ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۸ دقیقه·۱۰ روز پیش

مانتیکور_بخش دهم_حلزون آتشین

مانتیکور بعد از ورود مرد بی‌دست و کور و کر و لال، حس ترس را دوباره احساس کرد. لذت برد. حالا می‌دانست به‌اندازه‌ی کافی کل شهر را تحریک کرده است. حالا باید منتظر می‌ماند و می‌دید چه می‌شود. آیا باز هم چند صد سرباز بیرون می‌آیند و به سمت قبیلهٔ ماهیگیری می‌روند و بعد باید در راهشان را بکشد؟ واقعاً چه کاری انجام می‌شد و او باید چه کاری انجام می‌داد؟

پس تا شب صبر کرد و بعد پرواز کرد. در شهر ولوله افتاده بود. همه در حال انجام کاری بودند، چیزهای زیادی در حال جابه‌جایی بود. اما یک چیز عجیب بود: یک سری آدمک چوبی با لباس در مرکز شهر. مترسک؟ برای دور کردن کلاغ و پرنده؟ چه خبر بود؟

در روزهای انتظار، چند راهزن و دزد از شهرهای مجاور خورد و از ترسشان تغذیه کرد. منفعتی ناخواسته به بقیه رسانده بود.

دو شب کامل بالای شهر پرواز کرد. فقط دید مترسک‌ها روی دیوارها جا گرفتند در کنار نگهبان‌ها. حالا مترسک‌های دو لایهٔ اول سلاح واقعی داشتند، اما لایه‌های بعدی اسلحهٔ چوبی. در فاصله‌های بین تمام مترسک‌ها آتش‌دان‌ها و مشعل‌ها و حتی چراغ‌های پی‌سوز قرار داده بودند تا روشنایی به حداکثر برسد و تعداد زیاد نشان داده شود. مانتیکور فهمید هنوز ماهیتش فاش نشده بود؛ مرد بی‌دستِ بی‌سواد را درست انتخاب کرده بود. از نقشه‌اش لذت برد.

───

صبح زود کاروان جنگی حرکت کرد، اما به دو دسته تقسیم شدند.

دستهٔ اول – که فقط سرباز و زنان تیرانداز بودند – از پل‌های طنابی معلق حرکت کردند تا سریع‌تر به محل برپایی اردو برسند و محل را بررسی کنند.

دستهٔ دوم – که ترکیب سربازان و زنان تیرانداز و بردگان بود – از راه مارپیچ می‌آمدند تا ظهر به لبهٔ بیرونی شهر برسند. اگر دستهٔ اول پیام می‌داد که مشکلی نیست، دستهٔ دوم حرکت می‌کرد و به آنها ملحق می‌شد.

رئیس قبیله و تعدادی از سربازان نگهبانش با دستهٔ اول می‌رفتند، اما در ابتدای بیرونی دیوار مستقر می‌شدند.

همه حرکت کردند و همه چیز طبق برنامه پیش رفت. بردگان این بار راه را برعکس می‌رفتند. خوشحال بودند که حداقل کسی به آنها سنگ و کلوخ و آب دهن نمی‌انداخت، کسی بر آنها ادرار نمی‌کرد. اما این بار باید سریع راه می‌رفتند. تقریباً همه داشتند می‌دویدند. به ابتدای راه و بیرون شهر رسیدند. رئیس دستور داده بود متوقف نشوند؛ همه چیز درست است.

بردگان بالاخره به بیرون شهر رسیدند، اما متعجب و ترسیده بودند، نه خوشحال. ساختارها، برج‌ها و دیواره‌های اسکلتی را می‌دیدند – چیزی که به دلیل بسته بودن چشم در ابتدا ندیده بودند.

نزدیک‌ترین ساختار اسکلتی یک درخت بزرگ ساخته شده از استخوان بود. یک درخت بزرگ مثل یک درخت بلوط، بدون برگ و سفیدِ استخوانی. قفسه‌سینه‌ها از درخت آویزان بودند و در وسط آنها جمجمه‌ها قرار داشتند. با یک باد، جمجمه‌ها و قفسه‌سینه‌ها حرکت می‌کردند و صدای تق‌تق برخورد استخوان‌ها درمی‌آمد.

با دو شلاق، حواس‌ها سر جایشان برگشت. دوباره دویدن شروع شد. جنگل را دیدند. بسیاری گریه می‌کردند: بوی درخت و سبزه، طعم کوچکی از امید و آزادی. حتی در زنجیر و گردنبند خمیدهٔ بردگی، حس خوبی داشت.

همه رسیدند. سربازان و زنان تیرانداز پخش شدند. بخشی از کاروان داشت به سرعت چادرها را برپا می‌کرد. از پشت گاری‌ها ابزارها – تبر، اره، کلنگ، بیل – را بیرون می‌ریختند. هر چه بود آورده بودند. چندین گاری خالی هم بود.

به ساعتی نرسیده بود که تمام بردگان دسته‌بندی شدند و ابزار به دست منتظر دستور ماندند. دستورات و نحوهٔ کار به نگهبانان گفته شد. بردگان مشغول کار شدند و بقیه مراقب.

تا غروب، چوب‌های زیادی جمع شد. تمام گاری‌ها پر شد. پشت تمام بردگان پر از هیزم و چوب شد. دوباره حرکت به سمت شهر شروع شد.

مانتیکور در لبهٔ طرف دیگر داشت نگاه می‌کرد. چه نقشهٔ دیوانه‌واری بود. انتقام کشته‌ها را از جنگل می‌گیرند!

از نقطه‌ای دورتر پرواز کرد. روی شهر، همه چیز را می‌دید. همهٔ انسان‌ها را حس می‌کرد. فقط دو ردیف دیوار بیرونی نگهبان داشت؛ بقیه خالی بودند. یعنی فقط مترسکی با چند مشعل و آتش‌دان. همهٔ خانه‌های بین دیوارهای حلقهٔ اول و دوم تا قسمت مرکزی خالی بودند. آب دیگر در جوی بین دیوار جریان نداشت.

پیرزنان، پیرمردان و کودکان در مرکز بودند. بردگان و گاری‌ها را از بالا می‌دید که به شهر رسیدند. بردگان همه به مرکز نگهداری برده شدند و بقیهٔ بردگانِ باقی‌مانده وظیفه داشتند چوب‌ها را پایین ببرند. چه نقشه‌ای در کار بود؟ چرا انقدر چوب‌ها مهم بودند؟

در بالای شهر می‌چرخید و نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد. ایده‌ای به ذهنش رسید – عملی بود. اما نیاز داشت چند روز صبر کند، چند روز گرسنگی بکشد تا احساس امنیت به جنگجویان بیرون برسد، نگهبانان روی دیوار کمی از جدیت کار خود کم کنند. پس به خانه برگشت. نزدیک صبح بود. در برکه رفت و نشست. به همه چیز فکر کرد، حتی به پایان.

چند روزی گذشت. گرسنگی داشت مانتیکور را دیوانه می‌کرد. تعداد دزدان، راهزنان و متجاوزان شهرهای اطراف به شدت کم شده بود.

نزدیک غروب پرواز کرد و به شهر نزدیک شد. از بالا، مخزن آب را دید. بیشتر تیغ‌های دمش را به داخل مخزن پرتاب کرد – واقعاً نشانه‌گیری‌اش بهتر شده بود. سم تیغ‌ها داخل مخزن آب آزاد شد. زنان از آن آب برداشتند و به خانه‌های موقت خود در مرکز شهر بردند. با آن غذا درست کردند. بردگان با چوب‌ها رسیدند، همه به مرکز نگهداری برده برده شدند. حالا وقت شام و استراحت بود.

خوردند و آشامیدند. کم‌کم سم اثر می‌کرد. همه بی‌حال و خسته جایی افتادند. کسی به این فکر نکرد که مسموم شده‌اند. همه فکر کردند از خستگی است.

مانتیکور پایین آمد و روی بام محل زندگی رئیس نشست. آرام مثل جغد نشست. پیرزن و پیرمردی در آن بالا خوابیده بودند با لباس‌های مجلل. اول آنها را خورد – تقریباً بلعید. صدایی بلند نشد. پایین رفت. دو زن و سه کودک خوابیده در اتاقی را دید. آنها را هم خورد. بدنش داشت آنها را به سرعت هضم می‌کرد، انرژی می‌گرفت. تیغ‌ها داشت بازسازی می‌شد. توان بدنی‌اش هنوز کامل نشده بود. چند زن و کودک دیگر هم خورد. حالا کاملاً آرام شده بود.

شروع کرد به بستن دست و پای زنان و کودکان، بردن آنها به پشت بام و پرواز به بیرون شهر. تا نیمه‌شب طول کشید. حدود پنجاه زن و کودک را برده بود.

حالا زمان کار اصلی بود. آرام پرواز کرد و به حلقهٔ سوم رفت. شنلش را با خود آورده بود، پوشید. تقریباً روی زمین می‌خزید. اول طناب پل‌های معلق بین دیوار دوم و سوم را تا نصفه برید. در سقف چند خانه را باز کرد – واقعاً کسی نبود. بیشتر درها را باز کرد. به پایین رفت. در پایین خانه‌ها را هم باز کرد. حالا وقت شروع بود.

یک مترسک را برداشت و آتش زد و داخل یک خانه انداخت. یک مشعل را داخل خانه‌ی دیگر انداخت. یک آتش‌دان را داخل خانه‌ی دیگر. به سرعت پیش می‌رفت. روی زمین می‌خزید و پیش می‌رفت. با پنجه‌هایش پل‌ها را می‌برید و آتش‌دان، مشعل و چراغ پی‌سوز پرتاب می‌کرد.

نگهبانان که همهٔ حواس خود را به خارج از دیوار معطوف کرده بودند، تا بوی دود بلند نشد، نفهمیدند. حالا داشتند در صورهای خود می‌دمیدند. مانتیکور تازه به دیوارهٔ حلقهٔ هفتم رفته بود و از آنجا نیز شروع به آتش زدن کرده بود.

سم هنوز اثر خود را داشت. مردم داخل مرکز خواب بودند. نگهبانان برای خاموش کردن آتش از پل‌ها خواستند استفاده کنند و تعداد زیادشان باعث شد پل پاره شود و داخل خندق بین دیوارها افتادند. در عرض چند دقیقه، آتش خانه به خانه پیش می‌رفت. مانتیکور نیازی نداشت تلاش کند. جریان آتش از دو طرف خودش جلو می‌رفت. حالا باید منتظر لحظهٔ آخر می‌شد.

───

رئیس تا بوی دود را احساس کرد، برگشت. شهر را دید در آتش است. در صور خود دمید. بعد همه دمیدند. سربازان به سمت پل‌ها رفتند. حلقهٔ اول را رد کردند و در حلقهٔ سوم پل‌ها پاره شد و پایین افتادند.

کاروان جنگیِ جنگل‌زدا تا آتش و نور و صدا را شنیدند، به راه افتادند. به ابتدای راه رسیدند. کسی نردبانی برایشان پایین نفرستاد. همه داخل شهر مشغول خاموش کردن آتش بودند. آتش داشت به حلقهٔ اول و دوم هم می‌رسید.

رئیس روی خودش آب ریخت، شنلش را خیس کرد، دورش پیچید. از بین آتش می‌دوید و می‌پرید. هر جا دود نبود و می‌توانست نفس بکشد، در صورش دمید. کاروان از راه مارپیچ داشت برمی‌گشت. به سرعت می‌دویدند – سرعتی برای نجات زندگی.

رئیس به پشت دروازهٔ مرکز شهر، به راه مارپیچ رسید. در بسته بود. باید باز می‌شد. یک میلهٔ آهنی بزرگ داخل زبانه‌های آهنی افتاده بود. در را فقط با بیست مرد می‌شد باز کرد. او تنها بود.

با چکش جنگی‌اش به پایینِ چهار زبانه حمله کرد. تکه‌های چوب به اطراف پرتاب می‌شد. سه زبانه به زمین افتادند. فقط یکی مانده بود.

کاروان به پشت در رسید. دستور داد: «در را هل بدهید! فشار بدهید!»

آخرین زبانه کنده شد و در باز شد. اما صدای وحشتناک برخورد چیزی آمد...

مانتیکور حرکت کاروان را دید. در کوه پشت شهر، یک تخته‌سنگ بزرگ پیدا کرده بود. به زحمت آن را بلند کرد و پرواز کرد – پرواز واقعاً کند و پرزحمت بود. کاروان پشت در رسیده بود.

مانتیکور با تخته‌سنگ به سمت پایین مخزن آبِ حلقه‌ایِ مرکز شهر شیرجه زد. دقیقاً پایین دیوار بیرونی که مستقیم به دروازه می‌رسید را هدف گرفت و سنگ را رها کرد.

دیوار مخزن شکافت. آب به بیرون فوران کرد و به سمت دروازهٔ تازه‌بازشده رفت. رئیس خودش را به دیواری چسباند و بالا رفت. آب از دروازه خارج شد و افراد دم دروازه با شدت به بیرون پرتاب شدند. همه شناور در سیلاب. آب کمی مستقیم رفت، بعد به خندق ریخت. بیشتر کاروان به داخل خندق افتادند.

رئیس مثل موشِ آب‌کشیده به دیوار چسبیده بود. به جایی که قبلاً کاروان بود نگاه می‌کرد. حالا فقط زمین خیس مانده بود.

داستاندارک فانتزی
۰
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید