رئیس داشت سخنرانی میکرد. مردم سیر شده بودند و او تونلهای زیرزمینی را باز کرده بود و آبمیوههای یخزده را بیرون آورده و پخش کرده بود. مردم رضایت بیشتری داشتند. انسان سیر آرامتر است؛ پرخاشگری کمتری دارد.
سخنرانی دربارهٔ سه سوار برعکس و سربازانی که برنگشته بودند داشت تمام میشد. او به جمعیت اعلام کرده بود که با پانصد سرباز این بار حمله میکنند و همه چیز را نابود و اسیر میگیرند. از شکستها و پیروزیهای بعد از شکستها گفت، از کسانی که هیچوقت دست نکشیدند.
مردمِ سیر، حالا با یادآوری گذشته، روحیه گرفته بودند. بسیاری میخواستند جزو آن پانصد نفر باشند.
اما همه چیز به کام رئیس قبیله نبود. ناگهان پسر نوجوانی گریهکنان و جیغزنان به جمعیت رسید و سخنرانی را قطع کرد. چند دقیقه بعد دو دختر هم اضافه شدند. رئیس با اشاره به سربازی که نزدیک نوجوانان بود، او را فراخواند. سرباز همه چیز را گفت.
مردم دوباره وحشتزده شده بودند. یعنی آنها نزدیک ما هستند؟ دقیقاً در جنگل نزدیک شهر؟
رئیس دستور داد همهٔ سربازان در «صور» (بوقی که از شاخ گاو ساخته شده بود) بدمند. دوباره همه ساکت شدند. به رئیس نگاه کردند.
این بار رئیس باید با زیرکی عمل میکرد. مردم را به کنترل خود فراخواند، از حملهٔ پیشین به شهر گفت و از ذخیرهٔ عظیم غذا و آب در زیر پایشان.
پس به همه دستور داد: «آماده شوید. دشمن خودش پیش ما آمده. چه بهتر! ما با هشتصد سرباز نابودشان میکنیم.»
بیشترشان آرام شدند. به یاد سربازان کشتهشده و سه نوجوان، نوشیدند و خوردند و بعد کمکم به خانهها رفتند.
مانتیکور بالای شهر پرواز میکرد. ورود سه نوجوان را دید. ترس ایجاد شده را احساس کرد و بلعید. ناگهان صدای صورها بلند شد و بعد آرام شدن جمعیت – البته بیشتر جمعیت. آن مرد در آن سکو چه قدرتی داشت.
در تمام مدت سخنرانی، بزرگان و ارشدها حرفهای رئیس را تأیید میکردند. تا سخنرانی تمام شد، رئیس به داخل محل زندگیاش و جایی که جلسه تشکیل شده بود بازگشت. به همهٔ ارشدها و بزرگان دستور داد بیایند.
جلسه تشکیل شد. همه صحبت کردند و روشهای خودشان را برای مقابله با این «قبیلهٔ ماهیگیری خشن» گفتند. حالا مرحلهٔ جمعبندی و تعیین استراتژی بود.
قرار شد ظرف سه روز آماده شوند.
اول از همه، حدود پانصد مترسک سربازمانند باید درست شود و روی دیوارها قرار بگیرد تا دشمن تعداد را اشتباه برداشت کند. نگهبانان روی دیوار از جنگجویان تازهوارد و در حال آموزش باشند، و تمام سربازان حرفهای باید به لشکر ملحق شوند.
بعد از سه روز به لبهٔ جنگل میروند. تعداد زیادی برده با خود میبرند و تا جای ممکن جنگل را عقب میبرند. چوبهای حاصل را به شهر میآورند تا بعداً به زیر شهر ببرند یا بین خانهها تقسیم شوند تا نیاز به هیزم تا مدتی نداشته باشند.
اما مهمترین قدم، جنگلزدایی بود. جنگل باید تا حد ممکن عقب میرفت، حتی ریشهها درمیآمد.
───
مانتیکور همان شب دوباره به جنگل بازگشت، جایی که نوجوانان را کشته بود. همهٔ آنها را خورد و به خانهاش برگشت. نزدیک صبح به خانه رسید. هنوز جنازههای نبرد اول را داشت؛ از آنها خورد.
حالا که از ترس نوجوانان و مردم شهر تغذیه کرده بود و از جنازهها هم تقریباً سیر شده بود، چند پا از جنازهها کند و آتشی درست کرد و پاها را روی آتش کباب کرد.
نوبت غذا دادن به هشت سرباز بود. و عملی کردن نقشهٔ بعدی: تحریک و ترس بیشتر.
سربازان بیدار بودند. او نزدیک شد. چشمها روی مانتیکور بود. جایی ایستاد که بتوانند او را ببینند.
ذهنی شروع کرد با آنها صحبت کردن:
«خب، شما غذاهای خوشمزهای هستید که قرار است خورده شوید. اما یک نفر از شما به خانه میرود. اول باید اسم غذایی که میخورم را بدانم. پاهایتان را آزاد میکنم. با پا روی تنهٔ درخت، تکبهتک حروف را مینویسید.»
