ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

مانتیکور-تولد

شبی مهتابی بود ، او داشت در جنگل پیش می رفت ،و کیسه بزرگ که روی زمین میکشید ، سنگین بود زمین نا هموار اما او میکشید . برایش مهم نبود شاخه ای به بدنش فرو میرفت ، تیزی تکه سنگی پایش را خراش میداد یا حشره ای او را نیش میزد . صدایش در نمی امد ، فقط صدای نفس عمیقی می امد.

او جلو میرفت ، لباسی بر تن داشت اما معلوم نبود چه بود شنلی بود یا تکه پارچه ای بلند ، تکه تکه به هم دوخته شده ، دست هایش و بدنش را با پارچه پوشانده بود صورتش معلوم نبود فقط دو چشم قهوه‌ای مشخص بود البته اگر نور مهتاب از لای شاخ و برگ های درختان به صورت پوشیده شده اش می تابید.

او جلو میرفت چون فقط همین یک راه را داشت ، مشخص نبود زن است یا مرد ، کشاورز یا دامدار شاید جنگجو ، که میتوانست بگوید او کیست یا چیست.

جنگل ساکت بود شاید جنگل فهمیده بود چه اتفاقی دارد می افتد ، او دیگر اوی قبلی نبود جلو میرفت با کیسه اش تا به جایش رسید.

جایی در جنگل، نقطه ای در جنگل که چیز خاصی نداشت نه سنگ نشانی یا درخت خاصی فقط جایی بود .

او در انجا چاله ای کنده بود چاله ای عمیق در حد دو متر ، بوی گند فسادی از اطراف چاله می امد اما برایش مهم نبود ، این بو حداقل باعث میشد بو هایی در ذهنش مانده بود از او دور کند ، بوی دود ، بوی سوختن بوی، بدن سوخته و حتی بوی عطر

در اطرافش جعبه ها ، کیسه ها و کوزه هایی بود بعضی تکان میخوردند یا صدا میداند و بعضی ارام بودند

بالاخره به چاله رسیده بود و اخرین تکه را اورده بود ، کیسه را باز کرد و داخل چاله ریخت ، تکه های بدن موجودی بود وقتی کامل به درون چاله ریخته شد اخرین تکه سر موجود بود ، یک شیر بود یک شیر نر

حالا همه چیز برای ساخت مانتیکورش اماده بود ، شروع کرد به ریختن حیوانات زنده و مرده ، در جعبه‌ای پر از مار بود ، در کوزه‌ای پر از عقرب و کوزه دیگر پر از عقرب سیاه ، مگر مهم بود مانتیکورش از چه حیواناتی باشد مهم این بود که میخواست بسازتش

کیسه هایی که در ان چند کلاغ بود را به داخل چاله انداخت کیسه تکان بسیار شدیدی میخورد و صدای قار قار و فیس فیس بلند شد و در اخر بزی که کناری ایستاده بود را به کنار دیواره چاله برد و گلویش را برید ، خون بیرون میریخت بز را هم به داخل چاله انداخت.

و در اخر خودش هم درون چاله رفت ،ظرف کوچکی از لباس بیرون اورد ، مثل یک کوزه گلی قطره ای کوچک بود، از پیرمردی گرفته بود ، از پیر مرد خواسته بود به او کمی کابوس هفت ساله بدهد ، پیرمرد هم به او داد اما با بازار گرمی!

به او گفت این کابوس هفت ساله از اشک هزاران مرد و زن و کودک برده و جنگ زده به دست امده که مردن عزیزانشان را دیدند ، مورد تجاوز قرار گرفتند و تحقیر شدند. اشک انها را جمع کردم در خمره هایی ریختم هفت سال زیر زمین کنار اتش فشانی بوده و تخمیر شده بعد هفت سال مایع را تقطیر کردم و عصاره ان را گرفتم و همین کوزه کوچک شد .

پیرمرد کوزه را به او داد ، او فقط کوزه را گرفت و رفت و کیسه ای بجا گذاشت ، پیرمرد کیسه را باز کرد بیشتر از قیمت توافق شده بود خوشحال شد و از او تشکر می کرد اما او بی تفاوت میرفت چون این چیز ها اهمیت نداشتند ، دیگر اهمیت نداشتند .

او به دنبال انتقام نبود ، به دنبال عدالت هم نبود فقط خشونت و ترس خالص میخواست و مانتیکور جواب درست بود.

در چاله بود ، ظرف کوچک را باز کرد بوی ترشیدگی میداد ، حتی در ان بوی گند فساد و مدفوع و ادرار حیوانات بویش ترشیدگی شدیدی می داد.

همه چیز حاضر بود حیوانات زنده و مرده ، شیر برای پایه هر مانتیکوری نیاز بود بقیه حیوانات به سلیقه سازنده بود اما برای ساختش نیاز به انسان داشت نه هر انسانی بلکه خود سازنده و خالق مانتیکور مگر مانتیکور همان مردخوار یا انسان خوار نبود پس اولین غذا خودش می بود.

پس مایع درون ظرف را نوشید تلخ بود و با پایین رفتن مایع ناگهان ارام شد و خیره به جلو نگاه می کرد.

مایعی غلیظ از کف چاله شروع به بالا امدن کرد تا کمر او رسید اما خیس شدن بدنش را احساس نمیکرد ،

نگاه میکرد اما نمی دید هیچ چیزی از دنیای اطرفش را حس نمیکرد. در درون ذهنش رفته بود ، همه چیز در اطرافش ارام شد، ناگهان به پایین کشیده شد.

مایع شروع به پایین رفتن و جمع شدن کرد انگار چیزی داشت این مایع را به خودش جذب می کرد ، تا تمام شد .

در کف چاله زیر توده پارچه ها و گونی ها چیزی بود ، موجودی عظیم، مانتیکور ساخته شده بود هنوز کف چاله بود ، پارچه ها و گونی ها را کنار زد.

سرش را بالا گرفت و اولین نعره گرسنگی را کشید.


داستاندارک فانتزی
۷
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید