ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیش

مانتیکور_بخش چهارم_قسمت اول_اولین خون

از گودال بیرون آمد اولین چیزی که دید دستانش بود ، ترکیبی بود از دست انسان با پنجه های شیر و خز شیر اما بزرگتر . پاهایش برای بالا رفتن عالی بود قدرت کافی حتی برای یک پرش بلند تقریبا میتوان گفت برای پرتاب کردنش عالی بود .

حالا بیرون بود خودش را تا حدودی میدید پاهایش پاهای بز بود بدنش بدن شیر اما کمی پهن تر ، اما احساساتش ! بیشتر حس میکرد . روی دو پا ایستاده بود با اینکه میتوانست هم چهار دست و پا راه برود و بدود و هم روی دوپا بدود و راه برود ، دو شاخ بز بلند بر سرش و جای یال حالا مار هایی داشت ، بالش بالی بزرگ با پر های سیاه بود و صورتش مثل شیر اما پوزه اش از شیر کوتاهتر بود و چشمانش ، چشمانش مورب مثل بز بود و در دهانش دندان هایی تیز با چهار نیش بلند.

چیزی پشتش احساس کرد ، آه دم ! پس عقرب ها برای این بودند، دمی مثل عقرب اما بر آن خار هایی از جنس استخوان روییده بود ، خار ها تو خالی بودند اما داخلش یک غده کوچک با مایعی بود ،مایع یک نوع سم بود که فلج و بیهوش میکرد. اما دم چیز دیگری هم داشت ، یک مخزن یا کیسه به دم وصل بود ، مایعی سیاه و متحرک انگار هزاران مگس داخل کیسه بود وز وز از درونش احساس میکرد .

فهمید این مایع چیست زهر اخر بود ، دم همیشه به سمت بالا بود ، باید مراقب میبود.

حالا جنگل را احساس میکرد تا فواصل دور تمام موجودات را احساس میکرد ، عجیب بود ولی هر چه در اطرافش بود ترسیده بود، ذهنش ایجاد ترس کرده بود ،ذهنش را کنترل کرد حیوانات کمی ارام شدند، با ذهن خود با انها صحبت کرد، بسیار سطحی و غریزی بودند ،بیشتر در سطح اتفاقات اطراف اطلاعات میدادند .

بال هایش را باز کرد ، اگر کسی او را میدید تجسم یک خدای آشوری یا بابلی بود.

احساس گرسنگی لعنتی ! نیاز به غذا داشت حالا وقت کشتار بود ، کشتار قبیله شکارچی اما آرام نشست باید فکر میکرد ، باید دقیق ضربه میزد باید هرج و مرج ایجاد میکرد.

دوست مغ اش در دوران بردگی به او اموخته بود چه کند هرچند تنفر خودش هم کمک بزرگی بود.

دوباره به گودال برگشت پارچه ها و گونی های را در اورد ، بوی گند میدادند ، البته خودش هم بوی بهتری نمیداد شاید گونی ها از او خوش بو تر بودند.

لباسی با هر چه داشت درست کرد صورتش را بپوشاند و لباس ترکیب شنل با پانچویی کلاه دار بود بلند البته کلاهی با دو سوراخ برای شاخ هایش . به ظاهر عجیبش فکر میکرد ، به اینکه انسانها چه فکر میکردند ؟ زمانی گذشت با بدن خودش خو گرفته بود البته نه آنچنان کامل ! فهمیده بود قوی تر و چابک تر شده چیز های سنگین حالا برایش مثل پر شده بودند و وقتی می ایستاد قدش حدود سه متری میشد البته بدون درنظرگرفتن شاخ ها ، کمی بال زد توانست پرواز کند با کمی جرات سرعتش را بیشتر کرد واقعا سریع بود، زمانی برای رسیدن به گودالش باید سه روز پیاده راه میرفت حالا فقط یک ساعت پرواز بود.

در حین پرواز حسی به او رسوخ کرد ، گرسنگی و انگار در جایی غذایی بود و میگفت اماده خوردن است.

قبیله شکارچی بود داشت از جنگی بر میگشت، حدود صد نفر بودند به دهکده ای حمله کرده بودند حدود سیصد نفر اسیر گرفته بودند .

اسیران با زنجیر، پشت هم داشتند گاری هایی را میکشیدند ، دستها به کنار بدن زنجیر قفل شده بود پشت هر برده یک کیسه سنگین بود، اسیران هم کیسه حمل میکردند هم گاری میکشیدند اما هیچ شلاقی نبود.