نفر اول نوشت. دوباره به او گفت بنویسد. قسمت انسانی مانتیکور سواد نداشت، اما همهٔ حرکات پا باید مثل اول تکرار میشد، وگرنه میفهمید سرباز دروغ میگوید.
از بین هشت سرباز، پنج نفر سواد داشتند. یک نفر دروغ گفته بود که سواد دارد؛ با از دست دادن پایش بقیه فهمیدند که دروغ اشتباه است.
«خب، سه سرباز بیسواد عالی شد.»
همهٔ آنها را در گودالی که آنجا کنده بود انداخت و پاهای کبابشده را برایشان انداخت. اول نخوردند، اما گرسنگی امان نداد. تا آخرین تکه گوشت را بلعیدند.
به سرباز بیسواد دستور داد با طناب دوباره دستها و پاها را ببندد.
و در آخر، یک سرباز ماند و مانتیکور.
به آن سرباز گفت: «به تو شانس رفتن به خانه میدهم، اما اول باید یک بازی بکنی. اگر برنده شدی، به خانه میروی.»
سرباز با سر قبول کرد.
اول تکتک سربازان بستهشده را بیرون آورد و جایی نشاند تا بتوانند بازی را ببینند. و در آخر، سرباز بیسواد.
مانتیکور دو خنجر جلوی سرباز انداخت و گفت: «نون بیار کباب ببر بازی کردی؟»
سرباز با خنده گفت: «آره، بچه بودم بازی میکردم. قراره بزنم رو دستت برم خونه؟»
مانتیکور ذهنی – طوری که بقیهٔ سربازان بشنوند – گفت: «خب، آره. ولی این بار با خنجر. دستهای تو خنجر به دست پایین است، دستهای من روی دست تو. تو از زیر با دستت خنجر میکشی و بالا میآوری. اگر توانستی هر دو دست مرا زخمی کنی، خانه میروی. اما هر بار که نتوانستی، من به تو زخمی میزنم. قبول؟»
سرباز گفت: «باشه.»
بازی شروع شد. سرباز اول حرکات الکی میکرد تا مانتیکور حرکتی کند، اما مانتیکور ثابت بود و نگاهش میکرد. ناگهان خنجر بالا آمد و مانتیکور دستانش را عقب کشید. سرباز باخت.
«خب، اولین زخم.»
با نوک پنجه، سینهٔ مرد را خراش داد. مرد فریادی از درد کشید.
مانتیکور گفت: «تسلیم شدی؟ اگر تسلیم شدی بگو بخورمت؟»
سرباز گفت: «نه» و به بازی برگشت.
بازی ادامه پیدا کرد. مرد تلاش میکرد و شکست میخورد و زخمها پیدرپی زده میشد.
مانتیکور از درد و زجر مرد لذت میبرد. ناگهان مرد خنجر را بالا آورد و خواست به سر مانتیکور بزند. اشتباه بود.
مانتیکور سریع عقب کشید و بلند شد. مرد با خنجرها سعی میکرد به مانتیکور بزند و مانتیکور جا خالی میداد.
اول یک دست مرد را کند و بعد دست دیگر. مرد زمین افتاد. نزدیک مرد شد، با نوک پنجهها دو چشم مرد را کور کرد. مرد فریاد زد. ناگهان دو انگشت مانتیکور داخل دهان مرد رفت و زبانش را کند. مرد از درد دیوانه شده بود.
همزمان با کف دو دست به گوشهای مرد چکی زد. مرد بیهوش شد و مانتیکور مطمئن بود که حالا کر شده است.
سربازان با چشمانی حیرتزده آن دو را میدیدند. مانتیکور تکههای جدا شده از مرد را خورد.
نزدیک سربازان باقیمانده شد. گلوی اولی را پاره کرد. سراغ بعدی رفت. ترس در وجود هر سرباز رفته بود. همینطور جلو رفت و تکبهتک سربازان را کشت. هر سربازی التماس و خواهش میکرد، اما فایده نداشت.
چه ترسی بلعیده بود. چه لذیذ بود.
مردِ باقیمانده (بیدست و کور و کر) را بلند کرد و پرواز کرد. به سمت شهر پرواز کرد و نزدیکی آن فرود آمد. مرد را با فرمان ذهنی بیدار کرد. مرد کاملاً ترسیده و گیج بود، پا روی زمین میکشید.
با فرمانی دیگر آرامش کرد و گفت: «بلند شو. به خانه میروی. اما چون نمیبینی، من هدایتت میکنم.»
مرد را بلند کرد و هدایت نمود. از لبهٔ جنگل خارج شد. همینطور راه میرفت. افرادی روی دیوار، مرد را دیدند.
مردی بیدست و کور، با سینهای خونآلود و زخمی، نزدیک میشد. افرادی پایین آمدند و مرد را با خود بردند.
مانتیکور باز هم ترسی احساس کرد و لذت برد.