ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۲ دقیقه·۲ ساعت پیش

نجات(بخش پنجم)

به نام خدا

ساعت‌ها بود که در جنگل راه می‌رفت. نمی‌دانست کجاست. فقط می‌رفت.
پاهایش زیر وزن خستگی و ترس، سنگین و متورم می‌شدند. هر قدم، مثل کشیدن پا از داخل گونی شن بود. رگ‌های پاهایش تیر می‌کشیدند و کفش‌هایش که زمانی راحت بودند، حالا مانند دو سلول تنگ و سفت، پنجه‌های بی‌حسش را می‌فشردند.

تا اینکه ناگهان نگاهی را بین درختان دید؛ نگاهی آرام و تیز، شبیه چشمان یک گرگ تنها.

یک مرد بود، با کوله‌پشتی سنگین و تفنگی که از پشتش آویزان بود. محیط‌بان؟ شکارچی؟ فرقی نمی‌کرد. غریزه فریاد زد: «فرار کن!»

عقب رفت.
پاهای لرزانش در تاریکی خاک‌های نرم را کنار زدند و ناگهان
قلاب!
یک فشار سرد و بیرحمانه دور قوزک پایش پیچید.

تله‌ی آهنی زنگ‌زده، دندان‌هایش را در گوشت پایش فرو کرد.
جیغی از چهل‌ تکه شدن تمام آرزوهایش، از گلویش بیرون پرید.

مرد با قدم‌هایی سریع و بی‌صدا خودش را رساند. زانو زد. حتی نگاهش هم نکرد. دستانش، دستان زمخت اما ماهری بود که با چند حرکت دقیق، فنر تله را فشرد و حلقه‌ی آهنی را باز کرد.

صدایش کم‌حجم اما شفاف بود. « من محیط‌بان جنگلم، نترس. شکارچی نیستم، این تله من نبود. دارم منطقه رو از این چیزها پاکسازی می‌کنم.»

خون از زخمش تراوش می‌کرد. مرد بدون مکث، پارچه‌ای از کوله‌اش درآورد و آن را محکم دور پای ملودی بست. سپس دستش را زیر بغلش گذاشت و بلندش کرد.
«پاسگاهم نزدیکه. می‌تونم زخمتو تمیز کنم.»

ملودی جوابی نداد. ترس، زبانش را بند آورده بود.

همین که خواست قدمی بردارد، دردی تیز و خنجرگونه از قوزک پایش برخاست، گویی استخوانش در پوست و گوشتش می‌چرخید. زانوهایش هم از فرط راه‌پیمایی متورم و دردناک بودند.

"نه... نمیتونم. نمیتونم راه برم..."

این جمله را نه با صدای بلند، که با نفس بریده و زمزمه‌ای درمانده بر زبان آورد.

مرد جوان نگاهی خسته اما مصمم به او انداخت. با دیدن چهره رنگ‌پریده و پاهای زخمی ملودی، لحظه‌ای درنگ نکرد. با حرکت آرام اما محکمی، خم شد و او را از روی زمین کول کرد.

ملودی، غافلگیر و بی‌اختیار، خود را بر پشت گرم و محکم او یافت.

نفسش در سپینه حبس شد. حس کردن گرمای بدن مرد غریبه‌ای که حالا حامل بی‌اراده‌ی او بود، موجی از شرم و درماندگی را در وجودش برانگیخت. اما درد و خستگی آن‌قدر زیاد بود که نتوانست مقاومت کند. سرش را، از روی ضعف، به پهنای پشت مرد تکیه داد.

مرد جوان بدون کلمه‌ای، قدم‌هایش را آغاز کرد. راه رفتنش آرام اما مطمئن بود، گویی مسیر هر سنگی و هر ریشه‌ای را در تاریکی و مه از بر بود. نفس‌های منظمش، تنها صدای ثابت در سکوت مرگبار جنگل بود.

ملودی چشم‌هایش را بست. صدای ضربان قلب خودش را در گوش‌هایش می‌شنید، تند و نامنظم. بوی خاک خیس و چرم کهنه‌ای که از کوله‌پشتی مرد به مشام می‌رسید، فضای واقعیت را برایش عجیب و رویایی می‌کرد. او را به کجا می‌برد؟ پاسگاهش؟ یا چیزی دورتر؟

ناگهان مرد ایستاد. ملودی چشم باز کرد. در میان مه، سایه‌ی یک کانکس کوچک چوبی نمایان شد: پاسگاه محیط‌بانی.

صدایش کمی نفس‌نفس میزد: «رسیدیم. الان کمکت می‌کنم.»

و در آن لحظه، ملودی فهمید که این پایان گمگشتگی‌اش نیست؛ آغاز مرحله‌ی جدیدی از ناشناخته‌هاست.

تعلیقبقاماجراجوییجنگل
۵
۴
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید