به نام خدا
وقتی به لبه جنگل رسیدند، آسمان به رنگ بنفش خاکستری درمیآمد و آخرین پرتوهای خورشید، مانند نواری طلایی پشت کوهها محو میشد. هوای جنگل، سرد و مرطوب بود و بوی خاک خیس و برگهای پوسیده به مشام میرسید.
نیما یک چادر سیاه کوچک پهن کرد. پارچه ضخیم آن روی زمین پوشیده از برگهای خشک، صدای خشخش داد. داخل چادر را با یک پتو و بالش تزئین کرده بود و یک چراغ کمنور، فضای درون را به رنگ نارنجی مهآلودی درآورده بود.
بیرون چادر نیز یک زیر انداز ضخیم پهن کرد و در فاصلهای امن از درختان، آتش کوچکی روشن کرده بود که شعلههایش به زحمت و با دود زیاد، در هوای مرطوب جنگل زبانه میکشید. نور نارنجی و متزلزل آتش، صورتش را در تاریکی برجسته میکرد.
وقتی متوجه نگاههای خیره نهال شد، به رویش لبخندی زد، کنارش نشست و با صدایی که سعی داشت نجواگونه باشد، گفت: «قشنگ نیست عزیزم!؟ به اینجا میگن یه جای واقعی... دور از همهی اون شلوغیهای الکی شهر. یه جای آروم تو عمق همین جنگل ورزه. نه ویلا، نه آدم اضافی. فقط طبیعت خالص.
سپس آهی کشید و افزود: «راستشو بخوای... ستارهها اینجا انقدر نزدیکن که احساس میکنی میتونی بهشون دست بزنی.»
و دستش را به نرمی، اما با قاطعیتی که در حرکتش بود، روی دست ملودی گذاشت.
لرزی از نگرانی بر تن ملودی نشست. با حرکتی آرام و لبخندی که سعی داشت طبیعی نشان دهد، دستش را از زیر دست نیما بیرون کشید و آن را روی زانوی خودش گذاشت.
این حرکت کوچک از نگاه تیز نیما دور نماند. لبخندش برای یک لحظه یخ زد، سپس دوباره بازگشت؛ اینبار با درخششی سردتر.
فلاسک چای را از سبد بیرون کشید و در سکوتی سنگین دو استکان چای ریخت و به سوی ملودی گرفت ملودی با تشکری آن را برداشت. جرعهای گرم میخورد و تمام وجودش هوشیار بود. هر صدای خشخش برگ یا ناله باد، قلبش را به لرزه میانداخت.
کم کم تاریکی مطلق فرود آمد. نیما چراغ قوه را روشن کرد. نورش فقط دایره کوچکی را روشن میکرد و سایههای درختان را به شکل هیولاهایی غولآسا روی زمین میانداخت. ناگهان نیما گفت: «سردت نیست؟» و بیمقدمه خودش را به ملودی نزدیک کرد. دستش را محکم دور کمرش حلقه زد. نفسش گرم و تند بود و بوی عطر تندش در هوای سرد، حالتی تهوعآور داشت.
ملودی سعی کرد خودش را عقب بکشد، ولی نیما مثل گیره فولادی بود.
«نیما... چیکار میکنی؟ ول کن!»
«ول کن؟ پس برای چی اومدی اینجا با من؟ میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟» صورتش در نور کم چراغ قوه تغییر کرده بود. آن لبخند مصنوعی نبود؛ چهرهای بود حریص، با چشمانی درخشان و دهانی که از هیجان مرطوب شده بود.
دست دیگرش شروع به حرکت کرد. ملودی جیغش در گلو شکست. دستش را توی کیف انداخت و اسپری فلفل را گرفت. همان هدیه مادر. وقتی نیما خم شد تا او را ببوسد، ملودی با تمام نیرو اسپری را روی صورتش فشرد.
«آخخخ! چشمام!»
فریاد نیما، سکوت جنگل را پاره کرد. او به عقب پرتاب شد و با دستانش چشمانش را گرفت، از درد روی زمین میغلتید.
ملودی، وحشتزده و لرزان، به پا خاست. تاریکی و مه، همه چیز را بلعیده بود. یک لحظه به نیما نگاه کرد که نعره میکشید و دست و پا میزد. بیمعطلی، یک تکه چوب نسبتاً قطور را که کنار درختی افتاده بود، برداشت. ترس و غریزه بقا، قدرتی غیرعادی به او داد. چوب را بالا برد و با ضربهای کور و سنگین بر سر نیما فرود آورد. صدای خرد شدن چوب و ناله خفه ای شنیده شد. نیما بیحرکت شد.
ملودی چوب را رها کرد. دستانش میلرزیدند. نفسش به شماره افتاده بود. بدون فکر، به داخل تاریکی دوید. از آن چادر، از آن روشنایی کوچک، و از آن کابوس.
اما بعد از چند دقیقه دویدن دیوانهوار، ایستاد. همه جا تاریک، سرد و یکسان بود. درختان سیاه در مه غرق شده بودند. رد پایی نبود. صدایی نبود. جهتیابی غیرممکن بود. او تنها در قلب جنگل وِرَزِه، کاملاً گم شده بود.
اشکها، گرم و بیاراده، از پهنای صورتش جاری میشد. سرما از لای درختان کاج میخزید و روی پوست بیحسش مینشست. صدای جیغ خودش هنوز در گوشش طنین میانداخت، ولی جنگل بیتفاوت آن فریاد را در مههای سفید و بیانتهایش بلعیده بود.
حرفهای مادرش دوباره در گوشش زمزمه شد: "با این پسر به جنگل نرو، دخترم. نیما قابل اعتماد نیست."
حالا اینجا، در تاریکی خفهکنندهی قلب جنگل، با هر نفس یخزده، حقیقت را میفهمید: برای اولین بار در تمام زندگیاش، حق با مادرش بود.