یادش امد چگونه اسیران مجبور میکردند بدون شلاق بدوند ، در جلو یک گاری که با گاو کشیده میشد کودکان را میگذاشتند با آزار کودکان فریاد انها بلند میشد ، در پشت این گاری صفوف اسیران بود اول زنان که صدای کودکانشان را میشندیدند و برای اینکه کودکان اسیب نبینند زنجیر ها را میکشیدند و مردها برای اسیب کمتر به زنان و کودکان ، بیشتر زور میزدند.

البته همه اسیران چشم بسته بودند ، اسیران ها نباید میفهمیدند چگونه و به کجا و از کدام مسیر ها به شهر میرسند ، بعضی مواقع یک راه فرعی را انتخاب میکردند که فقط اسیران بیشتر گیج و اذيت شوند.

مانتیکور کمی چرخید و بهترین جا برای حمله را انتخاب کرد ، محل دو راهی بود که یا انتخاب میکردی به شهر قبیله شکارچی بروی و به احتمال بسیار کم شانس رو میکرد و ثروت زیادی از داد و ستد به دست میاوردی البته اگر بعد کشته نشوی ، یا میروی به شهر های مجاور که خراجگذار قبیله شکارچی بودند و با سود کم تجارت کنی و زنده بمانی.

مانتیکور روی سنگی میان این دوراهی نشست، منتظر ماند و در ذهنش داشت حرکات و واکنش ها حدس میزد. کم کم کاروان جنگی داشت نزدیک میشد، پیش قراول کاروان تا این توده پارچه پیچ شده با دو شاخ را دید ایستاد، یک سوار به کاروان فرستاد تا خبر را برساند ، کاروان رسید. ده نفر پیاده به مانتیکور نزدیک شدند ، البته جز یک توده بزرگ پارچه پوش با دو شاخ بز چیزی نمی‌دیدند. بقیه کاروان هم رسیدند بردگان و غنیمت ها در وسط و جنگویان در کنار ، از ان ده نفر سه نفر نزدیک شدند بوی گند مانتیکور با ان لباس کثیف و چرک باعث شده نزدیک تر نروند . سربازی گفت : هی بوگندو ! بیا بریم شهر ما گدایی کن، چیز های بیشتری گیرت میاد.

مانتیکور جواب نداد فقط داشت فکر میکرد،سرباز عصبانی گفت: تاپاله ! با تو ام ؟ نگاهی به سرباز کناریش کرد ، سرباز با کمانش یک تر سر گرد که برای فلج کردن و درد بود را به سمت مانتیکور پرتاب کرد. مانتیکور جا خالی داد ، سرباز ها به هم نگاه کردن سلاح ها را بیرون کشیدند یکی چماغ و دیگری یک گرز در دست داشت ، سرباز تیرانداز این بار تیری تیز را پرتاب کرد ، تیر در هوا بود که مانتیکور با پاهای انتهای بزمانند خود پرشی بلند کرد در حین پرش با ذهنش به اسیران دستور داد بشینند همه انها از ترس به زمین چسبیدند و از زیر شنلش بیرون امد .

سربازان نمیدانستند با چی طرف هستند ، هنوز به مرحله گیجی نرسیده بودند که با پنجه ها دو سرباز دریده شد و سر سومی داخل دهان مانتیکور بود. شنل را از روی زمین برداشت و روی زمین میکشید ، خاک به هوا بلند شد به هفت نفر بعدی رسید شنل را به هوا پرتاب کرد تا روی گاری کودکان بی افتد ، ان هفت نفر مبهوت و گیج در جا کشته شدند ، بقیه سربازان که کمی هشیار تر شدند و اول چیزی در هوا دیدند و حالا فقط گرد و خاک ، فکر کردند در محاصره هستند. سربازان انتهایی اماده دفاع از خود از چپ و راست بودند و جلویی ها امده دفاع هم از جلو هم از چپ و راست .

سپر ها بالا بود از گرد خاک تعدادی گرز ، تبر و چماغ به سمتشان پرتاب شد و بعد بدن دوستانشان. چند نفر زخمی و بقیه گیج بودند ، با خود میپرسیدند این ها که بودند؟ مانتیکور از خاک به بیرون پرید چند خار دمش را پرتاب کرد و سربازان نزدیک میدرید به هوا پرتاب میکرد از بالای سر گاری ها و بردگان ضربدری میپرید ، خار پرتاب میکرد دیوانه وار میجنگید اما به یک اسیر هم آسیب نزد تا به اخر صف رسید سه سرباز باقی مانده بودند، ترسیده و التماس کنان از چیزی که می دیدند فریادمیزدند، با پرتاب سه خار فلج و بیهوش شدند .

داستاندارک فانتزی
۰
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید