ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۶ دقیقه·۱۹ روز پیش

مانتیکور_بخش شش_ضیافت

صدایی از جنگل آمد؛ مانتیکور را از افکار و خاطراتش درآورد. تازه اول صبح بود. هشت سرباز بیدار شده بودند. داد می‌زدند، فریاد می‌کردند.

مانتیکور با خودش گفت: «خب، آب‌تنی کافی است. برم بازی کنم.»

به هر سرباز که نشسته بر شاخهٔ درخت بود نزدیک شد، حس ترس را به آن‌ها القا کرد و چند برابر آن را دریافت کرد. حس خوبی بود. بین آن‌ها می‌چرخید، نوک بالش را بر صورت و پاهایشان می‌کشید. آن‌ها سکوت کرده بودند، فک‌هایشان می‌لرزید.

مانتیکور با خودش گفت: «خب، این قسمت بازی تمام شد. بریم قسمت بعدی که می‌شه بستن دهن!»

به یک سرباز نزدیک شد، روی دو پا ایستاد. سرباز نفس مانتیکور را روی صورتش احساس کرد، سرش را چرخاند، زیر لب التماس می‌کرد.

مانتیکور چشم‌بند را پایین کشید. سرباز تا چشمش به مانتیکور افتاد از ترس فریاد کشید. چشم‌بند را پایین‌تر برد و دهان‌بند شد، گرهٔ دهان‌بند را محکم‌تر کرد. هر هشت سرباز همین واکنش تکراری را داشتند. حالا هشت جفت چشم روی او بود، این بار ترسی ناشی از دیدن چیزی غیرطبیعی.

مانتیکور جایی که درختی نبود نشست، نور خورشید به او می‌تابید اما تاریکی و وحشتش به سربازان برمی‌گشت؛ ترسی در دل روز.

چشمان موربِ بزمانندش هر سرباز را نگاه می‌کرد؛ چه کسی مقام بالاتری دارد؟ باید چکار می‌کرد؟

فهمید فعلاً بگذارد این گوشت‌ها مزه‌دار شوند؛ مزهٔ ترس.

از کنار آن‌ها یک بار دیگر عبور کرد. بار دیگر فورانی از ترس را احساس کرد، جذبش کرد. سربازان را ترک کرد، شروع به دویدن و پرواز به سمت شهر قبیلهٔ شکارچی کرد.

سه سوار برعکس را دید، جلوتر پرواز کرد، نزدیک جنگل که کنار شهر بود به زمین نشست، جایی دورتر از دیوار که کسی او را نبیند. به لبهٔ جنگل نزدیک شد؛ شهر را می‌دید. سه سوار را دید که وارد شهر شدند. حس اولیهٔ ترس را احساس کرد که افزایش پیدا می‌کرد؛ لذت می‌برد. ساعت‌ها آن‌جا نشست و از ترس شهر لذت برد. بالاخره گرسنگی احساسی‌اش داشت فروکش می‌کرد. چه لذتی می‌برد.

نزدیک غروب بود، کم‌کم آماده بود که پرواز کند و بالای شهر پرواز کند؛ بلعیدن ترس از بالای ظرف.

در شهر ولوله‌ای افتاده بود. ارشدها و بزرگان قبیله به سمت محل زندگی رئیس قبیله در مرکز حلزون رفتند. خبر‌ها به او رسیده بود. رئیس زودتر خودش را آماده کرده بود؛ باید می‌دانست چه می‌کند و چه می‌گوید. حرف‌های دیگران، گزارشات گروه‌های شناسایی، همه را مرور کرد؛ همه چیز درست بود. مگر یک دهکدهٔ ماهیگیری چه چیز دیگری باید می‌داشت که اینطور بجنگد؟ مگر آموزشی که به یک ماهیگیر می‌دادند چه بود؟ آره، درست بود. دهکده‌ها و قبایل با هم ازدواج می‌کردند تا خون تازه بین‌شان بیاید و پیمان ببندند، اما این قبیله بزرگ‌ترین بین هم‌پیمانانش بود؛ بقیه چیزی نبودند.

