در محل زندگی رئیس قبیله باز شد. نگهبان وارد اتاق شد. همهٔ بزرگان، ارشدها، رئیسهای بخشها و فرماندهان در آنجا بودند و داشتند روی نقشی بر زمین – که شبیه نقشه بود – اشاره و بحث میکردند.
ناگهان همه ساکت شدند و به نگهبان نگاه کردند. رئیس با اشاره به او گفت: «بیا جلو و حرف بزن. اینجا همه کسانی هستند که باید همه چیز را بشنوند.»
نگهبان داستان مرد بیدست، کور، کر و لال را تعریف کرد. جمعیت خشمگین شدند، اما رئیس آرام بود. رئیس نگهبان را مرخصی کرد و گفت: «او را پیش درمانگر ببرید. زن و بچهاش را هم در جریان بگذارید.»
رئیس جمعیت حاضر را آرام کرد و گفت: «نمیبیند؟ دارند تحریک میکنند، میترسانند. میخواهند ما تصمیم عجولانه بگیریم، بیفکر و بیمنطق جلو برویم تا دستهدسته همه را بکشند.»
«آنها داخل جنگل هستند. پس درستترین کار این است که فاصلهٔ جنگل را با خودمان زیاد کنیم. برتری با ماست. جنگل دقیقاً جلوی راه ورودی به مارپیچ است و پشت شهر علفزار و بعد کوه.»
«از بالای دیوار که بر علفزار دید کامل داریم، تعدادی تیرانداز با تیرهای پارچهٔ موماندود روی دیوار میگذاریم. اگر از علفزار آمدند، علفزار را آتش میزنیم. یا میسوزند یا به کوه فرار میکنند – که در هر صورت مرگ است.»
«اما لشکر جنگلزدا، دقیقاً جلوی راه مارپیچ را اول تمیز میکند و بعد به چپ و راست میرود.»
«هشتصد جنگجو با خود میبرید، اما این هشتصد جنگجو همراه با همسرانشان باید بیایند. در صورت نبرد، مردان در جنگ نزدیک و زنان وظیفهٔ تیراندازی را دارند. در موقع پاکسازی، مردان بردگان را مراقبت و هدایت میکنند و زنان کارهای تدارکاتی.»
«هزار برده با خود ببرید. همهٔ بردگان باید با زنجیر به هم متصل باشند. این طرح چطور است؟»
همه قبول کردند. البته طرح، جمعبندی حرفهای همه با حرف رئیس بود.
«خب، پس تا اینجا مورد قبول همه بود. من با دستهای از سربازان در ابتدای دیوار – که ورودی راه مارپیچ است – مستقر میشوم. حدود دویست سرباز که بیشتر نوآموز هستند روی دیوارهای اولیه، یعنی حلقهٔ اول و دوم، قرار میگیرند. با مترسکها تعداد بیشتری نشان داده میشود. تمام زنان و مردان سالمند و کودکان خردسال در مرکز و در همین ساختمان میمانند. آب و غذا اینجا زیاد است. تا آخر جنگلزدایی، جوی آب داخل دیوار بسته میشود و آب داخل مخزن پر میشود و استفاده میشود.»
«از بردهها باید برای جنگلزدایی استفاده شود؛ نیروی کافی برای پر کردن دائم مخزن و جوی آب نداریم.»
«و در آخر، روی تمام دیوارها مشعل و آتشدان باید روشن باشد تا دشمن تصور نکند تعداد ما کم و پخش شده است. طرح و دستورات من مشکلی ندارد؟»
همه تأیید کردند و رفتند تا مشغول به کار شوند. فقط دو روز وقت بود. و حالا این مرد بیدست، کر، کور و لال هم به اهرم ترس دشمن اضافه شده بود.
مردم بیرون عصبی، ترسیده و ناراحت بودند. رئیس در کنارشان راه میرفت، حس امنیت میداد، دلجویی میکرد، به سؤالات جواب میداد. تا این که حجم جمعیت کم شد.
به سمت درمانگاه رفت. مرد را پیدا کرد. وحشت کرد – البته صورتش را بیاحساس نشان داد. کسی نباید وحشت او را میدید.
درمانگر نزدیک رئیس شد و با احترام گفت: «همسر و پسر مرد آنجا هستند. اگر ممکن است با آنها صحبت کنید، آرامشان کنید.»
رئیس پیش زن و کودک رفت. زن ناراحت بود، کودک گریان. زن را آرام کرد، کیسهٔ سکهای به او داد و قول داد تا آخر زندگی تأمین باشند و انتقام گرفته خواهد شد.
کودک را در آغوش کشید. کودک به رئیس گفت: «من تو مدتی که بابام نبود، گوشت غذامون رو آوردم. کلی گربه و سگ کشتم. میشه به بابام بگید؟ چون به من گفتند نمیتونم ببینمش.»
رئیس پسر را بوسید و گفت: «حتماً، جنگجوی کوچولو.»
رئیس پیش مرد رفت. «دست راست» و «دست چپ» (کارگزاران شخصیاش) با او وارد اتاق شدند و همه را بیرون کردند.
رئیس ناگهان از حالت رئیسقبیله و شاهانه خود خارج شد. شبیه یک شکارچی واقعی شد که داشت حیوانی را بررسی میکرد.
دستها با چیز تیزی قطع شده بودند، اما تیغ نبود. شبیه این بود که کسی با نوک قلاب و چنگک مرد را دریده باشد. مرد از دهانش صدا درمیآورد، اما کسی نمیفهمید. رئیس هیجانزده شده بود. دستهایش او را گرفتند و نشاندند.
مرد با پاهایش روی زمین، یک دایره با دو خط هلالی که از بالای دایره بیرون زده بود میکشید. اما کسی چیزی نمیفهمید. رئیس فکر کرد دارد به بزهایش اشاره میکند.
بیرون آمدند. از همسر مرد پرسید: «شوهرت سواد دارد؟»
زن گفت: «نه.»
بعد پرسید: «بز دارید؟»
زن گفت: «نه.»
رئیس کمی به فکر فرو رفت و بیرون رفت. با خود گفت: اگر مرد سواد داشت، میتوانست کلی اطلاعات بدهد. دشمن به خوبی فهمیده بود چه کسی را برگرداند.
رئیس قسمت بردگان را دید که دارد بردگان توانا را جدا میکند. بردگان خود داوطلب کار در جنگل میشدند – بعد سالها باز درخت و سبزه میدیدند. با هم دعوا میکردند.
رئیس به یکی از دو دستش دستور داد: «چوبها را هر دو روز به تونل زیرزمینی میبرید، کنار راه میچینید. حتی شاخه، برگها و ریشهها را هم جمع کنید بیاورید. با شاخههای نازک سبد درست کنید و برگها را در آن بریزید. هیچ چیزی هدر نرود.»
دستها تعظیمی کوتاه کردند و برای اجرای دستور رفتند.
رئیس میدید: همهٔ شهر در حال آماده شدن بودند. سلاحها بیرون میآمدند، تیز میشدند. تیرها در تیردانها قرار میگرفت و روی دیوار پخش میشد. مترسکها ساخته میشد.
حالا نوبت خودش بود که آماده شود.
وارد کاخش شد و بعد اتاقش. در کمدی را باز کرد: یک سپر قطرهایشکلِ بلند و نوکتیز، و یک چکش جنگی دو دست. البته برای قد و هیکل او، این سلاحها با یک دست هم میشد کار کرد.
رئیس راستدست بود، اما سپر را در دست راست و چکش را در دست چپ گرفت. مردگان زیادی اگر میتوانستند شهادت میدادند که فریب خورده بودند – او دست چپ است و سلاح اصلیاش سپر قطرهایشکل است.
راستی، همه آن «پیشی کوچولو» را فراموش کرده بودند. همان که چند روز پیش نعره زده بود.