
مانتیکور بعد از از فرستادن سواران بی سر به سمت شهر کمی دیگر از جنازه ها خورد و بدنش شروع به بازسازی خودش کرد ، خارها دوباره روییدن زخم ها برطرف شدن و گرسنگی جسمی اش برطرف شد ، تصمیم گرفت به سمت خانه اش برود چند جنازه را با خود برداشت و به سمت خانه اش پرواز کرد ، هنوز افتاب کامل درنیامده بود . به برکه ای که برای لحظه اخرش انتخاب کرده بود رفت ، برکه ای دور افتاده اما زیبا و بکر. به داخل اب رفت بالاخره کمی باید بوی گندش را کم میکرد و مهمانی برای حشرات و ماهی های داخل برکه برپا میکرد، گرسنگی روحی اش همراه اش بود با خودش فکر کرد باید سریعتر همه چیز را تمام کند، اگر بخواهد ارام پیش برود با این میزان گرسنگی مجبور است به حیوانات جنگل و مردم شهر ها و دهکده های اطراف صدمه بزند، داخل شهر ها و دهکده ادم های بد بود ولی نه زیاد در بهترین حالت سه دزد که اصلا پیش غذا هم حساب نمیشدند ،داخل جنگل هم حیوانات شکارچی بودند ولی غریزی بودند.
باید زودتر تمام میکرد ، همان طور که دوست مغ اش گفته بود...
تازه به مرکز حلزون رسیده بود ، کثیف و زخمی . راه مارپیچ را پیموده بود چه دیده بود ؟! مردم خوشحال با نگاه های تحقیرآمیز شان ، بچه ها که سنگ و کلوخ پرتاب میکردند و مستانی که از بالای پل های طنابی بر انها ادرار میکردند. چرا ؟!
صدایش در نمی امد ، صدایش را از دست داده بود در بهترین حالت میتوانست دم گوش افراد با بیرون دادن نفس حرف بزند اما بدون صدایی خاص انگار هوا را به شکل اصوات هدایت میکرد.
اسیران را جلوی ساختمانی چند طبقه نشاندند ساختمان دورش دیواری بود و دیوار به سمت ساختمان مرکزی قوس داشتند و خم شده بود، داخلش بردگان بودند ، اینجا محل تکمیل فرآیند تبدیل اسیر به برده بود، اول زنجیر گردن را باز کردند بعد گردنبند های جدیدی زدند ، یک حلقه اهنی که پشتش دو میله قوس دار با نوک تیز بود ،این میله ها بردگان را مجبود میکرد سرشان را پایین بگیرند و خمیده راه بروند . هر برده را نزدیک در ورودی می بردند و مینشاندند داخل اتش دانی ده میله با سری های شکل دار بود.
فردی که مشخص بود رییس بود میگفت هر برده چه علامتی بزند و بعد فریاد برده از داغی بر پشتش میخورد بلند میشد ، یک علامت پشت هر کتف و خاکستری روی زخم ها . او هم دو علامت و لباسی گرفت ، لباس را پوشید و به تنش میچسباند مثل اینکه لباس حفاظتش میکند حتی با اینکه زخم سوختگی را تحریک میکرد .
وارد ساختمان شدند ، نگهبانی او را داخل سالن بزرگی انداخت و به برده ای گفت: قوانین را بهش بگو
برده بی حال و بی تفاوت به او اشاره کرد پیش مرد گوشه سالن برود. جلو او رفت همانطور خمیده ایستاد، مرد او را دید به او اشاره کرد بشیند
+ مرد با لبخند گفت: من مغ هستم البته اسم اصلیم چیز دیگریست چون سخت بود شغلم را جای اسمم انتخاب کردند.
- او سری به نشان فهمیدن تکان داد
+مغ گفت: پس زبان من را میفهمی ، میتونی اسمت را بگی
- او سرش را نزدیک گوش مغ برد و نجوا کرد
+ اسمت سخت تر از مال من هست ، دوست صدات میزنم ،صدات را از دست دادی ؟
-با سر تاکید کرد
+ خیلی ها اینجوری میشن ، خب قوانین! ساده هستند اطاعت میکنی ، کتک میخوری و باز اطلاعت میکنی ! اطاعت نکنی شکنجه میشی که اطاعت کنی! دوباره اطاعت نکنی نقص عضو میکنن اما بدون تا مرگ راه زیادی باید بری ، قبیله شکارچی در دو چیز هنر دارند هنر جنگ و هنر زجر !
مغ ادامه داد و تمام قوانین را گفت. کلا نباید زیاد در چشم میبود ، چشم در چشم نمیشد ، ساکت میماند و تقریبا هر چیزی به شکنجه و مرگ ختم میشد و کتک نقش تشکر را داشت
مغ گفت: میدانی ما کدام قسمت هستیم ؟ سری به علامت منفی داد ، ما ابرسان های شب هستیم البته یکی از چندین گروه بردگان اب رسان ، استراحت کن، شب باید کار کنیم.
او گوشه ای خوابید تقریبا درجا خوابش برد و زمانی که مغ بیدارش کرد فکر کرد تازه خوابیده است اما ساعت ها گذشته بود .