دستوری به دو نفر از زیردستانش داد، لقب یکی «دست راست» و دیگری «دست چپ»:

«برای بزرگداشت روح شکارچیان، صد برده قربانی کنید. گوشت ده برده را برای من و بزرگان در جلسه بیاورید و نود بردهٔ دیگر را به صورت خوراک بین مردم پخش کنید و بگویید تمام شکارچیان اسمشان در تالار شکارچیان بزرگ ثبت می‌شود.»

دست‌ها تعظیمی کوتاه کردند و برای اجرای دستورات رفتند. بزرگان و ارشدها وارد شدند، به رئیس تعظیم کردند، روی صندلی‌های تعیین‌شدهٔ خود نشستند. وسط خالی بود تا بلند شوند راه بروند و حرف بزنند. همه تاجی آهنین بر سر داشتند، حتی رئیس، اما هر کدام متفاوت.

رئیس تاجی بر سر داشت: یک حلقه دور سر با سه خنجر که تیغ‌هایشان به سمت بالا بود. دو خنجر که دسته‌هایشان در جلوی گوش و خط ریش‌ها گذشته بودند و دستهٔ خنجر تا جلوی نوک بینی پایین آمده بود، انگار داشت از دماغ مبارک رئیس محافظت می‌کرد.

بزرگان که هفت پیر بودند و مقامشان از پدر به ارث رسیده بود، تاج‌هایی فقط با دو خنجر کنار گوش داشتند اما هیچ وقت رئیس نمی‌شدند. و ده ارشد شکارچی که بر اساس کشته‌ها و برده‌های به‌دست‌آمده رتبه گرفته بودند، تاجی فقط با یک خنجر داشتند (همان خنجر وسطی تا جلوی بینی). برترین فرد بین یازده شکارچی در هر نسل، رئیس قبیله می‌شد.

نشستند، هر کدام حرفی زد، منطقی را رو کردند و جر و بحث کردند و از خشم و نفرت مردم گفتند. قرار شد پانصد سرباز به سمت دهکدهٔ ماهیگیرها بفرستند و این بار هم دهکدهٔ ماهیگیرها و هم هم‌پیمانانشان را نابود کنند.

وقت غذا شد. رئیس دستور داد به مردم بیرون غذا بدهند و بگویند بعد از غذا برای مردم حرف می‌زند. غذأ مجلس را هم بیاورند.

غذا را شکارچیان تازه‌وارد به ارتش قبیله آوردند. به بردگان برای کارهای داخلی اعتمادی نبود، این شکارچیان جدید برای نشان دادن لیاقت خود جلوی رئیس و بزرگان دست به هر کاری می‌زدند.

میزی بزرگ در فاصلهٔ بین صندلی‌ها آورده شد؛ چهل شکارچی جوان حملش می‌کردند. تزئین غذا برای همه افراد جذاب بود:

ده بالاتنه نقش ستون مرکزی را بازی می‌کردند. بیست پا از بالای بدن‌ها با زانوی خمیده و زاویه‌دار از راست به چپ چیده شده بود. بیست دست هم با دست‌هایی کشیده به سمت آسمان و زاویه‌دار از چپ به راست. و در میان این دست‌ها که حالا ظرفی بزرگ درست شده بود، لایه‌لایه اعضای بدن پخته شده بود: از پایین به بالا کلیه‌ها، بعد جگرها، بعد شش‌ها، بعد قلب‌ها.

و جلوی پاها ده سر با جمجمهٔ باز که مغزها نمایان و قابل خوردن باشند گذاشته بودند. همهٔ گوشت‌ها مزه‌دار و ادویه‌زده پخته شده بودند. اول رئیس و دست‌ها، بعد بزرگان، بعد ارشدها به میز نزدیک شدند و در آخر شکارچیان جوان. دیگر منصب مهم نبود. همه دستی دراز می‌کردند و می‌خوردند.

مانتیکور بر بالای شهر می‌چرخید، ترس را احساس می‌کرد و می‌بلعید. ترس هم از مردم بود، هم از بردگان. ترسی بود که دلخواهش نبود، اما مجبور بود.

در این بین شش نفر را دید که از شهر خارج می‌شوند به سمت جنگل می‌روند: سه پسر و سه دختر. عجیب بود همه ترسیده بودند جز این‌ها! حتماً نوجوان هستند. در جنگل به زمین نشست و آن‌ها را می‌پایید و تعقیب می‌کرد.

پسر قدبلند و درشت‌هیکلی جلوتر می‌رفت، انگار رئیس گروه بود؛ لاف می‌زد. دو پسر دیگر مثل نوچه حرف‌هایش را تأیید می‌کردند. می‌گفت بین همه در آموزشگاه سریع‌تر می‌دود و فَرزتر است، هیچ چیز به گرد پایش نمی‌رسد، از همه نترس‌تر و شجاع‌تر است و قدرت. با فروتنی گفت: «بچه‌خدایی بین خدایان است.»

سه دختر نگاهش می‌کردند، انگار شوهر آینده را پیدا کرده بودند؛ فقط مانده بود دو دختر دیگر را نابود کنند. به داخل جنگل پیش رفتند. پسر می‌گفت هنوز نرسیده‌اند، جای خوب جنگل جلوتر است. از نظر مانتیکور هم همین‌طور بود، ولی حوصله‌اش سر رفته بود.

اول یک دختر را که از همه عقب‌تر بود گرفت و گلویش برید و عقب‌تر رفت. نوجوان‌ها کمی جلوتر تازه فهمیدند یکی کم شده. پسر رئیس‌مآب به نوچه‌هایش دستور داد بروند دختر را پیدا کنند. مانتیکور سنگ را به درختی که پشت پسر بود پرتاب کرد. پسر به دو نوچه گفت: «برید ببینید چی بود؟» دو پسر حالا ترسیده بودند، جلوتر رفتند، داخل تاریکی بین درختان شدند.

مانتیکور از بالا روی سر یکی از نوچه‌ها پرید. اولین پسر تا کمر وارد دهان مانتیکور شد، مانتیکور گازی زد و نیمهٔ دیگر را به سمت نوچهٔ دیگر پرت کرد. خون نیم‌تنه به روی پسر رئیس و دختران ریخت. تازه فهمیدند چه شده! نوچهٔ دوم که حالا فریاد می‌کشید، فریادی از درد کشید و دیگر خاموش شد.

پسر رئیس و دو دختر می‌دویدند، فرار می‌کردند. پسر راست می‌گفت واقعاً سریع می‌دود. دخترها با فاصلهٔ زیاد پشتش می‌آمدند، چند بار هم زمین خوردند. ولی پسر در پرش از مانع هم عالی بود! به نزدیکی شهر رسیدند. پسر حالا شروع به گریه کردن و فریاد زدن کرد، پدرش را می‌خواست. دخترها هم جیغ می‌زدند و گریه می‌کردند اما عقب‌تر از پسر.

پسر شاید در فرار از مانتیکور پیروز شده بود، اما در دلبری از دختران شکست سختی خورده بود.

سه نوجوان به سرعت از نردبانی بالا رفتند و به پل طنابی رسیدند. به سمت مرکز شهر دویدند. رئیس وسط صحبت‌هایش بود که نوجوان گریه‌کنان و فریاد زنان حرف‌هایش را قطع کردند. کل جمعیت به آن سه نوجوان نگاه می‌کردند.

مانتیکور هم از بالای شهر سه نوجوان را می‌دید و ترسی جدید.

داستاندارک فانتزی
۴
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید