عضلانی شده بود و توان بالای دستانش نشان از همین مو…
فربد ضیایی·۱۹ روز پیشمانتیکور_بخش شش_ضیافتصدایی از جنگل آمد؛ مانتیکور را از افکار و خاطراتش درآورد. تازه اول صبح بود. هشت سرباز بیدار شده بودند. داد میزدند، فریاد میکردند.مانتیکور…
فربد ضیایی·۲۰ روز پیشمانتیکور_بخش پنجم_ بردگی_قسمت اولمانتیکور بعد از از فرستادن سواران بی سر به سمت شهر کمی دیگر از جنازه ها خورد و بدنش شروع به بازسازی خودش کرد ، خارها دوباره روییدن زخم ها ب…
فربد ضیایی·۲۲ روز پیشمانتیکور_بخش چهارم_قسمت دوم_اولین خونمانتیکور ایستاد. بیشتر بدنش پوشیده از خون بود البته خون خودش نبود و چند دست و سر که خورده بود بخشی از گرسنگی جسمی اش را رفع کرده بود ولی گر…
فربد ضیایی·۲۳ روز پیشمانتیکور_بخش چهارم_قسمت اول_اولین خوناز گودال بیرون آمد اولین چیزی که دید دستانش بود ، ترکیبی بود از دست انسان با پنجه های شیر و خز شیر اما بزرگتر . پاهایش برای بالا رفتن عالی…
فربد ضیایی·۲۴ روز پیشمانتیکور_بخش سوم_کابوساز زمین کشاورزی بر می گشت با پدرش ، میگفتند و میخندیدند از ارزو ها و برنامه ها برای کشت امسال و سال بعد میگفتند نزدیک خانه بودند نه بخاطر…