تکه نانی با خوراکی در کاسه گلی به او داد گفت: سریع بخور و الان صدامون میکنن
غذا را بلعید ،در خوراک گوشتی بود اما نفهمید چه گوشتی.
برده ها را صدا کردند ، همه به صف شدند ، ازحلقه گردنبند پشت سر همه یک زنجیر رد شد ، دستور حرکت دادند البته با شلاق! همه داشتند می دویدند تا شلاق زن به انها نرسد. به مخزن اب رسیدند از پله های کنار دیوار مخزن بالا رفتند ، پلی دو دیوار مخزن به هم وصل میکرد از ان گذشتند و حالا دوباره پلههای دیواره مخزن و گودال پایین میرفتند ، پله های داخل گودال پهن تر و درازتر بودند ، انقدر که بر لبه انها یک پاتیل بزرگ و یک برده با سطل و طناب ایستاده بود ، و از پاتیل پایینی اب بر میداشت به پاتیل کنار دست میریخت ، عرض گودال بسیار بزرگ و پهن بود و هر چه پایین میرفتند این عرض کمتر میشد اما نه انچنان که بگوییم کوچک ، پایین و پایین تر رفتند زمان زیادی صرف شده بود تا به پایین برسند.
هر چه پایین تر میرفتند حس میکردی بادی از بالا به درون گودال میرود و هرچه از پهنای گودال کم میشد این باد و مکش بیشتر میشد و هوا خنک تر ! و آبی که از سطح های بالا به بیرون ریخته میشد در پایین حالت بارانی شدید شده بود.
مغ کنار گوش او نجوا کرد: عجیبه نه ! هوا به پایین مکیده میشه و اب بالا کشیده میشه ، همین آبی که بالا میرود و از سطل ها به بیرون ریخته میشه و دیوار مخزن بالا نشت میکند و از دیوار گودال پایین میاید ، باعث شده این پایین به این سردی شود .
در پایین گودال یک چاله بزرگ بود ، همه بردگان از جایی اب را با سطل های برداشته و به این چاله میریختند و سطل ها با طناب از بالا در چاله می افتادند پر از اب به بالا میرفتند .
مغ راهنمایی اش کرد یک سطل برداشت راه افتاد مسیر افقی بود ، در کنار دیوار نگهبان ها ایستاده بودند و نگاه میکردند. به گودال بزرگ اب رسیدند اما همه بردگان بالا به سقف نگاه میکردند ، جایی که نور طلایی و زردی میتابید حتی با اینکه میله پشت کله هایشان اذیت میکرد باز به طریقی نگاه میکردند ، اب دقیقا لبه گودال بود گودالی عمیق بود و طرف دیگر گودال حفره ای در دیوار بود، جایی که حالا فهمید تمام مکش هوا از انجاست ، دو نگهبان با کمی فاصله از ورودی ایستاده بودند و کسی جرات نمیکرد از ان طرف اب بردارد. اما چیز عجیبی باعث حیرت او شد ، در بالای گودال با چوب و اهن یک طبقه معلق درست شده بود و با زنجیر های اهنی به دیوار و سقف معلق بود این طبقه معلق حالت توری مانند و مشبک داشت ،و در جایی که تیر ها به هم میرسید صندوق ها و سطل هایی پر از طلا و جواهرات بود.
مشعل هایی در کنار دیوار نور این طلا ها را به پایین میرساند.
مغ گفت: جالبه نه ؟ یک قانون هست ، اگر بردهای یک سکه طلا به رییس قبیله بدهد آزاد میشود، بخاطر همین همه چشم به این طلا ها دارند ، شاید سکه بیافتد ! اما بعدا برایت تعریف میکنم ، تا نگهبان ها بخاطر حرف زدن کتکمان نزده اند.
ساعت ها اب را بر میداشتند و از گودال به چاله میریختند تا ساعت کارشان تمام شد ، بردگان دیگری سطل هایشان را گرفتند و گروه انها دوباره زنجیر به پشت با شلاق به محل نگهداری برده شدند، خسته با دست های تاول زده به گوشه ای افتاد مغ غذایش را اورد همان غذای قبلی بود، مغ کنارش نشست و شروع کرد به حرف زدن.
+اون قانون سکه طلا که گفتم را به یاد داشته باش ، هیچ وقت اگر طلایی پیدا کردی به نگهبانی نده تا به رییس نشان دهد ، همان جا رها کن . اولا باید اثبات کنی ندزدی بعد که اثبات کردی ندزدیدی حالا سکه را امتحان میکنند ، نگهبان ها سکه تقلبی می اندازند تا برده ها را تحقیر و مسخره بکنند ، سکه تقلبی را به نگهبان بدهند بعد رییس بفهمد که تقلبی هست و بعد مدت ها شکنجه و در آخر کشته میشود.
این قانون یک امید واهی هست، فهمیدی ؟
او در حالی مغ هنوز به میان حرفش نرسیده بود غذایش را تمام کرده بود و حالا با سر حرف مغ را تایید کرد.
مغ نصف غذایش را به او داد و گفت بخور تا زخم هات خوب بشه.