ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۵ دقیقه·۱۶ روز پیش

بخش هفتم_بردگی_قسمت دوم

او مدت زیادی به عنوان برده گذرانده بود ، برده ای با گردن و کمر خمیده اما حالا بدنش بسیار عضلانی شده بود و توان بالای دستانش نشان از همین موضوع بود و تنها دوستش مغ که ساعات زیادی را با هم میگذارندند، مغ از هر دری سخن میگفت از تجربیاتش از علمش و دورانش به عنوان کارآموزی جوان در چغازنبیل . چگونه پایش به این سرزمین رسیده چگونه اسیر و برده شده و تنفرش از کل ساختار قبیله شکارچی.
بارها و بارها میگفت فقط یک هیولابزرگتر میتواند این هیولا را از بین ببرد .
این هیولا ساختاری از تاریکی شر بود، به زنان برده تجاوز میکردند و بچه های حاصل برده های جدید بودند ، دراصل حتی نمیدانستند پدرشان کیست . یک برده زن بارها مورد تجاوز قرار میگرفت تا بچه دار شود و بعد از مدتی اگر میدندند توانایی لازم را ندارد جز گروه نظافتچیان شهری میشدند ، کسانی راه بین خانه های دیوار مارپیچ ، قسمت مرکزی حلزون و داخل خندق ها را تمیز میکردند.
مردان به صورت کلی به کار های سخت تر مشغول بودند و تحت نظارت شدید تر کار میکردند.
راستی فهمید خوراک گوشت روزانه در اصل همان موش های فاضلاب شکار شده بودند و نان هم در اصل ترکیبی از هر دانه و علف بود.
برایش سوال بود چرا هیچ خانه ای برده ندارد ؟ مغ برایش تعریف کرد در زمان های خیلی دور هر خانه برده ای داشت اما چند برده صاحبان خانه را کشتند پس همه برده ها جمع آوری و به کار های عمومی اختصاص یافتند.
روزی که در پایین گودال درحال جابه‌جایی سطح های اب بودند ، توده بزرگی از هیزم در ان پایین دیدند.
نگهبانی تعدادی را جدا کرد تا هیزم ها را به ورودی تونل پشت چاله اب ببرند جایی که مکش هوا از انجا بود
او و مغ انتخاب شدند ، اول لباس های گرم به انها دادند بعد تعدادی هیزم پر پشت گذاشتند و با نگهبانی راه افتادند.
این جا هم یک راه مارپبچ حلزونی بود اما برعکس راه مارپیچ بالا ، راه مارپیچ از چپ به راست بود اما این از راست به چپ.
داخل این تونل دردیوارها سوراخ هایی حفر شده بود و مواد غذایی و هر چی دیگری که احتمال فاسد شدن داشت ذخیره میشد.
هر چه بیشتر پیش میرفتند سردتر میشود و صدای جریان اب بیشتر میشد.
چوب ها را در جای تعیین شده در کنار دیوار تونل گذاشتند ، دلیل ؟ خب در ان سرما چوب ها موریانه‌ نمیزنند ، دوباره برگشتند زیرچشمی میدید چه چیز هایی در انجا است ، روغن منجمد شده به صورت اجر روی هم چیده شده بودند ، یخ ، غذا ، اب میوه یخ زده حتی پارچه و طناب
مغ زیر لب میخندید و میگفت فهمیدم،  فهمیدم...
چندبار رفتند و امدند و بالاخره مرخص شدند ، به مرکز نگهداری برده ها برگشتند. مغ گفت اب این چاه و گودال از یک رود خانه زیر زمینی تامین میشود ، در اثر حرکت این اب خنک زیر سنگ ها ، تونل سرد میشود و حرکت اب هوا را می مکد ، چه شگفت‌انگیز! 
مغ از کشفش لذت میبرد اما او نمیفهمید.
روز ها هیزم به پایین بردند و بعد داخل تونل انتقال دادند . تا روزی اتفاقی افتاد، نگهبانی در جواب زنی باردار برای کمی نان بیشتر ، با خنجر شکم زن را درید.
صحنه وحشتناک بود ، همه چیز بیرون ریخته شده بود ، همه چیز ...
او که این صحنه را دید شوکه شد یاد چیز هایی افتاد که قبل اسارت و بردگی دیده بود ، ذهنش برای نجاتش انها را در عقب مغزش پنهان کرده بود ، چهار دست و پا روی زمین میخزید، ناله میکرد و فریاد میزد .
همان که تا چند دقیقه پیش صدایش در نمی آمد داشت نعره میزد ، مغ به سمت امد اما او را جوری با دستش پس زد که سمتی پرتاب شد.
نگهبانی فریاد زد خفه اش کنید اما کسی هیچ کاری نمیکرد،  نگهبان دیگری با چماغی به سر او زد و بیهوش شد.
ساعت ها گذشت ، او کابوس میدید کابوس که نه چیز های واقعی که دیده بود  اما چیزی داشت این کابوس ها را جمع میکرد دوباره در پس مغزش انبار میکرد. از خواب پرید نفس نفس میزد ، مغ بقلش کرد گفت ارام باش ارام....
دوباره صدا نداشت ، صدا زده شدند و دوباره آبرسانی و برگشتند.
مغ ساکت بود دیگر زیاد حرفی نمیزد ، بعد از روز ها گفت باید هیولا را بسازیم ، باید.
او به اشاره گفت چگونه ؟ مغ تعریف کرد مانتیکور یا مردخوار چیست چه نیاز دارد، چه کار میکند اما ماده اولیه یک انسان است که خودش و روحش نابود خواهد شد.
او مکس کرد بعد به خودش اشاره کرد
مغ گفت احمق نشو ، هیچ وقت رستگار و پاک نمیشی
او دوباره به خودش اشاره کرد
کنارش گوش مغ رفت با صدای عجیب گلویش به سختی کلمات را شکل داد
من میخوام بکشم ، من میخوام نابود بشم .
روزها با مغ با اشاره بحث کرد.
مغ راضی نمیشد و اما شانسی هم نمیدید.
بالاخره گفت باشد طرز کار را میگویم اما بارها تکرار میکنیم ، خیلی از کارها را نمیفهمی چون دانشش را نداری ، اما باید انجام بدی حتی اگر نفهمیدی.
او سری به تایید تکان داد.
مغ شروع کرد به اموختن ، او با اشاره تکرار میکرد ، هر مرحله را چندین بار تکرار میکردند تا اشتباهی انجام نشود. بعد به سراغ مرحله بعد میرفت این بار هم مرحله قبل و بعد را تکرار میکردند تا روز اخر همه را از بر شده بود. اگر از خواب بیدارش میکردی و میگفتی بگو برای ساخت مانتیکور چه کاری باید انجام داد میگفت.
مغ در یک روز تکه شیشه موم گرفته کوچک که در گردن بندش بود را به او نشان داد و بعد گردنبند را به او داد و گفت بعد که آزاد شدی ، این شیشه را داخل ظرف ابی بشکن و بعد داخلش سرب بریز ،سرب که با اب برخورد کند تبدیل به طلا میشود.
به او نگاه کرد و گفت دوست خوب من امشب آماده باش ، پایان این ظلم با تو  هست.
او فکر کرد حرف را فهمیده اما نفهمیده بود .
همان شب شورش آغاز شد ، مغ را دیگر ندید.

داستاندارک فانتزی
۰
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید