ویرگول
ورودثبت نام
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
فربد ضیایی
خواندن ۶ دقیقه·۸ روز پیش

مانتیکور_بخش یازده_طلوع سیاه

مانتیکور بعد از پرتاب سنگ و دیدن سیلاب که تمام سربازان را به خندق انداخته بود و پیچ و تاب‌خوران از پایین راه مارپیچ به خارج از دیوار هدایت شد، باز هم بالای شهر کمی دیگر پرواز کرد.

کل دیوار می‌سوخت. دود بالا می‌رفت. قسمت‌هایی از دیوار به درون خندق فرو ریخت. لذت‌بخش بود.

بخش کمی از کاروان که در بیرون از شهر باقی‌مانده بودند، حالا به لبهٔ شهر نزدیک شدند. وارد نمی‌شدند، فقط نگاه می‌کردند. سیلاب سربازان را با خود شسته بود و به بیرون آورده بود. افراد داخل سیل از برخورد به دیوارهٔ خندق و پایه‌های راه مارپیچ لت‌وپار شده بودند. و دو چیز در مقابلِ باقی‌ماندهٔ کاروان بود: زمین باتلاقی و خیس با جنازه‌ها و تکه‌های بدن، و شهری که مثل آتش‌دان بزرگی می‌سوخت – هیچ کس توانایی نزدیک شدن به راه مارپیچ را نداشت.

مانتیکور از دیدن این افراد درمانده لذت می‌برد. به سراغ زنان و کودکان دزدیده رفت. بسته‌وزن و توان، پنج یا چهار نفره، به اعماق جنگل برد. سم هنوز در بدنشان بود.

با لباس‌های تنشان دست‌ها و پاهایشان را بست. چاله کند، تا گردن داخل چاله کرد و دوباره خاک را دورشان پر کرد. پنجاه سر از خاک بیرون آمده در جلوی چشمانش بود. همه هنوز بیهوش بودند. فردا صبح به هوش می‌آمدند.

───

بالاخره صبح شد. آتش فروکش کرد. رئیس نخوابیده بود. افراد مرکز شهر تازه از خواب بیدار شدند. سم از بین رفته بود. اولین چیزی که احساس کردند بوی تند دود بود، بعد سرگیجه و سردرد. چه شده بود؟ و حالا همه بیرون آمده بودند.

رئیس بر لبهٔ سکوی جلوی محل سکونتش نشسته بود. تکه استخوان سفیدِ توخالی در دستش بود، از داخل مخزن پیدا کرده بود. نمی‌دانست چیست، ولی بوی داخل این استخوان بوی خوبی نبود. همان بویی را می‌داد که باعث شد بفهمد چرا در شهر کسی کاری نکرده، چرا دروازه باز نشده، چرا کسی برای خاموش کردن آتش نیامده، و چرا کسی جلوی دزدیده شدن زنان و کودکان – بزرگان، ارشدها و خودش در خانه‌اش – را نگرفته بود.

از بین بزرگان فقط سه نفر باقی‌مانده بودند و ارشدها چهار نفر. از کارگزارانش فقط «دست چپ» مانده بود. بیشتر نگهبانان سوخته بودند.

وضعیت اسفبار بود. مردم کم‌کم جمع شدند. افراد باقی‌ماندهٔ کاروان هم وارد شهر شدند. ماجرا تعریف شد. همه وحشت کردند، گیج بودند. تا به حال هیچ گروه و قبیله‌ای آنها را اینگونه تحقیر نکرده بود.

بین همه شک افتاده بود. رئیس باقی‌ماندهٔ بزرگان و ارشدها را جمع کرد و دستور داد جلسهٔ اضطراری تشکیل شود. به کارگزار باقی‌مانده‌اش (دست چپ) دستور داد همه چیز را بررسی کند: میزان خسارت، افراد باقی‌مانده، منابع و...

جلسه تشکیل شد. بیشتر به سکوت و گوش کردن به حرف رئیس گذشت. کسی چیزی نمی‌گفت چون چیزی نداشتند. همه چیز روی منطق پیش رفته بود، باید نتیجه می‌داد. مگر آن قبیلهٔ ماهیگیری چی بود؟ چند نفر بودند؟ چنین کاری فقط از سربازان حرفه‌ای آموزش‌دیده، آن هم در تعداد زیاد، برمی‌آمد. تازه باید جاسوس به شهر می‌فرستادند تا بتوانند آب شهر را مسموم کنند. اما در شهر خارجی نبود، هیچ تاجری هم نبود. همه یکدیگر را می‌شناختند. برده‌ها هم مواد لازم برای ساخت این سم در این حجم را نداشتند.

در این بین، ناگهان یکی از ارشدها بلند شد و شروع به صحبت کرد: «ما باید به جنگل برویم و کار را تمام کنیم. دشمن فکر نمی‌کند ما بخواهیم حمله کنیم.» اما در لابه‌لای حرف‌هایش، شک به رهبری رئیس در دل افراد می‌انداخت.

رئیس متوجه کار او شد. به جای رد کردن حرف‌های ارشد، حرف‌هایش را تأیید کرد.

ارشد تعجب کرد. رئیس به او گفت: «آفرین. برو همهٔ افراد همفکر و هم‌نظر با خودت را به جنگ ببر. افرادی مثل تو فکر می‌کنند – مخصوصاً الان. نیازی به توجیه شدن ندارند. در فکر انتقام هستند و این عالی است.»

تمام اینها را با لبخند و تأیید حرف‌های او زد. ارشد متوجه شد نقشه‌اش برای گرفتن جای رئیس، حالا تبدیل به فرستادن خودش به درون قبر شده است – ولی کاری از دستش برنمی‌آمد.

جلسه تمام شد و ارشد مأمور شد برای جمع کردن سرباز به بیرون برود.

───

کمی از طلوع آفتاب گذشته بود که زنان و کودکان بیدار شدند. شروع به جیغ و فریاد کردند. اما هیچ کس صدای آنها را نمی‌شنید. بچه‌ها شروع به گریه کردند و مادرها در حالی که نمی‌توانستند کودکانشان را ببینند، سعی در آرام کردن آنها داشتند.

کسی آنها را در خاک کاشته بود. مادرها در جلو، بچه‌ها در عقب. یک درخت افتاده روی زمین جلویشان.

مانتیکور از پشت، آرام از کنارشان گذشت. بچه‌ها با دیدن او شروع کردند به جیغ زدن و گریه کردن بیشتر – بلندترین جیغ در زندگی‌شان. و بعد زنان با دیدنش شروع به جیغ زدن کردند.

مانتیکور جلو رفت، روی تنهٔ درخت ایستاد، بعد روی آن نشست و آنها را می‌دید. آنها جیغ می‌زدند و گریه می‌کردند و مانتیکور نگاه می‌کرد. مانتیکور هیچ کاری نمی‌کرد – حتی حس ترس هم منتقل نمی‌کرد. خودشان داشتند می‌ترسیدند. و مانتیکور از این ترس لذت می‌برد و می‌بلعید.

هر چند لحظه که جیغ و گریه‌ها کم می‌شد، دهانش را باز و بسته می‌کرد که مثلاً دارد خمیازه می‌کشد و دوباره جیغ و گریه بلند می‌شد. یک جا به جایی کوتاه، بلند کردن دست، تکان دادن دم عقربی با خارهایش – همه عالی کار می‌کرد.

تا بعد از ظهر طول کشید تا بالاخره گریه و جیغ تمام شد. مانتیکور حالا ذهنی با همهٔ آنها شروع به صحبت کرد:

«منتظر بودم ببینم اول جوانه می‌زنید یا از گریه کردن خشک می‌شوید.»

همه ترسیده و متعجب بودند. هیولا صحبت می‌کند!

زنی گفت: «تو از ما چی می‌خوای؟ می‌خوای ماها را بخوری؟»

مانتیکور گفت: «خوردن که بله، می‌خورم. ولی فعلاً خوب مزه‌دار نشدید. هنوز مانده. اما چی می‌خوام؟ می‌خوام درد و زجرتون بدم، می‌خوام شکنجه‌تون کنم. بچه‌ها را جلوی چشمان شما مادران عزیز بدرم، و شما مادران را جلوی چشمان کودکان دلبندتان.»

زن دیگری گفت: «چرا؟ ما که کاری نکردیم؟»

مانتیکور گفت: «کاری نکردید؟ دقیقاً کاری نکردید. شاید هم کاری کرده‌اید اما کمتر از پسران و شوهرانتان. شما هزاران انسان را زجر دادید، تحقیر کردید، خوردید. وقتی دیدید این آدم‌ها تمام شدند، به دنبال آدم‌های جدیدتر رفتید. به هیچ موجودی رحم نکردید. به مردهایتان کمک کردید تا به همه ظلم بکنند. شما مزرعهٔ شر هستید.»

زنی گفت: «با دزدیدن و کشتن ما چیزی عوض نمی‌شه. ولی بدان شوهر و بچه‌های ما به دنبال ما می‌آیند.»

مانتیکور گفت: «چیزی عوض نمی‌شه؟ عوض می‌شه! بذار اینجوری بگم: درخت سیب چی می‌ده؟ سیب می‌ده. علف هرز چی می‌ده؟ علف هرز. شما مزرعهٔ تولید قبیله هستید. اگر شما نباشید، دیگه هیچ توله‌شکارچی تولید نمی‌شه که بعداً شکارچی بشه. مردهای شما فقط بچه‌های درست‌شده از زنهای قبیله را لایق جنگجو بودن و شکارچی شدن می‌دونند.»

زنها حالا فهمیدند ماجرا چیست.

زنی گفت: «مردهای قبیله برای انتقام میان، برای نجات ما میان.»

مانتیکور بلند شد و نزدیک یک زن رفت. با چشم‌های موربش به او خیره شد و لبانش را لیسید و گفت: «می‌دونم میان. می‌دونم. و منتظر هستم.»

داستاندارک فانتزی
۰
۰
فربد ضیایی
فربد ضیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید