
از زمین کشاورزی بر می گشت با پدرش ، میگفتند و میخندیدند از ارزو ها و برنامه ها برای کشت امسال و سال بعد میگفتند نزدیک خانه بودند نه بخاطر اینکه راه این را میگرفت ، از بوی نان و غذایی که می آمد این را میگفت.
پدر با غرور و لبخند گفت: پسرم باید زمین خودت را پیدا کنی و کشت کنی .
در دلش حس خوبی و افتخاری کرد.
هر روز صبح زود سراغ دار نخ ریسی و پارچه بافی کنار پنجره میرفت چون هم عاشق کارش بود و هم عاشق ان چوپان
دختر هنرمندی بود کمی پشم یا نخ به او می دادی تا یک پارچه با گل دوزی زیبا تحویل میداد.
اولین بار پسر چوپان را وقتی دم خانه برای فروش پشم گوسفندان امده بود دیده بود .
عشق در نگاه اول شاید اما حس خوب در نگاه اول قطعی بود . با هم صحبت کرده بودند قرار بود ازدواج کنند زمانی که اولین بره ها به دنیا امدند و گله بزرگتر شد . پس تا ان موقع پنجره تنها یک قاب عشق بود، هر روز صبح پسر چوپان گوسفندان را برای چرا می برد ، دختر و پسر همدیگر را میدیدند و لبخند میزدند و موقع غروب که پسر چوپان بر میگشت باز نگاه و لبخند اما با دسته گلی وحشی از چراگاه بر لبه پنجره.
داشت در خانه می دویید مادرش از دور صدایش کرده بود ، آغوش مادر باز بود با لبخند میگفت: بیا بغل
در آغوش مادر رفت ، حس بغل شدن ، پناه گرفتن بوی مادر و نرمی آغوش.
مادرش به آرامی برایش صحبت میکرد صدایش چقدر خوب بود خیلی از چیز هایی که مادرش میگفت را نمیفهمید اما صدا را دوست داشت
خاطرات همه به ذهن او هجوم اورده بود ، همه خاطرات زیبا و دوست داشتنی.
همه اش عشق و امید و مهربانی بود.
همه اش ناز و نوازش ، بوسه ، آغوش و بغل کردن بود.
همه اش شادی و خوشی بینهایت بود
خاطرات خودش با همه یکی شده بود ، او حالا جای هزاران نفر زندگی کرده بود ،فقط زیبایی ها را دیده بود. هزاران حس خوب و دوست داشتی بر او فرود امد به حدی زیاد بود که اگر بر سنگی این مقدار حس خوب وارد میشد سنگ زنده میشد.
او میان نسیم ملایمی از زیبایی ها بود.
ناگهان، در میان آن نسیم ملایم خاطرات زیبا، چیزی شکست. انگار شیشهای در ذهنش فرو ریخت. و از میان ترکها، نه نور، که تاریکی مایعی و غلیظ شروع به نشت کرد. تاریکیای که بو میداد. بوی دود. بوی سوختن. بوی... قبیله شکارچی
حالا هزاران خاطرات بد به او هجوم آوردند ، خاطرات بد ! نه این ها کابوس ها بودند که حمله کردند. همه امید ها ، عشق و زیبایی را نابود می کردند
پیرمرد احمق ! کابوس بردگان قبیله شکارچی را جمع کرده بود.
همه یک کابوس داشتند ناگهان قبیله شکارچی به آنها حمله میکرد ، کشتن ، تجاوز، شکنجه و... اما در اخر باز ماندگان برده میشدند ، همه در زنجیر و یوق بردگی به سمت شهر حرکت میکردند .
هزاران بار به شهر رسید ، هزاران بار راه مارپیچ را طی کرد ، هزاران درد کشید و شکنجه شد ، هزاران بار در جسم مرد و زن و کودک به او تجاوز شد. هزاران بار ، هزاران بار و هزاران بار...
حالا میفهمید مانتیکور برای ساختش نیاز به کابوس نداشت ، فقط نیاز به درد و زجر داشت ، کابوس کارش این بود اما این مایع کابوس هفت ساله خاص تر بود، این کابوس ها ناگهان تبدیل به کابوس جمعی شدند تبدیل به بردگانی شدند که خواستند یا بمیرند یا آزاد شوند
پس لحظه شورش را دید ، همه باهم بلند شدند زندان بان و اربابان را کشتند به ازای هر نفر از قبیله سه یا چهار نفر برده کشته میشد ، جنگ از وسط حلزون شروع شد ، شروع به دویدن برای خارج شدن از شهر کردند که تمام پل های معلق طنابی پاره شدند و افتاند .
تنها راه راه مارپیچ بود ، باید میرفتند حتی اگر می مردند باز هم بهتر از بردگی بود . پس دویدند او هم میان جمعیت بود داشتند در راه میدویدند اما از دیوار ها تیر ها و سنگ ها فرود می امد .
ناگهان چندین تیر از سمت چپش امد ، سرش را پایین اورد ، دو نفر سمت راستش بودند تیر در سر و صورت انها فرو رفت و نفر سمت چپی او انقدر تیر خورد که شبیه جوجه تیغی شد ، داشت به زمین می افتاد که او را با وزنش هل داد و او با دو نفر دیگرسمت راستش درون خندق افتاد ، شانس اورد ان دو نفر جلو ضربه افتادن گرفتند اما نه انچنان که او درد را احساس نکند. روی بدن ان دو دراز کشیده بود نمیتوانست تکان بخورد ، منتظر بود سنگی یا تیری کارش را تمام کند که ناگهان صدای جریان اب را شنید ، برگان مخزن اب بزرگ وسط شهر را خراب کردند اب از مرکز حلزون به راه مارپیچ رسید و تمام اب درون خندق ها ریخته شد.
جریان اب شدید بود ، زیر اب رفت بدنش به دیواره خندق میخورد. ناگهان دستش به چیزی رسید بالا تنه مردی بود بر اب شناور ، ان را گرفت و راه مارپیچ را به بیرون طی کرد.
بالاخره چیزی از روده سگ خارج شد. زنده بود، اما استخوانهایش خرد شده بودند. و بدتر از آن، چیزی درون ذهنش خرد شده بود که دیگر هرگز ترمیم نمیشد.
کابوس تمام شد او زیر پارچه ها و گونی ها مدفون شده بود ، حس بدنش متفاوت بود یعنی دردناک و متفاوت بود. گرسنه بود نه گرسنه غذا بلکه گرسنه درد و زجر دیگران، انقدر گرسنه که نعره ای کر کننده زد.